چطور است که ما از تمام روزهایمان حتی سهم به اغوش گرفتن یک بهار را هم نداشتیم؟ چرا این روزها، اَبر سیاه زندگی مدام به دنبال ما میگردد؟ چندین ماه است که دیگر لبخند های زیبای زیادی را در کنارمان نداریم. مگر ما همگی فقط یک مشت زندگی نمیخواستیم؟مگر بهای یک مشت زندگی در اینجا چقدر گران بود که بازهم مانند تمام آرزوهایمان هزینه پرداخت آن را نداشتیم؟ آیا در شروط دریافت این همه بدبختی شکستگی روح و بی ذوق شدنمان هم درج شده بود؟ ما که از این دنیا بجز گذری راحت، از زندگی چیزی نخواستیم ولی من نمی دانم چرا جاده عبور این راه همیشه از وسط خیالاتمان بوده است. امید هم این روزها دیگر جوابگوی این حالمان نیست... امیدی که در اوج نا امیدی در کنارمان قدم بر میداشت ترجیح داد خود را از این بازی پر از تقلب خارج کند. ما در این جهان، هیچ سهمی از زیبایی ها و لطافت ها نداشتیم و تنها چیزی که بیشتر از پیمانه اش به ما رسید همان خودکار های بی جوهر زمان بوده است که توانی برای پاسخگویی به هیچکدام از جواب های زندگی را نداشت اما ما بازهم با همین خودکار های بی جوهر هر چند نامرئی قلمی بر کاغذ برداشتیم ولی میبینید که چه شد؟ تنها چیزی که از ما باقی ماند اثری از خودکار های بی جوهر بود که آنهم چند وقت دیگر به فراموشی سپرده میشود... ولی من بازهم با وجود نبود خیلی ادم ها میخوام باور کنم که درست است که درد را از هر طرف بخوانی همان درد است ولی اگر جنگ را از آن طرف بخوانی میشود گنج میخواهم بگویم شاید در دردِ روزهای جنگمان، گنجی به انتظارمان نشسته باشد.