وقت سحر شد پس ندا آمد ز عرش
ای ملائک، اولیا بیدار و بلند آرید ز فرش
ملکی را آدرسی ناآشنا دادند
آمد و دید او به ما فرستادند
در خواب هفت پادشاه که خود یک بودمی
غافل زان ندا که برخیز ای آدمی
چشم باز کرد و دید ساعتی بازمانده است
صدایی گفت بخُسب ای پسر، پیکرت درمانده است
مستحب است و نه واجب، خود سختی مده
ادبار و اقبال است دل را، فرصت به فردا ها بده
گر نخوابی جبران کند تا قبل ظهر
درس می ماند صفری در برگه خواهد خورد ز مهر
گفتم راست می گوید این کلک
الهی حکمتش چیست این سحر
گفتش ملک: سحر، و ما ادراک ما سحر
برخیز و مگو چیست، هیچ ندانی آن خبر
سر به بالین نهادم غافل زان حکیم
بیدار با رنگ طلوع و گفتم یا رحیم
اشتباه کردم آخر بگذر ز ما
با گوش کر بیدار شوم ز دستور خدا
نشنوم زین پس خناسی را ندا
چو با ناس و فلق پناه آرم شما
خودت دستم بگیر و بلند آرم ز بالینم
که عجب جاذبه دارد به پهلوی رنگینم
ربنا شیعه ی مولا و کافر به خویشم
آنچه هست از توست و من هیچ ابن هیچم
پروردگارا وقت خواب تو خریدی گناهانم را
آدرس ما دادی ملائک آسمانت را
شرفم رفت پیش چهارده دسته گل
خود آبرویم را بخر چو خریدی گناهانم به کل
به خدا خجالت کشم یا علی گویم خدا
علی بیند مرا گوید این است سرباز ما
شما را عذری گویم و ضرر نتوانم رساند
اما چاره چیست که وحید دل مولا را شکاند
لیک پیش پدر، مادر شفاعت می کند
یا فاطمه ای کار را کفایت میکند