ویرگول
ورودثبت نام
خونِ خاک
خونِ خاکخونِ خاک متن‌هایی علیه فراموشی، علیه روایت رسمی، و علیه انسانِ بی‌موضع. نه سرگرمی، نه بی‌طرفی.
خونِ خاک
خونِ خاک
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

فاصله‌ی میان وعده و واقعیت

این نوشته نه بیانیه است و نه حکم نهایی؛ تلاشی است برای ثبت یک قرائت از واقعیت سیاسیِ امروز ایران. قرائتی که از فاصله‌ی میان وعده‌ها و پیامدها می‌گوید، از شکافی که میان زبان رسمی و تجربه‌ی زیسته‌ی جامعه افتاده است. در مجموعه‌ای که دیدگاه‌های سیاسی متفاوت را کنار هم می‌نشاند، این متن صرفاً یک صداست: صدایی انتقادی که می‌کوشد بدون اغراق و شعار، سازوکارهای قدرت، اقتصاد، آزادی و سیاست خارجی را از منظر پیامدهای عینی‌شان بررسی کند. هدف، نه اقناع فوری که دعوت به سنجش است؛ سنجش ادعاها در برابر واقعیت، و پرسش از آنچه گفته شد با آنچه شد.


وعده‌ها به سرعت کهنه شدند؛ واقعیت‌ها اما تباه ماندند.

انقلاب با شعار «استقلال، آزادی، جمهوریت» آمد. نتیجه اما نظمِ تازه‌ای بود که نه استقلالی به‌جا گذاشت، نه آزادی‌ای، و نه حتیِ ظاهرِ جمهوریت را. کسانی که با امید به پایان استبداد وارد شدند، خیلی زود در چارچوبِ نظمِ نو اسیر شدند؛ نظمی که مردم را محور قرار نداد، بلکه قدرت را. آنچه روزی نام حمایت از محروم داشت، به‌مرور تبدیل شد به حفاظتِ منافعِ طایفه‌ای؛ وعده عدالت به تبعیض تنزل کرد و شعارِ آزادی زیر سنگِ سانسور و زندان خفه شد.

قدرت به‌گونه‌ای متمرکز شد که پاسخ‌گویی از کار افتاد. بخش اعظم تصمیم‌ها بیرون از چشم مردم و سازوکارهای انتخابی گرفته می‌شود: سیاست خارجی، اقتصاد، فرهنگ—هرکدام در اتاق‌های بسته تعریف می‌شوند. هر نقدی که از مرزهای گفته‌شده فراتر رود، با برچسب‌های امنیتی و مذهبی روبه‌رو می‌شود؛ منتقد حذف یا ساکت می‌شود، نه شنیده.

فساد دیگر عارضه نیست؛ تبدیل به ساختار شده است. نهادهایی با نامِ مقدس و نظارتی ناموجود، منابع عمومی را به‌کار می‌گیرند و پاسخ‌گو نیستند. از صندوق‌ها تا بازارها و قراردادها، هر جا قدرت دستِ بازیگران خاصی افتاده، رانت و اختلاس جوانه زده است. مردم روزبه‌روز فقیرتر می‌شوند، وعده‌ها اما همچنان در جلساتی داده می‌شود که جامعه نقشی در آنها ندارد.

اقتصاد اما تنها قربانی تحریم نیست. تحریم‌ها هست، اما ناکارآمدی داخلی، انتصابات غیرتخصصی، و تسلط نهادهای مسلح و ایدئولوژیک بر حوزه‌های اقتصادی، ساختار تولید و توزیع را فلج کرده است. نتیجه ساده است: فشار معیشتی بر طبقات ضعیف، و انباشت ثروت در حلقه‌های نزدیک به قدرت.

آزادی‌های فردی و جمعی در محاصره‌اند. پوشش، بیان، تجمع، حتی اندیشه—همه در چارچوب‌های محدود کنترل می‌شوند. صدای معترض از دانشگاه، کارخانه یا رسانه، غالباً با واکنش امنیتی روبه‌رو می‌شود. رسانه‌ها سانسور می‌شوند، اینترنت محدود می‌ماند، انجمن‌های مستقل فشار می‌بینند. نتیجه تضعیف جامعه مدنی و بزرگ‌تر شدن شکاف میان مردم و حاکمیت است.

در سیاست خارجی هم اتکا بر تقابل و گسترش نفوذ ایدئولوژیک هزینه‌ساز بوده است. حمایت‌های منطقه‌ای و نیابتی بار اقتصادی و سیاسی‌اش را بر مردم سنگین کرده؛ همسویی جهانی کم شده و راه تعامل اقتصادی بازتر نشده است. آنچه باید حفظ منافع ملی باشد، گاه تبدیل شده به ابزاری برای رقابت‌های ایدئولوژیک که هزینه‌اش را کسانی می‌پردازند که توانِ انتخاب ندارند.

خلاصه این‌که: انقلابی که روزی شعارهایی داشت، حالا با بحران مشروعیت مواجه است. سرمایه اجتماعی کاهش یافته، اعتماد فروریخته، و نارضایتی عمق گرفته است. مردم بسیاری از امیدها را کنار گذاشته‌اند؛ نه به‌خاطر بی‌تفاوتی، که به‌خاطر حس مؤکدِ شنیده‌نشدن.

این نوشتار دعوت به راه‌حل یا خط‌مشی ندارد. فقط می‌خواهد ثبت کند: وقتی ساختارها پاسخ‌گو نباشند، وعده‌ها تبدیل به پوسته می‌شوند و بارِ واقعیت را مردم تحمل می‌کنند. همین مشاهده برای هر پرسش‌گری کافی‌ست تا بپرسد: این وضعیت تا کِی؟

واقعیتهویتحقیقت
۰
۲
خونِ خاک
خونِ خاک
خونِ خاک متن‌هایی علیه فراموشی، علیه روایت رسمی، و علیه انسانِ بی‌موضع. نه سرگرمی، نه بی‌طرفی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید