
شاید تنها چیزی که برایمان دست نخورده باقی مانده،از همان ابتدای مسخره بازی بشر با خودش، طبیعت،جامعه،جنگ،و دیگر دوستان نام آشنا، تنفر باشد.
این یگانه احساس غایی است که ما را به سمت اتوپیایی شگرف که دوستان،در جبهه ها و نگرش های سیاسی مختلف به دنبال تحقق آن هستند،هدایت میکند.
از این روی به عنوان فردی مستأصل و لاابالی،لیست کوتاه و حقیرانه ای تدارک دیدم تا با شما در میان بگذارم،باشد که برای شما سود آور و مفید باشد.
لازم به ذکر است این مانیفست بچگانه همچنان در حال بروز رسانی میباشد.
۱.از خانوم کاویانی،معلم کلاس اول ابتدایی مدرسه طلوع متنفرم،نه به خاطر شدت اثر گذاری لگدی که نثار بنده نمود،چرا که این ضربه میبایست کار بنده را همان جا تمام میکرد.
۲.از مأمور آبخوری متنفرم
۳.از چوبشور متنفرم
۵.از مدرسه متنفرم ،نه به خاطر خاطرات مزخرفی که از آدمها و جز به جز این مکان منحوس به یاد دارم،چرا که برای لحظه ای خود را جزئی از انسانها دانستم.
۶.از دیوار های سیمانی خانه مان متنفرم
۷.از مرغ و خروس های بی ریخت و رقت انگیز همسايه مان متنفرم.
۸.از همسایه مان متنفرم
۹.از تهران متنفرم
۱۰.از همه معلمان انشا متنفرم،نه به خاطر تنفر از "نوشتن"،چرا که اگر پافشاری بیشتر به خرج میدادند شما مجبور به شنیدن و خواندن اینچینن خزعبلی نبودید.
۱۱.از برجک پشت یگان موزیک متنفرم
۱۲.از طراوت،شادابی،سرزندگی،حس خوب،لبخند و هر حسی که انگیزه بخش باشد متنفرم
۱۳.از همه انسان ها متنفرم
۱۴.از "انسان بودن" متنفرم
۱۵.از انسانیت متنفرم
۱۶.از درخت توت پشت دیوار خانه پدربزرگم متنفرم،نه به خاطر تنه بد قواره اش که بالارفتن از آن غیرممکن بود،چرا که مقابل چشمان من،اجازه داد تا قطع اش کنند.
۱۸.از آدم های مهربان متنفرم
۱۹.از آدم های باهوش متنفرم
۲۰.از تمامی دوستانم متنفرم،نه به خاطر صمیمیت و محبت بدون چشمداشت شان،چرا که من برای آنها فرد اشتباهی بودم .
۲۱.از مصطفی گلیاری،نویسنده "بگو سیب" مجله اطلاعات هفتگی متنفرم
۲۲.از همه نویسندگان جهان، و هر کس که استعداد نوشتن دارد متنفرم.
۲۳.از آن پیرمرد خمیده ای که سال۱۳۹۳،بلافاصله بعد از پرسیدن قیمت کتاب ((خورشید تیسفون)) پولش را پرداخت کرد متنفرم.
۲۴.از دست فروشی کتاب متنفرم، نه به خاطر درآمد پایین اش،چرا که مرا وادار می نمود تا به تماشایتان بنشینم.
۲۵.از صندلی چوبی متنفرم.
۲۶.از نگهبان ساختمان آزادگان_۱ متنفرم.
۲۶.از امید متنفرم.
۲۶.از مادرم متنفرم،نه به خاطر اندک زمانی که با من بدخلقی میکند،چرا که تنها به خاطر اوست که به این نفرت پراکنی محمل ادامه میدهم.
۲۷.از خودم متنفرم،نه به خاطر تصمیمات اشتباهم،چرا که جز برانگیختن ترحم دیگران کاری از دستم ساخته نبود.
۲۸.از شما شنوندگان و خوانندگان عزیز نیز متنفرم،نه به خاطر مشکل که برایم پیش آمده،من از چیزی که هستید،چیزی که بودید یا چیزی که میخواهید بشوید،از عواطف مضحک متعفن تان،از اشک هایی که در تنهایی در نطفه خفه میشود،از لبخند های دروغین تان نفرت دارم.
پ.ن:۱چند وقت پیش بهم گفتند که اون پیرمرد فوت شده،آدم عجیبی بود...متاسفانه فرصت هم صحبت شدن پیش نیامد،البته که نه من اهل صحبت کردن بودم،نه ایشون.
پ.ن۲:چیزی که خوندید درواقع بخش پایانی متنی است که در حال حاضر دسترسی بهش ندارم،پارشون کردم.
شاید ناقص به نظر بیاد.
متاسفانه حافظه درست حسابی ندارم،ببخشید