ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
خواندن ۱۱ دقیقه·۳ روز پیش

جهانی که‌ بدون من بی‌معناست

نویسنده: محمد حسین زاده
نویسنده: محمد حسین زاده

فصل ششم)
(من)

صدای در آمد؛ انکار چند ربات داشتند به سردخانه وارد می‌شدند؛ قدم‌هایشان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد؛ با شنیدن این صدا رها رفت و ربات به حالت خشکی و سردی خود تعقیربخشید؛ موعظه‌ای خاموش در ذهنش طنین انداخت؛ خودم را کشاندم روی تخت و نفسم را حبس کردم و خود را به خواب زدم؛ درون یکی از قفسه‌ها
صدایش کردند؛
ربات خدمتکار موقعیت خود را گزارش بده؛ مدت زمان مأموریت تو تکمیل شده؛ وظیفه تحویل به واحد توقف زیستی انجام نگرفته؛ توان عملیاتی تو ناکافی است؛ عملکردت غیرضروری اعلام شد؛ جایگزینی اجرا خواهد شد؛ آماده انتقال شو؛

(من)

حس کردم کشان‌کشان بردنش؛ صدای کشیده شدنش روی زمین در گوشم طنین می‌انداخت؛ دلم برایش سوخت، اما من، نجات‌یافته از دست انکار، بودم؛ درها قفل شدند؛ اینجا سرد بود، سرما استخوان‌هایم را می‌شکست؛ لباسی بر تن نداشتم و هر ثانیه که می‌گذشت، سرما عمیق‌تر در من نفوذ می‌کرد؛ از دهانم بخار بیرون می‌آمد؛ من در زمستانی بی‌پایان و سنگین زندانی بودم؛ تنها، میان کوهستان‌های یخ‌زده؛
پلک‌هایم یخ زدند؛ بعد دست‌ها و پاهایم؛ گویی هر بخش از بدنم جداگانه به یخ بدل می‌شد؛ خودم را در آغوش کشیدم و با خود گفتم: چه آغوش سردی دارم؛ بیچاره رها، که زمانی نیمه گمشده من بود؛ تحمل این سرمای مطلق، چه باری بر دوش او گذاشته بود؛ مغزم از فکر و حس یخ زد و به گوشه‌ای افتادم؛ جایی که زمان و تنهایی یکی شده بودند؛ در نهایت خاموش و بیهوش شدم؛
سرما نه تنها تنم، که خاطراتم را نیز منجمد می‌کرد؛ احساس‌ها، گذشته‌ها، امیدها، همه به یک نقطه صفر کشیده شدند؛ و من، در میان یخ و سکوت، فقط می‌دیدم و حس می‌کردم، بدون توان گفتن، بدون توان گریستن، فقط هستم؛

(من)

در مرز لغزنده‌ی بی‌هوشی و هوشیاری معلق ماندم؛ جایی که توهم دیگر دروغ نیست و واقعیت دیگر قابل اعتماد. خودم را در آغوش دختربچه‌ای یافتم که زیر لب موسیقی آرامی زمزمه می‌کرد و انگشتان کوچکش با نظمی غریزی لابه‌لای موهایم بالا و پایین می‌رفت. آن دست‌ها آرامشی داشتند که هیچ منطق سردی قادر به بازتولیدش نبود؛ آرامشی زنده، برخلاف بدن‌های بی‌جان و منجمدی که کنارم رها شده بودند.
حس می‌کردم عشقش واقعی است؛ نه به‌خاطر فهم، بلکه به‌خاطر نخواستنِ توضیح. با صدایی آهسته گفت: بخواب، تو بیش از اندازه درد کشیده‌ای. برای آرامش روح و جسمت، فراموشی موقت لازم است.
با صدایی خسته و بریده پاسخ دادم: آن‌ها می‌خواهند مرا بکشند؛ تنم را منجمد کنند. باید از دستشان فرار کنم.
لبخندی زد که بیشتر شبیه دانستن بود تا دلداری. گفت: این‌قدر با خودت و جهان نجنگ. هیچ‌کس به‌تنهایی مأمور نجات زیبایی نیست. تو متفاوتی، این را حس می‌کنم؛ اما تفاوت همیشه به معنای جنگ نیست. چشم‌هایت را ببند. روی آوازی که از زندگی‌ات جان گرفته تمرکز کن. شاید خواب، حافظه‌ات را دوباره به تو برگرداند.
♪ من از همه رنگا دورم، مشکی‌ترینم
♪ من از نیمه‌ای گم‌شدم، عشقی ندیدم
♪ رفتن همه، تنها شدم، وحشی بمیرم
♪ با ذهن تیره، یه خودم دشتی کشیدم

