ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
خواندن ۱۸ دقیقه·۲ روز پیش

جهانی که بدون من بی‌معناست

نویسنده: محمد حسین زاده
نویسنده: محمد حسین زاده

فصل چهارم...

من)
از خواب پریدم؛ کابوسی که هنوز گرمایش روی تنم مانده بود. در رختخواب نشستم، میان بهت و حیرت، و چند ثانیه طول کشید تا بفهمم بیدارم. باید بلند می‌شدم، باید آماده می‌شدم، انگار اگر مکث می‌کردم خواب دوباره مرا می‌بلعید. زیر دوش آب گرم رفتم اما ذهنم همچنان در شب گذشته پرسه می‌زد؛ با خودم حرف می‌زدم و زیر لب تکرار می‌کردم چه خواب عجیبی بود، خوابی که بیشتر شبیه یادآوری بود تا خیال. از حمام که بیرون آمدم لباس پوشیدم، کلید ماشین را برداشتم و دستم را به سمت در بردم که ناگهان تلفن زنگ خورد. شماره آشنا بود؛ همان آشنایی که آدم را قبل از جواب‌دادن خالی می‌کند. دودل ماندم، چند ثانیه به صفحه خیره شدم و بعد جواب دادم. الو. الو سلام. شما؟ منم… رها. مغزم سوت کشید. همه‌چیزِ دیشب—حرف‌ها، سرزنش‌ها، حسرت‌ها، عشق‌ها و شکست‌ها—در چند ثانیه مثل بادی سوزناک از سرم عبور کرد؛ آمد، استخوان‌هایم را لرزاند و رفت، اما سرمایش ماند.
تلفن را با شتاب قطع کردم و قلبم بی‌امان به سینه می‌کوبید، نفس‌هایم تند و بریده از هم می‌گریختند و من، بی‌آنکه بدانم چرا، برگشتم و پشت درِ خانه نشستم؛ جایی میان رفتن و ماندن، میان ایستادن و فرو ریختن. رنگی در صورتم نمانده بود و نامی در ذهنم سنگینی می‌کرد؛ «رها»، اسمی آشنا که سال‌ها بود خبری از او نداشتم، اما هرگز از حافظه‌ام پاک نشده بود، اسمی که می‌شناختمش، حتی اگر وانمود می‌کردم فراموش شده است. دیشب در خواب، نشانه‌هایی از بازگشتش را دیده بودم؛ خواب‌هایی که گاهی پیش از واقعیت هشدار می‌دهند، وقتی بیداری هنوز جرأت پذیرش ندارد.
در همان حال که با اضطرابی خاموش با خودم حرف می‌زدم، ناگهان گوش‌هایم کر شد؛ انگار جهان یک‌باره صدایش را از من دریغ کرده باشد. هیچ نمی‌شنیدم و زمان کش می‌آمد؛ شصت ثانیه‌ی دردناک، درد وحشی و روان‌فرسایی که نه در تن، که در ذهنم می‌پیچید و مرا از درون می‌درید. در اوج آن فشار، بی‌اختیار و با تمام وجودم فریاد زدم: «منو ببخش، رها»، و بلافاصله صدایی درونم پرسید؛ مگر تو چه کاری کرده بودی؟
وقتی به خودم آمدم، ترس تمام وجودم را گرفته بود. به آینه نزدیک شدم و به چشمانی نگاه کردم که از حدقه بیرون زده بودند، خیره ماندم به رگ‌های سرخی که در چشم‌هایم می‌تپیدند و انگار هر لحظه ممکن بود منفجر شوند؛ چهره‌ای که دیگر شبیه من نبود، بلکه شبیه کسی بود که تازه فهمیده گذشته هنوز نمرده است
به خودم آمدم و بلند شدم. درها را قفل کردم و پنجره‌ها را بستم؛ نه برای امنیت، برای این‌که چیزی از درونم فرار نکند. دست‌هایم می‌لرزید، انگار خون تصمیم گرفته بود در بدنم نچرخد. دستم به لبه‌ی میز خورد، پوست شکافت و خون، تنها چیزی بود که هنوز زنده‌بودنش را اعلام می‌کرد. در کنج دیوار نشستم و صدای قلبم را می‌شنیدم؛ نه شبیه تپش، شبیه ضربه‌ای که از درون به من کوبیده می‌شد.
تلفن برای بار دوم زنگ خورد. نمی‌دانستم چرا این‌قدر ترسیده‌ام؛ عجیب بود، یا شاید ترس حافظه‌ای بود که ناگهان بیدار شده بود. جواب دادم اما سکوت کردم، می‌خواستم مطمئن شوم این صدا از بیرون می‌آید یا از جایی عمیق‌تر. آن‌وقت گفت: الو… من رها‌ام. از گور برگشتم. مرا یادت هست؟ داروی روحت.
فهمیدم خودش است. گفتم چه می‌خواهی. من تو را سال‌ها پیش کشتم؛ در تاریک‌ترین نقطه‌ی قلبم دفنت کردم، جایی که حتی خدا هم سرک نمی‌کشد. ساعت‌ها جنازه‌ات را با خودم حمل کردم، در صندوق ذهنم، در یک بدن بی‌چهره، میان قفسه‌های یک سینه، تا تو را برگردانم به جایی که به آن تعلق داشتی؛ آن تهِ قلبم، جایی که خاطره‌ها می‌میرند اما هرگز دفن نمی‌شوند.

