ویرگول
ورودثبت نام
m_45775630
m_45775630
m_45775630
m_45775630
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

رنو ۵ من، رفیق روزهای خاکی

«»

یادمه اون روزی که برای اولین‌بار کلید رنو ۵ رو گرفتم دستم، دلم مثل موتور اون ماشین می‌لرزید. یه جور هیجان و ترس قاطی هم بود، یه حس تازه که تا اون موقع تجربه‌اش نکرده بودم. ماشین سبز زیتونی بود، با چند تا خط زنگ‌زدگی روی گلگیر عقب، اما برای من، قشنگ‌تر از هر ماشین صفر کیلومتری بود که توی نمایشگاه‌ها برق می‌زد.

وقتی نشستم پشت فرمون و بوی صندلی‌های قدیمی، بوی بنزین و چرم کهنه با هم قاطی شد، یه لحظه حس کردم دنیا مال منه. همون‌جا، وسط اون بوی قدیمی و صدای جیرجیر درها، یه قول بی‌صدا با خودم بستم:

«تو منو جا نمی‌ذاری، منم پشتت رو خالی نمی‌کنم.»

اولین استارتش هم خودش ماجرایی بود. سوییچ رو چرخوندم، استارت خورد اما روشن نشد. دوباره امتحان کردم. همون‌طور که زیر لب خندیدم گفتم:

«باشه پیرمرد، قلق‌هات دستم میاد.»

و اومد. کم‌کم یاد گرفتم چطور باید نیم‌کلاچش کنم، چطور باید قبل از روشن کردن بخاری، ده دقیقه موتور رو گرم نگه دارم. هر بار که یه چیز جدید ازش یاد می‌گرفتم، حس می‌کردم دارم با یه دوست قدیمی نزدیک‌تر می‌شم، نه یه تکه آهن.

یه جمعه صبح تصمیم گرفتم باهاش برم شمال. همه گفتن:

«با این رنو ۵؟ یکی باید اینو هل بده مرد!»

اما من لبخند زدم و گفتم:

«می‌رسه، فقط باید بهش اعتماد کرد.»

چمدون رو گذاشتم عقب، فلاکس چای رو صندلی کنارم، و با یه حس رهایی زدم به جاده. هر بار که یه ماشین مدرن از کنارم رد می‌شد، من فقط لبخند می‌زدم. اونا راحت‌تر می‌رفتن، ولی من… من داشتم جاده رو زندگی می‌کردم.

یه‌جایی حوالی جاده چالوس، دیدم آمپر بالا رفت. ماشین قل‌قل کرد و بخار از زیر کاپوت زد بیرون. زدم کنار. وقتی کاپوت رو بالا زدم، بخار آب مثل آه پیرمردی از رادیاتور بلند شد. یه راننده پرایدی کنارم وایساد، گفت:

– «داداش، جوش آورده؟»

– گفتم: «آره، مثل خودم!»

خندیدیم. اون از بطری آبش ریخت توی رادیاتور، منم قول دادم پایین‌تر یه چای مهمونش کنم.

اون لحظه، توی دل جاده، بین دود و بخار، یه رفاقت ساده شکل گرفت… هم بین من و اون راننده، هم بین من و رنو ۵م.

غروب همون روز که رسیدم مقصد، بدنه ماشین خاکی بود، موتور هنوز نفس‌نفس می‌زد، اما زیر نور نارنجی غروب، اون پیرمرد آهنی یه جوری می‌درخشید که دلم لرزید. در رو بستم، دست کشیدم روی کاپوتش و گفتم:

«دمت گرم، قهرمان.»

روزها گذشت. هر بار که سوارش می‌شدم، یه خاطره تازه برام می‌ساخت. یه روز با همسر و بچه‌ها رفتیم خرید، یه روز وسط بارون شدید، برف‌پاک‌کن فقط از یه سمت کار می‌کرد و من با خنده، دستی سمت دیگه رو پاک می‌کردم. یه روز هم ترمز دستی قفل کرد و با آچار، عرق پیشونی و دعا تونستم آزادش کنم! ولی هیچ‌کدوم از اینا خسته‌ام نمی‌کرد. هر بار که مشکلی پیش می‌اومد، یه قصه جدید به دفتر خاطرات من و رنو ۵م اضافه می‌شد.

آخرین روزی که فروختمش، خریدار سوییچ رو گرفت، ماشین استارت زد و اون صدای خاص موتور ۱۲۰۰ سی‌سی دوباره پیچید تو کوچه. ایستادم، تا وقتی پیچید و از چشمم رفت، نگاهش کردم. یه بغض عجیب تو گلوم بود. انگار داشتم بخشی از خودم رو می‌فروختم، نه فقط یه ماشین.

الان هر وقت صدای یه رنو ۵ قدیمی از ته کوچه میاد، ناخودآگاه سرم می‌چرخه. یه لبخند بی‌اختیار روی لبم می‌شینه. چون اون ماشین فقط یه وسیله نبود…

یه تکه از جوونی‌م بود.

یه رفیق خسته‌نشدنی که با همه ناتوانی‌هاش، همیشه منو رسوند به مقصد.

ماشینرنورفیق
۱
۰
m_45775630
m_45775630
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید