
_بَبَم، من سردمه.....فک نکنم بتونم برا اذان برسم درو باز کنم....کلید رو بده مامانت، زود تر بره در مسجد باز کنه.
_نمیخواد ننه...کلید رو بده به من،تا اونجا میدوم.
راستش این دو جمله برا خیلی وقت پیش ها است.فک کنم پنج سالم بوده،ساعت چهار نیم صبح، ماه رمضون هم بود، روستا...آره،یادش به خیر.
منو اینجوری نبینید ها....یه زمانی منم جز قشر elit جامعه مون بودم. تا حدی مفید بودم بچه ها،باور کنید.
البته یه چیزی هم بگم...اونجا هم خیلی تحفه خاصی نبودم،فقط میدویدم،حالا چرا یا برا چی اش رو هیچ وقت نفهمیدم.فقط میدویدم...فقط و فقط.
یادمه یکی بود میگفت:
" این مصطفی رو ما هر وقت دیدیم داشت میدوید"
یادمه بعد ها هم که به واسطه کسری خدمت و این داستانای تکراری که همه میدونید،به اصرار مادر پدرم، ایام نوجوانی رو تو ساز و کار فوق پیشرفته و elit بسیج گذروندم.
بابام کلا حرف نمیزد ولی یادمه همیشه میگفت:
"برو بدردت میخوره"
بالاخره آقا مصطفی بچه خوبیِ و حرف مادر پدرش رو گوش میده.زبون زدفامیلِ تو اخلاق و رفتار.
ولی بچه ها یه چیزی رو در گوشی بهتون بگم...اصلا دوست نداشتم بچه خوبی باشم.
یه سری چیزا برام مبهم بود.
چرا تو قشر elit ،هیچ کس نمیپرسید "چرا؟"
البته بودن کسایی که میپرسیدن "چرا؟" ولی همیشه اون ته یکی بود که سقلمه بزنه بهشون و بگه:
"دهنت رو ببند چرت و پرت نگو"
_استاد شما چی؟
من؟
اونجاهم فقط میدویدم...البته یه چیز دیگه هم در گوشی بهتون بگم..منم همیشه باخودم میگفتم"چرا؟"
بعد ها که داشتم خودم رو یواش یواش کنار میکشیدم، متوحه چیزای عجیب تری شدم.
نوجوون بودم،یادمه یه بار قرار شد با دوستان "البته من دوستی نداشتم" قرار شد بریم یه جا؛ یا باید بساط "صبحونه و عکس" باشه یا "شعارو لرزش پایه های استکبار جهانی".
ولی هیچکدوم نبود.
رفتیموسط یه دشت تو حومه شهر،خیلی هم شلوغ شده بود،از همه جا هم اومده بودن.
اون وسط یه آقیی بلندگو بدست شروع کرد صبحت کردن.
این جمله اش رو یادمه میگفت:
"اینجا صحرای محشره بچه ها،قراره تمرین کنیم وقتی آقامون امام زمان اومدش باید چیکا باید کنیم."
حالا اینو برا کیا میگفت...یه مشت بچه ۱۴،۱۳ ساله که تو لباساشون گم شده بودن.قرار بود یهجور مانور باشه.
_استاد شما کجا بودین؟
دروغ نگم بهتون،من میترسیدم برم.
دور وایساده بودم نگاه میکردم،اون دور دورا هم یه عده رو صندلی هاشون نشسته بودن و به این وضعیت میخندیدن،بهشون میگفتن شورای تامین.
_استاد شورای تامین چیه دیگه؟
وظیفه شون ایجاد و هماهنگی بین نهاد های دولتی و نظامی برای تامین امینت، تو سطح شهرستان ها است.
_خب استاد "چرا" میخندیدن؟
ابراهیم زاده نگفتم نباید پرسید چرا؟
ولی راستش بچه ها اصلا خنده دار نبود.اینکه یه عده بدون دلیل هم دیگرو تا سر حد مرگ بزنن خنده دار نیست،حداقل برا من نیست.
خدا میدونه اگه این آقا بلندگو نداشت یکی دو نفر کشته میدادیم.
"آقا بسه تموم شد،کافیه"
راستش همون موقع ها بود که خیلی چیزارو فهمیدم.
فهمیدم چرا هیچکی نمی پرسه "چرا؟"
فهمیدم چرا تو این ایدئولوژی"حیات" اینقدر بی ارزشِ
فهمیدم چرا این جماعت از به اصطلاح "تفکر عاشورایی" شون فقط لخت شدن و حسین حسین گفتن بلدن.
فهمیدم بابا این قشر elit،خودشو حق مطلق میدونه.
فهمیدم چرا حاکمیت براش مقدس، حاکمش هم قدیس.
فهمیدم آقا اینا خیلی آرمان گران...
فهمیدم آقا اینا خیلی فکرشون جلو تر از ماست
فهمیدم اینا فراتر از دغدغه های اومانیستی من و شما فکر میکنن.
میدونید،اینا مثل زرافه ان، سرشون بر نمیگرده، نهتنها خودشون،پشت سرشون رو هم نمیتونن ببینن.
اینا اون بالا مالاها سیر میکنن.
راستش خیلی وقتا سعی کردم باهاشون صوبت کنم بگم آقا من نمیگم زرافه نباش،حداقل پشت سرتو یه نگاه بنداز،ببین چی شده؟کجایی؟اصلا یه نگاه به خودت بنداز ببینم چند چندی با خودت.
ولی واقعا نه،انگاری تو غایت زرافه نوشته شده:
که "باید پاهاشون رو خورد کنی تا نقش زمین بشن،بلکم اتفاقی سرشون بچرخه و پشت سرشون رو ببین"
البته اینم بگم شاید بتونن گردنشون رو تا کمرشون خم کننها.
البته اونم دلیل دیگه ای داره...
نشیمنگاه شون میخاره.
البته بچه ها یه چیز دیگه هم در گوشتون بگم.
"زرافه هیچ وقت نمیتونه کامل سرشو برگردونه"
هنوزم میدوم،مثه قدیما
بعضی شبا اینقد میدوم که بالا بیارم...
ولی صداش تو گوشمه،ولم نمیکنه، یه بچه پنج ساله اخمو که مدام میپرسه "چرا؟"
راستش اندک دوستانی که دارم براشون سواله که "چرا" اینقد از خودت بدم میاد؟این نفرت بی حد حصر از کجا میاد؟
باید بگم من مجبورش کردم کارایی رو بکنه که دوست نداره وگرنه اون چیزای دیگه ای رو دوست داشت،شاید استعدادهای دیگه ای داشت.این بچه گناهی نداشت،حیف شد،واقعا حیف شد.
صدای گریه هاش همیشه همراهم بوده و مدام این زخم کهنه رو باز تر میکنه...زخمی که با دست خودم شکافته شد...هیچ وقت نمیتونم خودمو ببخشم...هیچ وقت...هیچ وقت
... _
کلاس تعطیله....برید خونه هاتون.
_بَبَم، من سردمه.....فک نکنم بتونم برا اذان برسم درو باز کنم....کلید رو بده مامانت، زود تر بره در مسجد باز کنه.
باشه ننه.
_خودت کجا میری ننه
میخوام بدوم
فقط بدوم.