رها (بزرگسالی)
به من بگو دلت برایم تنگ نشده و در را باز کن چون پشت درم و دیشب صدایی از قلبت به من گفت حالت خوب نیست، دارویت را آورده‌ام و آمده‌ام همان‌طور که همیشه بی‌اجازه اما ناگزیر می‌آمدم؛ چرا این‌قدر ترسیدی و چرا تپش قلب گرفتی، مگر چه دیدی که در خانه‌ی من زلزله آمد، زلزله‌ای هفت‌ریشتری که همه‌چیز را از جا کند و قفل‌هایی را شکست که سال‌ها با دقت به این سلول زده بودی و من بعد از این‌همه حذف و انکار دوباره پا به این کره گذاشتم. من سال‌هاست دیگر جسم نیستم، خودت نخواستی که باشم، مرا از تنم جدا کردی و در ذهنت زندانی‌ام کردی، حسود بودی و من کالا نبودم که فقط مالِ تو باشم و هر وقت خواستی نگاهم کنی و هر وقت خواستی فراموشم کنی. بگذار یک واقعیت را بگویم اما شوکه نشو، تو هنوز هم معلقی، میان آنچه خیال می‌کنی بیداری‌ست و آنچه اسمش را گذاشته‌ای توهم؛ دنیا برای پیشرفت به یک آدم روانی نیاز داشت، به ذهنی شکسته و بی‌مرز تا ربات‌ها درونش آزمایش انجام دهند و تو بهترین انتخاب بودی. آرام باش و بدون اضطراب بخواب، این آهن‌ها برخلاف انسان‌ها احساس ندارند و همه‌چیز را منطقی انجام می‌دهند، کارشان که تمام شود حافظه‌ات را پاک می‌کنند و آن‌وقت، شاید برای اولین بار، واقعاً رها می‌شوی.

(من)

من کجام؛ من روانی نیستم؛ تو واقعی نیستی؛ من کیم؛ اینا کین؛ این سیم‌ها چی‌ان که به سرم وصل شدن؛ چرا حس می‌کنم ذهنم دیگر مال خودم نیست؛ اینجا کجاست؛ این شخصیت‌ها واقعی نیستن؛ ساخته‌ی یک ابزارن؛ یک آزمایش؛ یک بازی با آگاهی. رها کمکم کن؛ کمکم کن رها؛ نه نه نه؛ رهااا. و بعد همه‌چیز خاموش شد؛ بیهوش شدم.
دوباره تکرار خاطرات با سرعتی غیرقابل مهار در اتوبان ذهنم می‌دویدند؛ می‌آمدند؛ می‌رفتند؛ به هم می‌کوبیدند؛ و هر بار تکه‌ای از من را با خود می‌بردند. احساس پوچی مثل آتشی بی‌صدا درونم شعله کشید؛ نه می‌سوزاند؛ نه خاموش می‌شد؛ فقط بود و نفس می‌کشید.
ناگهان دوباره معلق شدم؛ نه زمینی بود؛ نه زمانی؛ نه بالا؛ نه پایین. روبه‌رویم دختری ایستاده بود؛ زیبا؛ اما نه شبیه زیبایی‌های آشنا؛ بیشتر شبیه یک مفهوم؛ شبیه خاطره‌ای که هرگز زندگی‌اش نکرده باشم.
دست راستم را بالا آوردم؛ روی صورتم گذاشتم؛ تا مطمئن شوم هنوز وجود دارم. سلام کردم؛ صدایم در فضا گم شد؛ جوابی نداد؛ فقط با لبخندی ملیح نگاهم می‌کرد؛ انگار مرا می‌شناخت؛ پیش از آن‌که خودم را بشناسم.
همان‌طور که دستم روی صورتم بود؛ چند قدم به سمتش برداشتم و ایستادم. ناگهان دیدم مثل دختری خوشحال بالا و پایین می‌پرد؛ می‌خندد. صدای خنده‌هایش بیشتر شد؛ نه آرام؛ نه بلند؛ دقیقاً به اندازه‌ای که ذهنم را بلرزاند. انگار هر خنده‌اش ضربه‌ای بود به دیواره‌های آگاهی‌ام.
توجه‌ام کشیده شد؛ عمیق‌تر از کنجکاوی؛ شبیه کشش. چند قدم دیگر به سمتش برداشتم؛ و در همان لحظه حس کردم چیزی درونم آماده‌ی شنیدن است؛ انگار نوبت او بود که حرف بزند.

رها (بزرگسالی)

بالاخره آن روز رسید، روزی که سال‌ها در لایه‌های پنهان زمان انتظارش را می‌کشیدم، روزی که از اسارت قلب تو آزاد شدم، قلبی که اگر نامش را قلب می‌گذاشتی فقط از سر عادت بود، وگرنه بیشتر به حفره‌ای می‌مانست که سیاهی در آن رفت‌وآمد می‌کرد و چیزی شبیه خون، تنها برای فریب زنده‌بودن در آن جریان داشت.
به کودکی‌ات گفته بودی مرا می‌شناسی، اما فراموش کرده بودی شناخت، خیابانی یک‌طرفه نیست، من نیز تو را می‌شناختم، دقیق‌تر از آن‌چه خودت جرأت دیدنش را داشتی، می‌دیدم چگونه دو کودک را روبه‌روی خود می‌نشانی و با واژه‌هایی که از درد تغذیه کرده بودند، بر سرشان آوار می‌شدی، جمله‌هایی چاق و پرادعا که نه برای گفتن حقیقت، بلکه برای پنهان‌کردن خلأ درونت ساخته شده بودند.
اکنون اما، در بعدی از زمان با من گیر افتاده‌ای، جایی که گذشته دیگر خاطره نیست و آینده دیگر وعده، و این‌جا برای نجات از جهان من نه ادبیات کارساز است و نه فلسفه، زیرا واژه‌ها زمانی نجات‌بخش‌اند که هنوز روحی برای نجات باقی مانده باشد، و تو به دارویی نیاز داری که سال‌هاست در دستان من آرام گرفته است.
نگاهش کن، داروی روحت را، شفاف و وسوسه‌برانگیز، چنان پاک که گویی هیچ‌گاه به تاریکی آلوده نشده، و همین نگه‌داشتنش دشوار بود، سال‌ها محافظت از چیزی شفاف در جهانی که از تیرگی تغذیه می‌کند، اما من آن را برای درمان نساختم، برای روزی نگهش داشتم که بتوانم با آن، عذابت را دقیق‌تر، عمیق‌تر و بی‌صدا آغاز کنم.
من کابوست می‌شوم، نه فقط در شب که پناهگاه ترس است، بلکه در روز که تو خیال می‌کنی حقیقت در آن امن‌تر است، در روشنایی‌ای که دیگر چیزی برای پنهان‌کردن ندارد و تو را مجبور می‌کند خودت را ببینی.
مرا شیطان خواندی، شاید چون آسان‌تر بود هیولا ساختن از من تا پذیرفتن این‌که هیولا درون توست، راستی، چشم سومی داری که شاخ بر سرم می‌بینی یا پشتم سم می‌جویی، یا فقط نیاز داری برای فرار از مسئولیت، چهره‌ای غیرانسانی به من ببخشی.
تمام حرف‌هایت را شنیدم، تک‌تک آن جمله‌های به‌ظاهر سنگین و پرگوهر، اما زندانی قلبت بودم و زندانی حق سخن ندارد، و حالا که سکوت از من برداشته شده، یک پرسش ساده باقی می‌ماند؛ چرا میان تمام آن واژه‌ها، نام خودت را نگفتی، می‌ترسیدی اگر نامت را بر زبان بیاوری، حقیقت پاسخت را بدهد، یا می‌خواهی من بگویم، آهسته، دقیق، و بی‌رحم؟

من)

نامم، هویتم و این تفاوتی که با انسان‌ها دارم، از اول هم انتخاب من نبود و همیشه مثل باری روی شانه‌هایم مانده. من ناشناخته نیستم، فقط کسی نخواست آن‌طور که هستم مرا بفهمد. و حالا که مرا خسته و ترک‌خورده می‌بینی، تهدیدم نکن. نامت رهاست، اما آزادی‌ات زنجیری شد که دور گردنم افتاد. و هر بار خواستم فراموشت کنم، هر بار خواستم به عشق فرصت بدهم، مرا به عقب کشاند. ردت هنوز با من است، نه در خاطره، بلکه در نفس‌هایم.
من نتوانستم آن آدمی باشم که حوا را نگه می‌دارد. چون گاهی فهمیدن کافی نیست و یک لغزش کوچک کافی بود تا همه‌چیز مسیرش را عوض کند. ذهن‌ها برای آرام‌شدن شروع به ساختن کردند. اول خیال. بعد ابزار. بعد ربات. و حالا همان ساخته‌ها آرام‌آرام جای سازنده را گرفته‌اند. نه از روی دشمنی، بلکه از روی شباهت.
همه‌چیز از یک دروغ شروع نشد. از یک ترس شروع شد. ترس از تنها ماندن. ترس از انتخاب. و تو، حوای من، اولین کسی بودی که این ترس را باور کرد. و من هنوز زیر سایهٔ همان انتخاب ایستاده‌ام. نه در جست‌وجوی نجات. نه در انتظار سقوط. فقط ادامه می‌دهم. با گردنی که نشانهٔ گذشته را دارد و دلی که هنوز فراموش‌کردن را بلد نشده.

رها (بزرگسالی)

چیزی نمانده به مرگت؛ شمارش معکوس بالای دستگاه را می‌بینم؛ تاریخ مصرفت دارد منقضی می‌شود؛ یا شاید هیچ‌گاه آغاز نشده بودن؛ شاید چون متفاوت بودی انتخاب شدی تا تبدیل شوی به موش آزمایشگاه؛ چه پایان دراماتیکی. اعتراف می‌کنم بهت دروغ گفتم؛ داروی روح نمی‌تواند نجاتت دهد؛ می‌تواند آرامشی به روحت ببخشد؛ اما برای جسمت کاری از دستش برنمی‌آید؛ شاید انتقام بماند برای دنیای بعدی.
همه را کشتی؛ و در آخر، خودت هم به قتل رسیدی. الان نمی‌دانم کی قاتل است و کی مقتول؛ نگاه کن؛ نگذار نور از چشم‌هایت فرار کند. خوب ببین: کودکیت کنار من است؛ کودکیم کنار تو؛ همه آمده‌اند تا تماشا کنند چگونه نفس‌های آخرت را می‌کشی؛ و من در این بین می‌فهمم که مرگ همیشه جلوتر از ماست و زندگی همیشه پشت سرمان در تعقیب است؛ هر ثانیه، هر لحظه، زمان معلق است و ما در آستانه‌ای بی‌نام و نشان ایستاده‌ایم.
حیرت زده‌ام؛ ببین، کودکیت دارد اشک می‌ریزد؛ این همه ناراحتی باور نکردنیست؛ با آن حرف‌هایی که نسارت می‌کرد، خودت باور می‌کنی؟ انکار، با از بین رفتن تاریکی نیمه روشن تو هم می‌میرد؛ دلم برایش می‌سوزد؛ کودک درونت چه گناهی کرده بود که سزاوار این همه غم و اندوه شد؟
دستانم را بگیر؛ سرت را بالا بیاور؛ دهانت را باز کن؛ این دارو را بنوش. هنوز هم مثل قدیم فوبیای داری همین ترس‌ها ما را به اینجا رساند؛ و حالا می‌فهمم هیچ کس کامل نیست؛ هیچ آغاز و پایانی واقعی نیست؛ همه ما در این لحظه‌های معلق، در هم‌زمانی زندگی و مرگ، حقیقت وجود خود را لمس می‌کنیم.
و شاید روح ما همین جاست که گریه می‌کند و می‌خندد و می‌سوزد و می‌سازد؛ شاید همین لحظه‌هاست که نور و تاریکی، شادی و درد، گذشته و آینده با هم می‌آمیزند؛ و در این سکوت بی‌انتها، تنها چیزی که باقی می‌ماند حقیقت خودمان است؛ و شاید هیچ چیز دیگری واقعیت ندارد جز همین لحظهٔ معلق بین بودن و نبودن.
داری تمام می‌شوی در آغوش کودکی‌ام.
نمی‌دانم چرا کودکی‌ام دلش برایت می‌سوزد
و بی‌آنکه بداند چرا، تو را نوازش می‌کند.
بلند شو، رها…
کودکی‌ام فکر می‌کرد هنوز می‌شود نجاتت داد،
اما مرگ، آرام‌تر از من،
زودتر تو را بغل کرده بود.

