سالهاست که «تنبیه بدنی» در مدرسه ممنوع است. اما حذف یک ابزار، لزوماً به معنای ایجاد راهحل جایگزین نیست. نتیجه؟
نه معلم آرامش دارد، نه دانشآموز تکلیفش روشن است.
در یکی از همین کلاسها، دانشآموزی که خبر ممنوعیت را هم شنیده، احساس میکند «مرزی» از میان برداشته شده است. شلوغ میکند، جلب توجه میکند، و نظم کلاس را بههم میزند. معلم که هنوز آموزش جدی برای مدیریت رفتار بدون زور دریافت نکرده، در لحظات اول بین دو گزینهی ناکارا گیر میافتد:
یا سکوت و رها شدن کلاس، یا واکنشی تند که از نظر قانونی و اخلاقی قابل دفاع نیست.
در چنین لحظاتی—لحظههای بحران کوچک—بعضی معلمان به راهی میافتند که کمهزینهتر از تنبیه بدنی به نظر میرسد، اما اثرش مخربتر است: تحقیر،توهین، تمسخر و .....
نه دادزدن، نه برخورد فیزیکی؛ فقط یک جمله طعنهآلود، یک مقایسهی خجالتآور، یک نگاه تمسخرآمیز.
و کلاس—که همیشه بهدنبال سوژهای برای خنده است—میخندد.
معلم احساس میکند کنترل را «پس گرفته»، اما در واقع فقط سکوتی موقتی خریده است به قیمت اعتمادِ بلندمدت.
اینجا نقطهای است که دغدغهی اصلی ما شکل میگیرد:
چرا در نبودِ تنبیه، هنوز مهارت جایگزین وجود ندارد؟
چرا بسیاری از معلمان بین «خشونت» و «بیاختیاری» مجبورند یکی را انتخاب کنند؟
و چرا مدیریت کلاس بهجای یک مهارت شغلی—مثل تدریس—تا این حد غریزی و آزمونوخطایی باقی مانده است؟
این سلسله متن قرار است دقیقاً از همینجا شروع شود:
از فاصلهای که بین «منع» و «مهارت» ایجاد شده.
از تنشهایی که در کلاس درس جریان دارد اما کمتر دربارهاش نوشته شده.
و از این سؤال اساسی که:
راه سوم چیست؟