ویرگول
ورودثبت نام
F.a.t.e.m.e.h
F.a.t.e.m.e.h
F.a.t.e.m.e.h
F.a.t.e.m.e.h
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

درد...

به‌راستی درد چیست؟

مفهومی نامقدس و زشت که زندگی‌ات را می‌بلعد و تو را تنها و افسرده رها می‌کند؟

یا نیرویی که تو را می‌یابد، از نو می‌سازد و به آن‌چه واقعاً هستی تبدیل می‌کند؟

پاسخ سخت است؛ اما نه برای کسی که با درد آشناست.

از کودکی به یاد دارم که چشمانم اغلب آغشته به اشک بود. بچه‌ها در کوچه و خیابان بازی می‌کردند و من روزهایم را با گریه می‌گذراندم. از همان سال‌ها زندگی‌ام با پوچیِ غیرقابل توضیحی گره خورده بود؛ با دردی نامرئی و خردکننده که تحملش برای شانه‌های کودکی تنها و بی‌پناه، شاید سخت‌ترین کار جهان بود.

من خسته و تنها، گرد خود حصار می‌کشیدم؛ به امید آن‌که درد بیش از این به درونم راه پیدا نکند. اما انگار هرچه بیشتر تلاش می‌کردم، بی‌ثمرتر بود. درد رهایم نمی‌کرد.

تا جایی رسیدم که دیگر پذیرفتمش. دیگر نجنگیدم. دیگر حتی نخواستم خوشحال باشم. فقط می‌خواستم درد را حس کنم.

و بعد، در لحظه‌ای خاص—در سنی که هنوز همه‌چیز کودکانه بود—احساس کردم انگار دو سیاره به هم برخورد کرده‌اند؛ یا شاید دو کهکشان در هم تداخل کرده‌اند. نوری عظیم دالان‌های تاریک ذهنم را روشن کرد.

در همان لحظه فهمیدم که دارم زندگی می‌کنم.

هرچند ناخودآگاه، هرچند کوتاه، هرچند تنها. اما همان شادی کوچک و کودکانه، انگار تمام چیزی بود که به خاطرش به این جهان فرستاده شده بودم.

آن لحظهٔ کوتاه چنان در اعماق ذهنم حک شد که گردباد زمان هم نتوانست آن را از جای بکند.

چرا که این شادی، شادیِ معمولی نبود؛

شادی‌ای بود که از دلِ درد زاده شده بود.

و شاید تا ابد، این را مدیون دردهایم باشم.

دردزندگی
۱۰
۰
F.a.t.e.m.e.h
F.a.t.e.m.e.h
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید