ویرگول
ورودثبت نام
Melomaniac
Melomaniacحاوی الفاظ سخیف...
Melomaniac
Melomaniac
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

آزردن

مثل همیشه تو ترافیک موندم،انگار نه انگار که الان ساعت ۱۰ صبح و خیابونا باید خلوت باشه.

فک‌نکنم بتونم ادامه اش بدم،تدریس رو میگم.

اگه بدونن کی قراره معلم انشاشون باشه، کسی تو کلاس نمی مونه...امیدوارم همینطور باشه،آخه معلم ریاضی رو چه به انشا.

اینکه قراره نوشته هاشون رو بخونم عذاب آوره...بچه ان؟ به من چه،مگه من خودم خواستم.

نمیدونم چطوری رسیدم دم مدرسه،چطوری از ده تا چراغ راهنما که از قضا همشون سر لج با من داشتن رد شدم،ولی بازم چند دقیقه ای تاخیر داشتم، یکم دیر شده بود.

از ورودی مدرسه،صدای سر و صدای بچه ها رو می‌شنیدم.

کنار پنجره اتاق مدیر،قیافه اخمو خانوم سعیدی رو دیدم، به نظر عصبانی نبود، انگار داشت یه چیزی میگفت...لباش تکون میخورد ولی متوجه نمی‌شدم...یهو صدای مدیر تو گوشم پیچید:

"خانومم مرادددییی دیر شده عزیزم بفرمایید سر کلاس.."

قرار بود باهاش صحبت کنم که من نمیتونم این کلاسو وردارم،اصلا نمیخوام دیگه تدریس کنم،میتونن به معلم ادبیات بدنش.

اما مطمئنم اونم عین مامانم لبخند میزنه و میگه:

"عزیزکم برای خسته شدن خیلی زوده"

نمیدونم چرا رفتم سر کلاس،یه پنج دقیقه ای رو صندلی نشسته بودم،بچه ها یکم ترسیده بودن،شاید هم من ترسیده بودم،همین چند ثاینه پیش جیغ دادشون بلند بود اما دیگه کسی حرفی نمیزد.

بلند شدم و خودم رو معرفی کردم، بهشون گفتم معلم انشا تون چند ماهی نمیاد و من موقتا میام سر کلاس.

حین صحبت هام بهشون بی توجه بودم،نمیدونم این دو سه سال رو چطوری تونستم تحمل کنم،کاش میشد به تک تکشون بگم که نمیتونم معلم تون باشم،نمیتونم معلم هیچ کلاسی باشم.

خواستم دوباره بشینم و به در نیمه باز کلاس خیره بشم، که یه نفر از ردیف دوم نیمکت های سمت چپ کلاس،دستاشو برد بالا و گفت:

_خانوم اجازه،من میتونم انشام رو بخونم؟

گفتم:

الان؟

من که هنوز موضوعی ندادم بهتون.

_اجازه، مگه حتما باید موضوع داشته باشیم؟

فامیلیت چیه؟

_ابراهیم زاده خانوم

*انشات رو بخون ابراهیم زاده

حرفام تموم نشده بود که گونه هاش از ذوق سرخ شد...بقیه کلاس رو نگاه کردم،همشون ذوق زده بودن.

نمیدونم شاید به خاطر سنم باشه،کوچک ترین معلم مدرسه ام.

متوجه شدم از وقتی فهمیدن که من قراره بیام سر کلاس، مدرسه رو گذاشتن رو سرشون.

البته بچه ان،نمیدونن آدما چقدر میتونن ترسناک باشن.

نمیدونم ابراهیم زاده کی شروع کرد به خوندن،شاید به خاطر سردردم باشه،نصف و نیمه حرفاشو می‌شنیدم،صدای خنده های زیر پوستی بچه های ته کلاس،صدای مداد نوکی،صدای سرفه های گنگی که از بیرون می اومد،صدای خوردنچوبشور و آب‌نبات،همه شون عذابم میداد، امیدوارم بودم چیزی از انشا دختر رو نشونم،میدونم بیشتر از این صداهای گنگ آزار دهنده است.

هیچ وقت نفهمیدم چرا صدای خنده بچه های ته کلاس قطع نمیشه؟

مگه چیزی هم برای شاد بودن و لبخند زدن مانده؟

مگه میشه ابراهیم زاده ۱۴ ساله باشی بتونه بنویسه؟

مگه میشه برای آب‌نبات و چوبشور گریه کرد؟

مگه میشه برای خانوم مرادی ذوق زده شد؟

_من،در میان برگ های پا در هوا،در میان خروش خشک پاییز،از چشمانم باران را می‌باریدم،نه برای سوگواری درختان؛برای خاکی که میزبان این همه فقدان است.

همیشه عقده خلق کردن باهام بوده،هیچ وقت نتونستم بنویسم،هیچ وقت نتونستم بسازم،هر چقدر دخترک میخوند به نفرت من افزوده میشد.

به بقیه کلاس نگاه کردم،همشون دفتر های رنگی شون رو به سینه شون چسبونده بودن،مشتاقانه انتظار اینو می‌کشیدن تا بهشون اشاره کنم.

احساس میکنم متوجه شدن به نوشته های عجیب و حیرت آورشون حسادت میکنم،انگار تماشای قیافه فلک زده ام رو دوست دارن.

من شکاری نیستم که یکبار صید میشه،میتونستن تا ابد عذابم بدن.

کاش دوباره اون صداهای گنگ ناموزون رو بشنوم،از شنیدن انشا بچه ها وحشت دارم....

_اجازه خانوم؟

بله

_تموم شد

نفرت
۵
۰
Melomaniac
Melomaniac
حاوی الفاظ سخیف...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید