
_نترسید آقا، مطمئنم با لگد می میرند.
من هم نمی ترسم نگران نباشید،این نطفه های نفرین شده حاصل هم آغوشی نیستند.برای من ارزشی ندارند.
همزمان با پایان جملات بریده بریده دخترک،راهب از جایش بلند شد و صندلی اش را به او نزدیک تر کرد.
او مردی هفتاد ساله با چهره ای درهم و پلاسیده است،چشمانش گود افتاده و دهانی گشاد دارد.
معمولا کسی با ایشان هم صحبت نمیشود.
دیگر راهبان میگویند: راهب ارشد در دهانش جنایت ها رخ داده.
راهب عبایی بلند به تن داشت.عبای او سیاه است،به رنگ دندان هایش.
راهب پس از مکثی کوتاه گفت:
تو آبستن نیستی دخترم. چرا میخواهی مرتکب این عمل قبیح بشوی؟
به نظر که هیچ اعبایی از مجازات خود نداری.
دخترک که دیگر تاب ایستادن نداشت،به خودش فشار آورد تا آخرین سخنانش بدون لکنت بیان شود:
_بله آقا،از شرایط پیش آمده آگاه ام.
شما نیز مشتاق اید تا از لابلای گذشته مهمل و پوچ بنده چیزی دستگیرتان بشود...چیزی برای گفتن ندارم آقا
دخترک در شرف فروپاشی بود اما نفس زنان ادامه داد:
_من آبستن مخاطرات زندگی ام
از کودکی ام عقده
از خانواده ترس
از دیگران سو ظن
و از دین امید واهی را باردارم آقا
پدرانشان، نام این کثافط های نفرت انگیز را به شما گفتم،مرا باور کنید.من آبستن ام آقا
لطفا هر چه زود تر....مرا ساقط کنید....چه با تیغ گیوتین چه با چوبه دار.
دخترک که دیگر نای ایستادن نداشت به زانو به زمین سیمانی و سرد اتاق نشست و منتظر راهب ماند تا کارش را تمام کند.
راهب که در این هنگام سرش پایین بود از جایش بلند شد،عبایش را کنار زد و افزار چروکیده و کریه اش را به صورت دخترک نزدیک کرد و گفت:
آن چه که میخواهی به تو میدهم دخترم.
شاید به مانند قبل نتوانم آن را برایت آماده کنم دخترم،اما دستان تو میتواند مرا جان دهد...
به یاد داشته باش این حق تو است که اینگونه با تو رفتار میشود دخترک زیبایم.