
من از دلِ سکون، روایت را آغاز میکنم
نه برای ماندن در گذشته،
بلکه برای نوشتنِ جمع،
برای آنکه صدا،
در کنارِ صدا،
به معنا برسد.
من قلم نیستم و بهرِ قلم میرقصم
بهرِ آن دوست که چون بود، تماشایی بود
ای قلم! نمرهی انشایِ مرا باز بگو
که در این غمکده، جایِ سخنی باقی بود؟
من که جز «حیرتِ ممتد» ننویساندم هیچ
فرصتِ پند، در این فاصله آیا باقی بود؟