ویرگول
ورودثبت نام
Melomaniac
Melomaniacحاوی الفاظ سخیف...
Melomaniac
Melomaniac
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

آیینه

از مرتضی و علی اصرار از من انکار....آخه کی حوصله دور دور داره.

تازه اونم با چی...پیکان آخههه؟؟؟

حق داشتما، البته همچین بدم هم نمی اومد ولی چه کنیم، از قدیم کم حوصله بودم.

خب آخه یکی نیست بگه که چی؟...کجا میخوایم بریم؟

آخه تو نیم ساعت میشه کل شهرو بگردی.

راستشو بخواین اون موقع خیلی سر حال نبودم...یعنی الانم نیستما...چی بگم، بگذریم.

صندلی عقب نشستم علی و مرتضی هم جلو. یه ریمیکس عجیب غریب هم پلی بود، صداشم که نگم براتون...خدا لعنتت کنه مرتضی.

فقط وقتی میخواستن تیکه بندازن صداشو کم می‌کردن.

"برسونمت "  "نگامون هم نمیکنه خوشگل خانم "  "جووون"

و از این قبیل تیکه های آبکی...سرمون گرم بود دیگه، نادون بودیم، شما ببخشید.

یه جا علی گفت:

اععععه اینو،مصطفی نگا اینوو...سیییبیلللللللل..." بلند داد زد.

سریع شیشیه رو دادم پایین...دمدمای غروب بود، با اینکه تابستون بود باد سردی می اومد.

ولی خب یه چیز بگم بین خودمون باشه تو شهر ما فصل ها فقط اسمن...اینجا خیلی وقت رو خوش به خودش ندیده...خیلی وقته مرده.

آره خلاصه، اوقاتتون رو تلخ نکنم.

داشتم میگفتم؛اون طرف خیابون تو پیاده رو

روی یه ملافه دو سه متری، یه عالم کتاب پهن بود.

یه تیکه چوب بلند هم از تو دیوار زده بود بیرون، یه لامپ هم روش بود که همراه باد تکون میخورد...مثلا قرار بود کسایی که تو پیاده رو رد میشن چشماشون کتابارو ببینه....ولی لامپ صد آخه؟؟؟

یه پسر نوجوون هم میدیدم.رو یه صندلی بدقواره خیمه زده بود.کتاب میخوند.

خدا وکیلی سیبیلای فابریکش از این ور خیابون هم معلوم بود.

علی دوباره داد زد :

"سیییبیللللللللل"ما هم می‌خندیدم...الکی.

هفته ای دو سه بار میزدیم بیرون و این اتفاق هی تکرار میشد.

"سییییبیللللللللللل"

نمیدونم چرا هیچ وقت نگاهمون نمی‌کرد.

احتمالا نمی شنید یا شاید هم اهمیت نمیداد بهمون...

یه بار به بچه ها گفتم آقا بیاید بریم پیشش بینم داستانش چیه...یکم دستش بندازیم.

البته اینم بگم یکمی هم بچه پروو بودا، دادش حداقل یه نگاه بهمون بنداز...آره یادش به خیر.

یه سالی  گذشت.

علی که رفته بود خدمت، منو مرتضی هم قرار شد با هم دفترچه پست کنیم.

یه شب مرتضی گفت بزنیم بیرون، منم خیلی دل و دماغ نداشتم ولی گفتم باشه.از همون خیابون رد شدیم، ولی از اون سمت، این دفعه نزدیکش بودیم.

فرصت بود از نزدیک ببینیمش.

یکم ترافیک بود.شیشه رو دادم پایین، مثه همیشه باد سرد می اومد.

"چطوری سیبیل..."

سرشو بلند کرد.چند ثانیه به هم خیره بودیم.

بالاخره ترافیک روون شد و مرتضی حرکت کرد.

توصیف اون چند ثانیه یکم برام عجیبه...چون تو چشاش نگاه کردم، دروغ نگم اصلا قیافه اش هم یادم نمیاد...فقط چشماش یادمه.

خسته بد بود فک کنم.

نمیدونم والا از این کلمه های قلبمه سلبمه بلد نیستم وگرنه میگفتم براتون چی دیدم تو چشاش...کم بدبختی داشتیم غم و غصه سیبیل هم روش.

کاش هیچ وقت نگاهمون به هم گره نمی‌خورد.


یه چند سالی از اون موقع ها میگذره.

الان دیگه خیلی به هم سر نمی زنیم، علی و مرتضی رو میگم...اینقدر درگیر کاریم که چند ماه یه بار هم همدیگرو نمی‌بینم.

یه شب خیلی اتفاقی بچه ها هماهنگ کردن دور هم جمع بشیم، مثه قدیما البته نه با پیکان قراضه بابای علی..

راستش الان که نگاه میکنم انگار همچین فرقی هم نکرده،اینجارو میگم، هنوزم مثل قبلشه،هنوزم هوا سرده، هنوزم آدماش الکی ان، بیخودن.

یه چی در گوشی بگم بهتون،فک کنم منم شدم یکی مثل همین آدما.

مثه همیشه مرتضی و علی جلو نشسته بودن، ولی اون سرخوشی و انرژی قدیم همراهشون نبود.

انگار اون آدما تو گذشته موندن، نه کسی حرف میزد، نه مرتضی آهنگ های مسخره شو میزاشت، نه علی تیکه مینداخت، عجیب بود.

منم که عین قدیما، برج زهر مار.

بازم تو ترافیک بودیم که یهو علی انگار که روح دیده باشه از رو صندلی بلند شد.

گفت:

"اعععه این همون پسره نیست....سیبیل"

صدامون رو شنید

برگشت سمتمون و لبخند زد.

لبخندی از جنس همین شهر، سرد و توخالی.

عجیب غریب
۰
۰
Melomaniac
Melomaniac
حاوی الفاظ سخیف...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید