ویرگول
ورودثبت نام
Charlotte
Charlotteعمیق در آن تاریکی خیره شده، مدتها ایستادم؛ شگفت‌زده، ترسان، شکاک، رؤیاهایی می‌دیدم که هیچ بشری پیش از این جرأت دیدنشان را نداشت.
Charlotte
Charlotte
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

ضیافت پوچی

«بدترین شکنجه برای انسان این است که مجبورش کنی کاری کاملاً بی‌فایده را تا ابد تکرار کند.»ـ فئودور داستایوفسکی
«بدترین شکنجه برای انسان این است که مجبورش کنی کاری کاملاً بی‌فایده را تا ابد تکرار کند.»ـ فئودور داستایوفسکی

زندگی.

به راستی که کلمه ی عجیب و غیر قابل فهمی است.

در بسیاری از کارها، برای داشتن بهترین عملکرد، بهتر است آگاهی پیشین راجبش فرا گرفت؛
اما در زندگی لازم نیست.
در جریان این حیات، خواهی فهمید هر آنچه را که باید.

پیش فرا گرفتنِ دانش، فقط تو را بیشتر نابود می کند و از همان ابتدا، زندگی برایت جهنمی بیش نخواهد بود.

جهنمی که آتش ندارد.‌

جهنمی با آتشی غیر فیزیکی از جنسِ بارِ سنگینِ دانستن که به مراتب بدتر از هر درد ملموسی است.
و دست و پا زدن در آن، فقط شعله ور ترش می کند.

تک تک سلول های مغزت هم به کار بیفتند، نخواهی فهمید راز عمق درد در این واژه را.
و هر چه که بیشتر در فهمش بکاوی، بیشتر نابود خواهی شد...

حال آنچه که روزگار می آموزد چیست؟

بی معنا بودن زندگی را.

از این سو، افرادی معتقدند که خودمان معنای زندگی هستیم و به این کلمه ی بی معنا، معنا می بخشیم
و راهِ یافتن معنا، خودشناسی است.

اما من نه اگزیستانسیالیسم هستم و نه نیهیلیسم.

چراکه بعضی نمی توانند معنایی ببخشند؛
اما این بی معنا بودن به دلیل تکامل نیافتن خود و یا عدم آگاهی از خود نیست،
چرا که ماهیت آنان این است...


بی معنا بودن؟
خیر. این "معنای" زندگیشان است که "بی معنا"ست..

پس از این جهت می توان گفت زندگی هرکس معنایی دارد!

و همان طور که گفتم، دست و پا زدن در این منجلاب خونین و آتشین، فقط بیشتر شعله می فروزاند به سویت.
و این دست و پا زدن می تواند به شکل متواری شدن باشد‌.

متواری شدن از درد ها،

غم ها،

خاطرات،

اتفاقات ناگوار،

افکار مزاحم،

آدم های سمی؛

و از همه مهم تر،

گریختن از خودِ ماهیتِ زندگی.

اما باید دانست که اینها، همان زخم هایی است که زندگی بر جسم و روح مان خراشیده.

فرار از آن، فقط منجر به باز شدن زخم می شود،

دردش را بیشتر نمایان می کند

حضورش را پررنگ تر،

و حتی زمینه ساز ایجاد زخمی تازه.

گاهی زخم‌هایمان تنها چیزی‌اند که ثابت می‌کنند هنوز زنده‌ایم...


و درواقع با این دست و پا زدن یا همان متواری شدن، شاهد این خواهی بود که در باتلاقی فرو رفته ای که قبل از آن فقط انگشت کوچک پایت در آن فرو رفته بود و این سقوط، تدریجی‌تر از آن بود که بفهمی.

اما آنان که معنای زندگیشان، بی معنایی است چه؟

تعدادی از آنان، این معنای تهی را، مانند طنابی به دور گردن خود می آویزند و دار می زنند خود را...

تعدادی دیگر در انزوا نشینی بر سر سفره ی این پوچی می نشینند.
و انگار منتظرند تا کسی این سفره را پاره و آتش زند‌.

اما راز این معنا همین است.
کسی تو را نجات نخواهد داد.

کسی چنین قدرتی نداشته و ندارد و نخواهد داشت که معنا را به سوی خوشی سوق دهد.

تنها، افرادی که خود در این معنای پوچی به سر می برند می توانند سفره شان را با سفره ی آن دیگر افراد، بهم پیوند دهند؛


تا لااقل هم صحبتی داشته باشند.
همدرد؟
به هیچ عنوان.

هیچ کس درد آن یکی را نمی تواند درک کند، حتی اگر دقیقا همان درد را چشیده باشد...

چراکه آن درد را آن فرد با آن شرایط و با آن حیاتی که دارد، فرد دیگری ندارد...

حال به غیر از هم سفره و هم صحبت،
می‌توان زخم هایت را نشانش دهی.
از سر منشأ آن برایش بگویی و از طعم آن سرخیِ غلیظ.

اما اگر آن هم سفره،
آن گونه که به نظر می رسید زخم خورده نباشد،
یا قصدش نزدیک شدن بود تا خنجر پنهانی اش را بر دل بکارد..
آن وقت زندگی تو را بیشتر به اعماق خودش خواهد کشاند.

پس هر کس لایق هم صحبت شدن هم نیست.
بهتر است بگویم، بیشتر افراد لایقش نیستند..

خوشا به حال آنکه مونس زخم های خود را یافته
اما اگر شما هم یافتید،
او را نگه دارید به هر قیمتی.


حتی اگر سخت باشد؛
حتی اگر نیازمندِ جاری شدنِ همان شرابِ سرخِ غلیظ باشد.

اما نه آن چنان که گویی بهایی پرداخته ای،
بلکه چون پیش کشی ای ناگزیر.

چراکه لازم است این پیش کشی خرج شود تا نامیرا بماند آن مونس بی ادعا.

«زندگی تاب خوردن میان رنج و ملال است.»ـ آرتور شوپنهاور
«زندگی تاب خوردن میان رنج و ملال است.»ـ آرتور شوپنهاور

این متن صرفا عقیده بنده است و ممکن است که تعدادی از شما مخالف آن باشید.
میتوانید نقد کنید اما از اصلاح جملات من به نحو افکار خودتان بپرهیزید.

زندگیپوچیمعناانزوادرد
۱۷
۸
Charlotte
Charlotte
عمیق در آن تاریکی خیره شده، مدتها ایستادم؛ شگفت‌زده، ترسان، شکاک، رؤیاهایی می‌دیدم که هیچ بشری پیش از این جرأت دیدنشان را نداشت.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید