
ساعت دوازه ظهر،پشت چراق قرمز گیرکرده بودم.
خیلی دیر شده بود،بسته شکستنی همرام بود.
واقعا نمیتونستم تند برم،وگرنه من کسی ام که پشت چراغ قرمز بمونه؟
خیس عرق بودم،کلا ایمنی ام رو در آوردم،بلکه بادی بخوره بهم...یهو یه چیزی به چشمم خورد،خدارو شکر که من دیدمش،خدا میدونه چند نفر این صحنه رو دیدن و بی تفاوت گذشتن،اونم تو این وضعیت کشور....
درسته بسته داشتم ولی عیب نداره،این موضوع خیلی مهم تره از بسته شکستنی منه.
صداش زدم.
بیا اینجا
میگم بیا اینجاااااا.....
_با منید؟
آرهه...چی دستته؟
_دوربین آقا
از چی عکس گرفتی هاااااا،بده دوربین ات رو.
_بفرمایید،رو این دکمه بزنید میره عکس بعدی
۲۰ ثانیه دیگه مونده بود،کلاه ایمنی ام تو دست چپم بود دوربین دست راستم،عصبی بودم،خیلی،آفتاب هم این وسط انگار که باهام خصومت شخصی داشت باشه، بد میتابید.
ببین یعنی اینقدر گرم بود که به زور چهرهی پسره رو میدیدم،چه برسه به عکس هاش.
تازه اکثر شون هم تار بودن،البته خودمونیم،چیزی مشکوکی هم پیدا نکردم.
نخواستم ضایع بشم پس با اخم نگاش کردم و خواستم صحبت کنم که دیدم لبخند میزنه، یهو گفت:
_همشو نگاه کنید آقا،میخواید نور صفحه رو زیاد کنم؟
چراغ سبز شد،هنوزم لبخند میزد...نمیتونستم وایسم
دوربین رو بهش دادم،گفتم: عکاسی؟
گفت:
نه،فقط عکس میگیرم آقا






