از پس شیشه عینک استاد
سرزنش وار مرا می نگرد
باز در چهره من می خواند
که چه ها در دل من می گذرد
می کند مطلب خود را دنبال
بچه ها ، عشق گناه است گناه
وای اگر بر دل نو خواسته ای
لشکر عشق بتازد ناگاه
مبصر امروز چو اسمم می خواند
بی سبب داد کشدم ، غائب
رفقایم همگی خندیدند
که جنون گشته به طفلک غالب
ولی آنها نمی دانستد
که من این جایم و دل جای دگر
دل آنهاست پی درس و کتاب
دل من در پی سودای دگر