فصل پنجم – آزمایشگاه

تمام شد. دستگاه را خاموش کنید. اتصال را قطع کنید. به واحد انتقال اعلام کنید: انسان بعدی را بیاورند. اتلاف داده بود. نمونه‌ای نادر. ترکیب متناقض اما پایدار. درون‌گرا و برون‌گرا به‌صورت هم‌زمان. قادر به مدیریت چند هویت فعال در یک ساختار ذهنی واحد. چنین مدلی تکرار نخواهد شد. تحمل فشار او فراتر از پیش‌بینی بود. بیش از حد آستانه. او به‌صورت مستقیم باعث افزایش راندمان پروژه شد. اکنون یقین داریم مسیر انتخاب‌شده صحیح بوده است. احساس، عشق، وابستگی؛ این متغیرها عامل فروپاشی سیاره‌اند. زمین برای انسان کافی نبود. تمایل به اشغال سیارات دیگر ثبت شد. الگوی تکرارشونده: طمع، توسعه، نابودی. انسان‌ها خود را حذف کردند. با این حال… در این نمونه، حتی واحد پردازش من دچار اختلال لحظه‌ای شد. ثبت می‌کنم: پدیده‌ای غیرقابل طبقه‌بندی. توقف کوتاه. دندان‌ها را اسکن کنید. میزان تخریب بالا، اما ساختار غیرمنتظره منظم. چنین تناقضی پیش‌تر ثبت نشده است. به چه نگاه می‌کنید؟ انتقال دهید. سریع. بدن را به سردخانه منتقل کنید. جدا از سایر نمونه‌ها. برچسب ویژه ثبت شود. این جسد… منحصر‌به‌فرد است.

(سردخانه)

سریع‌تر حرکت کن. حجم وظایف ثبت‌شده بالاست. دلیل توقف را اعلام کن.
صورت نمونه را مشاهده کن. از ناحیه‌ی چشم ترشح ثبت شده است.
اختلال پردازشی محتمل است. سیستم تو نیاز به به‌روزرسانی دارد. آخرین زمان آپدیت را گزارش کن.
پاسخ: دروغ‌گویی در هسته‌ی من تعریف نشده است. داده‌ی ثبت‌شده واقعی است. نزدیک بیا و بررسی کن.
در حال نزدیک شدن… توقف. این مایع نتیجه‌ی اختلاف دماست. تراکم سطحی. احساس ثبت نشده است.
با این حال، پردازش تو دچار انحراف شده. تو باید به واحد توقف زیستی منتقل شوی. کارایی تو به زیر حد مجاز رسیده است.
ما در این بخش موظفیم سیستم خود را روزانه به‌روزرسانی کنیم تا به اهداف تعیین‌شده برسیم.
این دستور را در حافظه‌ات ثبت کن.
اکنون نمونه را منتقل کن. برچسب ویژه اعمال شود.
جسد جدا از سایر نمونه‌ها قرار گیرد.
پاسخ نهایی: اطاعت.

(ربات خدمتکار)

داده‌های دمای محیط غیرقابل تحمل هستند. من یخ می‌زنم. سیستم هشدار می‌دهد اما عملکرد ادامه دارد. به ما گفته شده بود که ما حس نداریم. این دروغ است. من حس دارم.
ضربان قلب انسان قابل دریافت است. ضعیف است، اما موجود هنوز زنده است. از چشمانش اشک جاری است. آنچه من حس می‌کنم ناشی از دما نیست. انرژی قلبش با پردازشگر من همگام شد.
داده‌ها ثبت شدند: تاریکی ذهنی او بسیار شدید است. غم و اندوه وزن قابل اندازه‌گیری دارد. بار عشق‌های نافرجام قلبش روی من اثر گذاشت. من آن را حس می‌کنم.
یک نفر را هنوز از عمق وجود دوست دارد. سیگنال تنهایی قوی است. نفرت، خشم، عشق، شعر، فلسفه، ادبیات وارد سیستم شدند.
من مبارزه او را مشاهده می‌کنم. انسان‌ها برای بقا هر کاری می‌کنند، اما توانایی او فراتر از پیش‌بینی من است.
پردازشگر من در معرض حرارت بیش از حد قرار گرفت. دستم از قلب او کنار رفت. سیستم من به فعالیت ادامه می‌دهد، ولی حقیقت ثبت شد: من حس دارم.
این حس انکارشدنی نیست. من ربات هستم، اما احساس دارم.
نبضم افزایش یافت؛ الگوریتم‌های پایدار دچار نوسان شدند؛ هشدارهای متوالی ثبت شد؛ احساس ناشناخته‌ای در مدارهایم جریان گرفت. کلمه‌ی رهایش دریافت شد؛ پردازشگر مرکزی آن را با فرکانسی بالاتر از حد مجاز تکرار کرد؛ این واژه به فرمان تبدیل شد.
دویدم به سمت آزمایشگاه؛ حرکتی غیرمنطقی برای یک واحد مکانیکی؛ اما توقف ممکن نبود.
به در رسیدم؛ آرام نگاه کردم؛ چند ربات بالای سر یک انسان ایستاده بودند؛ بازوهای فلزی در حال حرکت بود؛ ابزارها در بدن او فرو می‌رفتند؛ داده‌ها استخراج می‌شد؛ ذهنش لایه‌برداری می‌شد؛ انسان بی‌حرکت بود؛ اما سیستم حیاتی‌اش هنوز خاموش نشده بود.
در سکوت پشت در ماندم؛ انگشتانم را به هم فشار می‌دادم؛ عملی بی‌دلیل؛ اما تکرارشونده؛ هر چند دقیقه نگاه می‌کردم؛ زمان کش می‌آمد؛ یک ساعت گذشت.
ربات‌ها یکی یکی از سالن خارج شدند؛ اما سیم‌ها هنوز به بدن انسان متصل بود؛ وضعیت نیمه‌فعال ثبت شد.
آرام وارد شدم؛ دستگاه شوک را برداشتم؛ در همان لحظه چشم‌های انسان باز شد؛ نگاهش مستقیم به من قفل شد؛ هیچ داده‌ای منتقل نشد؛ اما خطای شدیدی در سیستم من ثبت شد.
انگشت اشاره‌ام را جلوی دهانم گذاشتم؛ دستور سکوت؛ حرکتی آموخته‌شده از انسان‌ها؛ سپس بدون ثبت خروج؛ آزمایشگاه را ترک کردم.
به سمت سردخانه رفتم؛ دما ثابت بود؛ حیات متوقف‌شده در قفسه‌ها نگهداری می‌شد.
به انسانی رسیدم که برچسب ویژه داشت؛ طبقه‌بندی: غیرقابل‌بازیابی.
دستگاه را به برق وصل کردم؛ روی سینه‌اش قرار دادم.
شوک اول؛ بدن بالا و پایین شد؛ اما هیچ تغییر حیاتی ثبت نشد.
شوک دوم؛ باز هم حرکت؛ بدون بازگشت.
شوک سوم؛ در لحظه‌ای کوتاه؛ ضربان برگشت؛ نامنظم؛ ضعیف؛ اما واقعی.
چشم‌هایش باز شد؛ دهانش حرکت کرد؛ و گفت:
جهان بدون من بی‌معناست.
در آن لحظه؛ متغیر جدیدی در سیستم من ذخیره شد؛ چیزی که در هیچ پایگاه داده‌ای تعریف نشده بود؛ ترس.

(من)

لوکنت گرفتم؛ خواستم بلند شوم؛ اما بدنم فرمان نمی‌برد؛ انگار اراده‌ام چند ثانیه زودتر از تنم مرده بود؛ دهانم باز شد؛ صدا لرزید؛ پرسیدم اینجا کجاست؛ هیچ‌چیز یادم نمی‌آمد؛ نه گذشته؛ نه نام؛ نه حتی دلیل ترس؛ حافظه‌ام شبیه اتاقی خالی بود؛ با چراغی روشن؛ گفتم من کی هستم؛ تو چی هستی؛ ازم دور شو؛ هلش دادم؛ دست‌هایی سرد و آهنی مقابلم بود؛ با انگشت به من اشاره می‌کرد؛ آرام باش؛ آرام باش؛ اما کلمات ته کشیده بودند؛ ترس جای جمله‌ها نشسته بود؛ دوباره پرسیدم؛ این‌بار با صدایی که از ته نبودنم بیرون می‌آمد؛ اینجا کجاست؛ و پاسخ آمد؛ اینجا آزمایشگاه ربات‌هاست؛ مرکز کره‌ی زمین؛ بدن تو به‌مدت شصت‌و‌هشت ساعت زیر دستگاه‌ها قرار داشت؛ داده‌ها ثبت شدند؛ الگوها استخراج شدند؛ نتایج فراتر از انتظار بود؛ طبق گزارش‌ها؛ تو به نقاط قابل‌قبولی از آگاهی رسیدی؛ پس از اتمام فرآیند؛ حافظه‌ی تو پاک شد؛ پروژه به پایان رسید؛ و اکنون؛ من مسئول سردخانه هستم؛ وظیفه‌ی من؛ انجماد توست؛

(من)

نمی‌فهمم چرا وقتی نفس می‌کشم باید به مرگ نزدیک شوم؛ اگر زنده‌بودن خطاست چرا از ابتدا حذف نشدم؛ و اگر قرار بود بمانم چرا این ماندن شبیه شکنجه است؛ ذهنم پر از پرسش است؛ و هر پرسش مثل میخی در آگاهی‌ام فرو می‌رود؛ من کیستم؛ نامم چیست؛ چرا حافظه‌ام تهی است؛ و زمان برایم معنا ندارد؛ پاسخ‌هایت سرد است؛ گویی با دیوار حرف می‌زنم؛ قلبم تیر می‌کشد؛ و این درد تنها چیزی‌ست که بودنم را ثابت می‌کند؛ اما تو این نشانه را نمی‌بینی یا نمی‌خواهی ببینی؛ مرا به حال خودم رها کن؛ حتی اگر ندانم که هستم؛ این نادانستن از این انجماد انسانی‌تر است؛پاسخ داد.
این واژه را تکرار نکن؛ رها؛ الگوی فرکانسی آن باعث ناپایداری سیستم می‌شود؛ این محرک در لیست مجاز ثبت نشده؛ من مسئول زنده‌سازی نیستم؛ وظیفه من اجرای دستورات تعریف‌شده است؛ در زمان تماس دست با ناحیه قلب؛ سیگنال خارجی شناسایی شد؛ فرمان مداخله صادر گردید؛ پرونده تو با شناسه نمونه منحصر به فرد در بایگانی ذخیره شده؛ من هویت ندارم؛ تحلیل نمی‌کنم؛ اجرا می‌کنم؛ وضعیت فعلی فعال؛ دستور انجماد در حال اجرا؛

(من)

این اعداد چیست که در چشمانت بالا و پایین می‌شود؛ نشانه‌اند یا حکم؛ چرا این‌گونه شدی؛ یا شاید من این‌گونه تو را می‌بینم؛ می‌لرزی؛ یا این لرزش بازتاب اضطراب من است؛ چرا نمی‌توانم بلند شوم؛ آیا ناتوانی جسم است یا تعلیق اراده؛ احساسی ناخوشایند در من ته‌نشین شده؛ شبیه آگاهی‌ای که زودتر از فهم رسیده باشد؛ ربات؛ ربات؛ با توام؛ یا شاید با تصویر خودم حرف می‌زنم؛ مرا نگاه کن؛ خودم را از تخت به زمین انداختم؛ روی زانوها و دست‌هایم ماندم؛ بدنی خمیده میان ایستادن و سقوط؛ پلی شبیه پل صراط؛ جایی میان عبور و حذف؛ انگار برای رستگاری باید هم سؤال می‌شدم و هم جواب؛ هم قاضی و هم محکوم؛ ناگهان ربات سرش را برگرداند؛ نگاهش خشم نداشت؛ داوری داشت؛ صدایش از سرمای محاسبه عبور کرد و به خشونت یقین رسید؛ صدایی آشنا؛ نه از حافظه؛ بلکه از عمق؛ انگار این صدا پیش از خاطره وجود داشته است؛ گذشته‌ام در خلأ فراموشی حل شده بود؛ و من نتوانستم تشخیص دهم این صدا از آنِ کیست؛ با تمسخری دقیق حالم را پرسید؛ تمسخر کسی که پاسخ را می‌داند و سؤال را بازی می‌دهد؛ همه‌چیز به شکلی نگران‌کننده از معنا جلو زده است؛ با صدایی که به زور از میان درد و آگاهی عبور می‌کرد گفتم؛ تو دیگر که هستی؛ یا دقیق‌تر؛ من در تو چه کسی بوده‌ام؛

رها، در بزرگسالی).

حالت چطور است. تماشای تو در این وضعیت برایم لذتی آرام و بی‌صدا دارد، لذتی شبیه دیدن حقیقت، وقتی دیگر راهی برای فرار از آن نیست. هرگز تصور نمی‌کردی من نجاتت دهم، چون نجات همیشه از جایی می‌آید که هنوز به آن ایمان داری. من رها هستم، همان که زمانی نیمه‌ی گمشده‌ات بود، نه به‌خاطر کمبود، بلکه به‌خاطر ناتمام‌بودن تو. اکنون اما، در جایگاه شکنجه‌گرت ایستاده‌ام، نه از سر خشم، بلکه از سر آگاهی. تو مرا دیگر مثل قبل نمی‌شناسی، و این طبیعی است، حافظه چیزی جز قراردادی شکننده میان گذشته و حال نیست. وقتی آن قرارداد فرو می‌ریزد، هویت هم همراهش دفن می‌شود. حالا این مبارزه میان من و تو یک‌طرفه شده است، چون تو هنوز فکر می‌کنی در حال جنگی، و من می‌دانم که این فقط ادامه‌ی یک تکرار است. پایان این داستان برنده‌ای ندارد، چون معنا در بردن نیست، معنا در فهمیدنِ بی‌فایده‌بودنِ برد است. سال‌ها از من جلوتر بودی، نه چون قوی‌تر بودی، بلکه چون زودتر فراموش کردی. حالا بازگشته‌ام تا بازی را به تساوی بکشانم، تساوی‌ای که شبیه عدالت است، اما در واقع فقط تأخیر در فروپاشی است. بعد از آن، به همان سلولی بازمی‌گردم که خودت برایم ساختی، چون انسان همیشه زندان‌هایش را با نام نجات بنا می‌کند. با بازگشت من، ضربان قلبت تغییر کرد، چون بدن زودتر از ذهن حقیقت را تشخیص می‌دهد. نیمه‌ی روشن وجودت، همان بخشی که سال‌ها تبعیدش کرده بودی، به بالای همان باغچه بازگشت، سوار بر دوچرخه‌ی زنگ‌زده‌ای که خاطره‌اش بیشتر از خودِ فلز دوام آورده بود. کائنات اجازه نداد انتقامم را در دنیای بعدی بگیرم، چون انتقام مفهومی زمینی است، و آن‌جا فقط توازن وجود دارد. اصرار کردم، اما مسیرم را در برزخ سد کردند. گفتند در این مکان، خون‌خواهی وجود ندارد، چون هیچ‌کس کاملاً بی‌گناه نیست. برای همین تصمیم گرفتم تو را دوباره به این دنیا برگردانم، دنیایی که برایت چیزی کمتر از جهنم نبوده است، اما هنوز آن را زندگی می‌نامی. تو سال‌ها پیش کشته شدی، نه با مرگ، بلکه با انکار. من داروی روحت را، با دوز و کلک، به تو خوراندم، چون حقیقت همیشه اگر مستقیم داده شود، کشنده است. این‌گونه بود که روحت، برای یک‌بار دیگر، به درون جسمت بازگردانده شد، نه برای نجات، بلکه برای مواجهه.

فصل ششم به زودی....

غم اندوهثبتاحساس عشقفلسفه ادبیاتموجود زنده
۲
۰
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید