۱۴۰۴/۰۷/۲۷
شما دارین قسمت چهارم از پنجرهی منو میخونین. ایدهاش دیشب اومد توی ذهنم، فکر کردم شاید شروع خوبی برای دوباره نوشتن باشه :)

خیلی وقته دست به قلم نشدم. ولی مگه میشه افتادن برگ های نارنجی و صدای بادِ پاییزی زیر گوشم زمزمه نکنه:
قلم و بگیر تو دستات!
چند وقتی نبودم. شاید انتظار دارین بگم درگیر زندگی بودم، یا مشغول به اتمام رسوندن پروژه x,y,z بودم. ولی نه.
دقیقا نبودم. هیچ جا نبودم. از همون نبودنایی که وقتی یکی بغل دستتون نشسته و انتظار داره سوالاشو جواب بدین، ولی شما در جواب، فقط چشم دوختین به جایی نامعلوم. از اون نبودنایی که وقتی ازتون میپرسن: کجایی؟ حواست نیست!
هیچ جوابی نداری براش. چون واقعا هیچ جا نیستی. مهم نیست چقدر درونت رو جست و جو کنی، اثری ازت نیست.
در واقع لرزه نگار هام این موج خفیف و احساس کرده بودن، بوی برگشتن تاریکی به مشامم میخورد اما چیزی که نمیدونستم این بود که، این بار در حد یه زمین لرزه نیست، یه گسل مرگ بار نزدیکه.
فقط یک قدم دیگه ، یک تصمیم اشتباهه دیگه ، نتیجه فاجعه باری داشت.
درست حدس میزنین. من اون تصمیم فاجعه بار و گرفتم. و گذاشتم تاریکی منو با خودش ببره.
نور و روشنی روز، جاشو به تاریکی و سکوت شب میداد، و شب به سحر و گرمای صبح تبدیل میشد. هزاران اتفاق، هزاران رویداد و فرصت در لحظه در حال رقم خوردن بود و من، من فقط خوابیده بودم. انقدر خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم تا فکر کردم مردم. تنها وقتی که افکار پوچ و تکراری، درد و رنج و سایه تنهایی بهم حمله نمیکرد که توی خواب بودم. ولی اواخرش حتی توی خواب هم کابوس میدیدم.
اونقدر روی تختم خودم رو به خواب میزدم تا کمرم از جا نصف میشد و همه ی عضلاتم میگرفت. از این همه پَست شدن خودم دردم میومد. میخواستم جور دیگه ای باشم، اما خیلی سخت بود.
حتی پیش میومد که هر چند روز یه وعده خوب غذا بخورم یا با کسی حرف بزنم یا حموم برم و برم بیرون. همین ها باعث شد تنها چیزایی که داشتم هم نتونم ببینم؛ خودم و عزیزانم.
فرض میکردم که شجاع ام، میتونم از کسی کمک بخوام. اما نتونستم . فرو رفتم، و گذاشتم چاردیواری خونهام منو ببلعه و از کسانی که باید، کمک نگرفتم. یخچال و بغل کردم و گریه کردم و در همون حال به وضعیت رقت انگیز خودم تاسف خوردم و کمک نگرفتم.
انقدر کمک نگرفتم تا اوضاع به چیزی بیشتر از یه فاجعه تبدیل شد و همه متوجه شدن.
همه فهمیدن که دیگه
اینجا نیستم.