
فسیل نامی است برای آنچه از انسان، پس از عبور از زمان، هنوز باقی میماند؛
نه فقط استخوانی در سنگ، نه صرفاً نشانی از گذشته،
بلکه ردّی از زیستن، از سوختن، از ماندن، از فروریختن و دوباره شکلگرفتن.
فسیل، در معنای نخستین خود، بقایای یک جاندار است که در لایههای زمین پنهان مانده و از دستبرد فراموشی جان سالم به در برده است.
اما در اینجا، فسیل نامی است برای صفحههایی از من؛
صفحههایی در فضاهای مجازی که هر یک، چون لایهای از خاکِ زمان، بخشی از من را در خود حفظ کردهاند:
بخشی از اندیشهها، زخمها، سکوتها، میلها، پرسشها، تناقضها و آن لحظههایی که هنوز شکل نهایی نگرفته بودند.
فسیل، برای من، فقط گذشته نیست؛
گواهِ گذشته است.
گواهی است بر اینکه چیزی زیسته، چیزی تاب آورده، چیزی به پایان رسیده اما ناپدید نشده است.
هر صفحه، هر جمله، هر نام، هر ردّی که در جهان مجازی از من مانده، مانند فسیلی است که نه برای زندهبودنِ دوباره، بلکه برای فراموشنشدن باقی مانده است.
من در این نام، به نوعی اعلام میکنم که هیچ تجربهای کاملاً نابود نمیشود؛
حتی اگر شکلش عوض شود، حتی اگر زمان آن را سخت و سنگی کند، باز نشانی از بودنِ من است.
فسیل، همزمان، نامِ سنگینترین بخشهای وجود من هم هست.
آنجا که واژهها از قافیهی معمول زندگی بیرون میزنند،
آنجا که وزنِ احساسها ناموزون میشود،
آنجا که انسان نه با نظمِ روشن، بلکه با شکستگیها و ترکها تعریف میشود.
اگر در این نام، خشونتی از زمان هست،
در عین حال، مهربانیِ بقا نیز هست:
اینکه چیزی از من، با همهی آسیبپذیریاش، همچنان ایستاده است.
فسیل، یک نام هنری نیست فقط؛
یک موضع است.
موضعی در برابر فراموشی، در برابر سطحیبودن، در برابر آنکه انسان فقط به لحظهی اکنون تقلیل یابد.
فسیل میخواهد بگوید:
من مجموعهای از لحظههای پراکنده نیستم؛
من لایهلایهام، رسوبکردهام، از زمان عبور کردهام، و هر لایهام داستانی دارد.
من آنچیزی نیستم که فقط دیده میشود؛
من آنچیزیام که باید در عمق خوانده شود.
در این معنا، صفحات مجازی من نه vitrineهای بیجان،
بلکه سنگنوشتههای روحاند؛
سنگنوشتههایی از حضوری که گاه پررنگ، گاه خاموش، گاه شکسته و گاه بسیار روشن بوده است.
فسیل، نامی است برای این امکان که انسان بتواند ردّ خویش را حفظ کند،
بیآنکه ادعای جاودانگی داشته باشد.