
من هیچوقت خوابیدن رو دوست نداشتم.
یادمه بعد از مدرسه مادرم با اصرار میگفت:
"ما ظهرها میخوابیم، تو هم بخواب و استراحت کن"
ولی من بعد از نهار منتظر میشدم تا همه بخوابن...بدو بدو میرفتم پشت در حیاط مینشستم.
هر روز ساعت سه بعدازظهر، منتظر سیامک و پدرش میموندم تا از جلوی خونهمون رد بشن،گوسفند داشتن…
پشت در حیاط، توی اون هوای گرم، گوشهام رو تیز میکردم تا صدای زنگولههاشون رو بشنوم.
خیلی وقته که خونه نرفتم، از روستا بیخبرم.
اما چند وقت پیش شنیدم سیامک ازدواج کرده، خیلی خوشحال شدم.
میگفتند پدرش هنوز هم همون ساعت، از جلوی خونه ما رد میشه…
با اینکه چندین سال گذشته، اما همیشه صداشون رو میشنوم.
کاش پشت در نمیموندم.
: