
ایران..
ای وطن سه رنگم که حالا،
سرخیت برافراشته تر شده؛
آسمان نیلگونت حالا گلگون شده است
و خورشیدِ غروبت غمگین تر؛
ابرهای گره خورده ات،
غمت را فریاد می زنند،
بغضت را به خیابان ها می کشند
و اشک هایت را بر زمین می کوبند؛
می دانم.
می دانم که در دلت غوغاست،
که چقدر پریشانی...
من هم پریشانم...
و همه ی مردمت غرق در ملالت...
اما..
می بینی؟
آن جوانان سرو قامتت را که در خاکت پابرجا مانده اند و ریشه هایشان را گسترانیده اند تا ذره ای از آن را نربایند.
می شنوی؟
نغمه ی لالاییِ مادری را که این بار برای به خواب رفتن نه،
بلکه برای برخاستن کودکش میخواند...
کودکی که از آغوش مادرش دریده شده؛
کودکی که نوای آواز های مظلومانه اش را با صدای مهیب موشک ها شکافتند؛
کودکی که شادی اش را به ترس آمیختند
و عروسک هایش را بی مادر کردند.
می بینی؟
که به پهنا خاکت جون جاری شده است...
خون هایی که نخست در رگ ها می غلتیدند و جان یکی را برپا می داشتند،
اما رگ ها شکافته شدند تا دریایی بخروشانند؛
برای برپایی هزاران جان دیگر،
برای نامیرا شدن نام تو در دل ها،
برای تپش دانه های خاک تو در این سرزمین.
ایران،
این نجوا های برخاسته از رگ های گشوده شده را ببین
این خونِ دل های جوشیده را...
من هم میبینم..
می بینم که در ژرفیِ سیاهیِ شب هایت
همچنان ستاره هایت راه را روشن نگه داشته اند؛
می بینم که کوه هایت همچنان استوار مانده اند؛
می بینم که با غم نهفته در جانت
همچنان طلوع خورشیدت درخشان تر از غروبت است.
ایران،
این نسل، خوب می تواند با اشک بخندد...
و دلش را سپر کند برایت.
▪︎▪︎▪︎
«من به این دلیل مینویسم که تو، ای وطن، تنها چیزی هستی که در این دنیای بیرحم، به من هویت میدهی. حتی اگر بخواهی مرا نادیده بگیری.» غسان کنفانی
«وطن، همهی آن دردهایی است که با ما بزرگ شدهاند و حالا دیگر بخشی از تنِ ما هستند.» محمود دولتآبادی