خدا وجود دارد...

صدای برخورد لوله های داربست به زمین تا صدها متر آنطرف تر شنیده میشود...
در سیاهی شب،مردی سیه چرده،میان زمین و آسمان،کنار بالکن طبقه شیشم ساختمان آزادگان_۱،با خشمی بیهوده بر سر مردی لنگان و کوته قامت، فریاد میکشد.
آقا جاسم دوان دوان،از پله های ناموزون و شکننده ساختمان، با سرعت پایین می آید تا آچار زنگ زده ی مرد سیه چرده را از پایین ساختمان بردارد.
در همان حال دختر آقا جاسم،با چشمانی سرد و خاموش،پایی برهنه وآغشته به گچ و سیمان،در انتظار پدرش مانده تا اورا در آغوش گیرد.
دختر کوچولوی آقا جاسم دوست دارد در آغوش پدرش از بالای پشت بام به پایین نگاه کند.
پدرش به او قول داده تا از بالا پشت بام،برادر اش که پشت ساختمان میان زباله ها، بدنبال عروسک اش میگردد را تماشا کند.
فریاد های مرد سیه چرده بلند تر میشود،دختر کوچک آقا جاسم کمی میترسد،اما اهل گریه کردن نیست.


مردی ژنده پوش،به کسانی که وجود ندارند ناسزا میگوید،به نظر طلبکار می آید.
تلفن خیالی اش را کنار گوشش گذاشته و دشنام هایی زشت نثارشان میکند.
مرد ژنده پوش گاها برسرشان فریاد هم میزند،گاهی هم سکوت میکند و سپس گویی که پاسخی نامربوط شنیده باشد مضحکانه میخندد...
قهقهه ای زشت و زننده که پیرمرد را وادار میکند گهگداری، نیم نگاهی به او بیاندازد.

هفت مرد ، دخترکی نوجوان را دوره کرده اند.
دخترک در امتداد خیابان از همراه شدن با آنها امتناع میکند،خودش را به زمین میزند،جیغ می کشد،فریاد میزند،از من،از آقا جاسم و پسرش،از مرد سیه چرده،از مرد ژنده پوش،از پیرمرد کمک میخواهد اما پاسخی نمیشنود،جز نگاهی پوچ همانند سرنوشت اش.
معلوم است که توان مقابله با آنها را ندارد.
در سکوتی هولناک اشک میریزد و به فاجعه رعب انگیزی که در آنطرف خیابان انتظارش را میکشد،می اندیشد.

خدا وجود دارد،من اورا میبینم.
در انتظار دخترک،پشت فنس های عریان ساختمان مجاور ،خود ارضایی میکند.