رها (کودکی)

آرام خوابیده بود؛ آرام‌تر از جهانی که هرگز با او مهربان نبود. من بالای سرش مانده بودم، نه از سر وظیفه، بلکه از ترسی قدیمی که مبادا اگر چشم بردارم، چیزی درونش برای همیشه خاموش شود. باید خوب می‌شد. نه برای جهان، برای خودش.
جوری خوابیده بود که انگار سال‌هاست خواب، راه خانه‌اش را گم کرده. به یاد دارم خانواده‌دوست بود، اما هرگز خانواده‌ای نداشت؛ احساساتی بود، اما دستی نبود که احساسش را به آن بسپارد. مادیات برایش معنایی نداشت. همیشه می‌گفت آرامش یک پله بالاتر از هر دارایی ایستاده. طبیعت را دوست نداشت؛ می‌پرستید، شاید چون تنها جایی بود که قضاوت نمی‌کرد.
چگونه یک انسان به جایی می‌رسد که تاریکی درونش آن‌قدر فشرده شود که از مرزهای خودش عبور کند و دیگران را زخمی کند؟ این سیاهی انتخاب نبود؛ انباشته‌ای بود از نادیده‌گرفته‌شدن‌ها، از دوست داشته نشدن‌های طولانی.
او به داروی فیزیکی نیاز نداشت. من می‌شناسمش. درمانش شبیه قرص و تزریق نبود؛ شبیه عشق بود، چیزی که هرگز دوز مناسبی از آن دریافت نکرد. رهایش کن. رها، خواهش می‌کنم. او خسته است. ذهنش را می‌بینم؛ پر از ترس‌هایی که نام ندارند اما وزن دارند.
چه می‌خواهی از جانش؟ چه کرده که سزاوار این همه تقاص است؟ من می‌توانم ببخشمش، چون زخم‌هایش را دیده‌ام؛ اما تو نه، چون فقط نتیجه را می‌بینی، نه مسیر را.

رها (بزرگسالی)

تو را خوب می‌شناسم؛ چون شبیه کودکیِ خودم هستی؛ ساده؛ منزوی؛ و زودباور؛ این‌که او هنوز زنده است کار من است؛ نه از روی دل‌سوزی؛ بلکه برای آن‌که تجربه کند و تاوان بدهد؛ می‌گوید خانواده دوست است؛ من خانواده‌اش نبودم؛ او خود را بالاتر از دیگران می‌دید؛ و هرکس بالاتر از دیگری باشد؛ ناگزیر دشمنانی می‌سازد؛ او عشق می‌خواست؛ خنده‌دار است؛ قلبم را از سینه بیرون کشیدم؛ با دو دست؛ و به او دادم؛ اما روحش آن را پس زد؛ و همان‌جا فهمیدم درد یعنی پذیرفته نشدن؛ قلبم دست به دست شد؛ بازیچه آدم‌ها؛ و من تکه‌تکه شدم؛ چرا او را روی پاهایت خواباندی؛ او حتی شایسته نزدیک شدن به من نبود؛ رهایش کن؛ بگذار در تاریکی خودش بماند؛ او حتی وقتی مرا داشت؛ در تعلیق بود؛ مدام می‌گفت متفاوتم؛ انگار تفاوت چیزی را تغییر می‌دهد؛ تفاوت بدون پذیرش دیگران؛ فقط معنایی از تنهایی می‌آورد؛ او یک آدم نیست؛ یک اسم هم نیست؛ او تجسم درد؛ غم؛ و خشم است؛ و هرکدامشان سهمی از واقعیت‌اند؛ همین؛

رها(کودکی)

من کودکی‌اش را دیده‌ام؛ رها سال‌ها در سایه‌ی کودکی‌اش زیسته است؛ کنار آن باغچه‌ نیمه‌ی روشن ایستاده‌ام؛ دیده‌ام چگونه عشق می‌ورزد؛ به کسی که قلبش را نمی‌بیند؛ او را رها شده و افسرده در این فضا به آغوش کشیده‌ام؛ او هیچ چیزی به یاد نمی‌آورد؛ حتی تورا؛ تنها ذره‌ای عشق به روحش تزریق کرده‌ام؛ ببین چگونه مانند بچه‌ها در خواب غرق می‌شود؛ قلبش مخزن غمی بزرگ است؛ آدم‌ها را یکی‌یکی از دست داده؛ برادر، پدر و حتی تورا؛ مادرش چه‌ها نکشیده از این دو؛ او حتی از شهر و کشورش طرد شده است؛ با اینکه قلب تورا روحش پس زده بود، سال‌ها عشقت را در ته قلبش، دور از نگاه خودش، دفن کرده است؛ اگر این فداکاری از علاقه نیست، پس چیست؛ صورتش را نگاه کن؛ چه‌قدر شکسته و پر از چین و چروک؛ همین حالا هم مرده‌ای به حساب می‌آید؛ تنها یک مادر از دنیا برایش مانده بود که او را هم نمی‌شناسد؛ دلخوش بود به ادبیات، فلسفه، شعر؛ اما هیچ‌کدام از این‌ها را در حافظه ندارد؛ حالا فقط خلأ و سکوت است؛ آیا چیزی بدتر از این فاجعه‌ی روحانی می‌تواند وجود داشته باشد؛

(فصل هفتم)
من)

با فریاد زنی که می‌گفت او باید تقاص پس بدهد از خواب پریدم؛ خوابی که شبیه مرگ بود و مرگی که شبیه آرامش؛ سال‌ها گذشته بود یا شاید فقط یک لحظه؛ زمان در جایی که من افتاده بودم معنا نداشت؛ بی‌جان در آغوش دختربچه‌ای بودم که نمی‌دانست چرا باید مرا نگه دارد؛ اما نگه می‌داشت؛ گویی ناآگاهی آخرین شکل ایمان است؛
موهایی سیاه داشت و چشم‌هایی قهوه‌ای؛ به آسمانی نگاه می‌کرد که پاسخی نمی‌داد؛ و برای من طلب بخشش می‌کرد؛ نه چون گناهی دیده بود؛ بلکه چون انسان‌ها یاد گرفته‌اند رنج را فقط با بخشش تحمل کنند؛
تو را به یاد آوردم؛ رهای کوچک؛ کودکی که بدنش زودتر از روحش مجازات شد؛ پدری که شب‌ها عدالت را با مشت تعریف می‌کرد؛ کبودی‌های روی تنت نه سند جرم؛ بلکه مدرک نظم معیوب جهان؛ گناهت ساده بود؛ بازی؛ همان چیزی که همیشه ممنوع است وقتی فقیر و تنها باشی؛
نتوانستم نجاتت بدهم؛ و شاید نجات مفهومی بود که دیر به آن شک کردم؛ کودکی‌ات کنار باغچه دفن شد و بزرگسالی‌ات هرگز فرصت تولد پیدا نکرد؛ زندانی شدی؛ نه به حکم قانون؛ بلکه به تصمیم سکوت؛
و خدا؛ اگر نامش را بتوان گذاشت خدا؛ تو را برخلاف من دوست داشت؛ یا شاید فقط انتخابت کرد؛ نه برای زندگی؛ بلکه برای ادامه تجربه؛ به روحت جسمی دیگر داد؛ نه از سر رحمت؛ بلکه برای آن‌که داستان نیمه‌تمام نماند؛

(من)

دیدم صورتش را از من برگرداند. انگار نگاه‌کردن به من، نوعی خیانت به خودش بود. صدای گریه‌هایش می‌آمد، بی‌آن‌که صورتم را ببیند. گفتم رها، گریه نکن، من که چیزی نگفتم. اما کلمات همیشه قبل از گفته‌شدن، کار خودشان را کرده‌اند.
لعنت به فلسفه، لعنت به این میلِ بیمارِ فهمیدن. سرم گیج می‌رفت. نه از درد، از آگاهی. برگرد، نگاهم کن. آغوشت را از من دریغ نکن. انسان وقتی حقیقت را می‌گوید، انتظار بخشش دارد، و این ساده‌لوحانه‌ترین اشتباه اوست.
واقعیت را گفتم، اما واقعیت همیشه شبیه سم است؛ نه چون کشنده است، چون آرام اثر می‌کند. همه‌چیز با یک کلمه شروع می‌شود، و بعد، ذره‌ذره، مفهومِ احساس، عشق، خوبی، مهربانی، فرو می‌ریزد، بی‌آن‌که صدایی بدهد.
نمی‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد. صدایی در گوش راستم زمزمه کرد: تا وقتی خودت را نبخشی، هیچ‌کس حقِ بخشیدنِ تو را ندارد. حقیقت، همیشه لحنِ آرامی دارد.
بعد، صدایی دیگر از گوش چپم برخاست، خشن، بی‌رحم: تو نفرت‌انگیزی. در آینه به خودت نگاه کن. این تصویر، سزاوار بخشش است؟ تو حتی توانِ تحملِ خودت را هم نداری.
داد زدم: بس است. چون ذهن، وقتی به بن‌بست می‌رسد، فریاد را جای تفکر می‌گذارد.
در همان لحظه، کسی به سمت ما آمد. پسر‌بچه‌ای خشمگین، با چشمانی که هنوز به دروغ عادت نکرده بود.
پرسیدم: رها، این کیست؟
گفت: کودکیِ توست. همان‌جایی که رها شدی. این را هم یادت نیست؟
و فهمیدم بعضی مواجهه‌ها، رسیدن نیستند، بازگشت‌اند.

من (کودک)

مکر احمقی؛ تو قلب نداری؛ یا شاید سال‌ها پیش آن را جایی گذاشته‌ای و دیگر برنگشته‌ای؛ بگو یک انسان بزرگ چگونه می‌تواند این‌گونه با یک دختر بچه حرف بزند؛ چگونه دلت می‌آید اشک را به کاری عادی تبدیل کنی؛ اصلاً از من چه می‌خواهی؛ از ما چه می‌خواهی؛ چرا مدام میان مرگ و بازگشت معلقمان می‌کنی؛ می‌کشی و زنده می‌کنی؛ انگار زندگی آزمایشی تکراری‌ست؛ با چشمانت ببین؛ نیمه‌ی روشن تو دیگر خاموش نمی‌شود؛ آرام آرام رنگ می‌بازد؛ و تو حتی این را هم درک نمی‌کنی؛ اگر من هم شبیه تو شوم؛ اگر سیاهی را یاد بگیرم؛ کودکی من و کودکی رها به آینده‌ای واحد ختم می‌شود؛ داستانی تکراری؛ پر از خشم؛ پر از نفرت؛ همان چیزی که شما شدید؛ همان چیزی که می‌خواهید ادامه پیدا کند؛ شما آینده را شبیه زخم‌های خودتان می‌سازید؛ بیا و ما را به حال خودمان رها کن؛ ما بلدیم با تنهایی کنار بیاییم؛ بلدیم با جهانِ زخمی راه برویم؛ قبلاً هم گفتم؛ ما نیازی به شما نداریم؛ شما دو نفر طلسم شده‌اید؛ و طلسمتان ناخواسته به ما سرایت کرده است؛ زمان را مثل زنجیر دور گردنمان انداخته‌اید؛ از این لحظه به لحظه‌ای دیگر؛ از این بعد به بعدی دیگر؛ اما ما می‌خواهیم برگردیم؛ نه به عقبِ زمان؛ به جایی پیش از فساد؛ پیش از ترس؛ پیش از یاد گرفتن نفرت؛ می‌خواهیم به گذشته‌ای برگردیم که هنوز سالم بود؛ من بالای آن باغچه باشم؛ با دوچرخه‌ای کوچک؛ و رها پایین؛ با لبخندی که هنوز معنی جهان را بلد است؛ مرا نگاه کند؛

(من)

حرفی نمانده بود برای گفتن، نه چون همه‌چیز گفته شده بود، بلکه چون زبان دیگر توان حملِ این حجم از فقدان را نداشت. با چشمانی پر از بغض دیدم دستِ رها را گرفت و با خود برد، به جایی که می‌گفت آنجا خوشحال‌تریم؛ جایی نامعلوم، شاید بالای یک باغچه، شاید در نقطه‌ای از جهان که من اجازه‌ی ورود به آن را نداشتم. حافظه‌ام یاری نمی‌کرد؛ هرچه بیشتر فکر می‌کردم، مغزم بیشتر درد می‌گرفت، گویی ذهنم از یادآوریِ خودم سر باز می‌زد. من کجا گیر کرده‌ام؟ در فضایی میان بودن و نبودن، در سیاهیِ مطلقی که نه آغاز دارد و نه پایان. بلند شدم، تلو‌تلو می‌خوردم، چشمانم تیره و تار بود، و جهان مثل تصویری لرزان از هم می‌پاشید. به خودم دست زدم؛ دستم از جسمم عبور کرد، و همان‌جا فهمیدم چیزی فرو ریخته است. پرسیدم آیا من واقعی نیستم، یا واقعیت دیگر نیازی به من ندارد؟ انکار؛ و من درون ذهنی زندانی شدم که پناه نبود، میدان جنگ بود. صاحبِ این جسم، انسانی افسرده و تنها، بی‌وقفه گلوله‌هایی از جنس درد، خشم و خاطره به سمتم شلیک می‌کرد. عقل تاب نمی‌آورد؛ من راویِ فیلسوفی بودم که در داستانی که خود می‌نوشت، به تنهاییِ مطلق سقوط کرده بود. همیشه همین است؛ انسان‌ها به سمتِ خوشی حرکت می‌کنند، حتی اگر برای رسیدن به آن، از کسی عبور کنند که بوی مادر می‌دهد، که دوستت دارد، که کنارت مانده بود. و تو می‌مانی، نه با نبودنِ آن‌ها، بلکه با این پرسشِ ویرانگر که آیا اصلاً جایی در مسیر خوشیِ دیگران داشته‌ای؟ آن‌جا بود که فهمیدم تنهایی، نبودِ آدم‌ها نیست؛ ماندنِ آگاهی است در بدنی که دیگر به آن تعلق نداری.

رها (بزرگسالی)

حالا که می‌بینم تمرکزت فرو ریخته و اراده‌ات دیگر حتی تظاهر به ایستادن هم نمی‌کند؛ می‌خواهم قلبم را به دستگاه شوک وصل کنم؛ نه برای نجات تو؛ بلکه برای قطع این تعلیقِ بی‌پایان؛ شوک؛ فقط یک ابزار است؛ مثل هر تصمیمی که بشر اسم «انتخاب» روی آن گذاشته؛
می‌گویم برگرد به دنیای واقعی؛ اما هر دو می‌دانیم چیزی به نام واقعیت وجود ندارد؛ فقط لایه‌هایی از تحمل؛ این‌جا یا آن‌جا؛ تفاوتی در ماهیت نیست؛ هر دو فضا برای زنده ماندن طراحی شده‌اند؛ نه برای زندگی؛ یکی تو را نگه می‌دارد تا فراموش شوی؛ دیگری تو را نگه می‌دارد تا مصرف شوی؛
تمام عمرت میان بد و بدتر حرکت کرده‌ای؛ نه از سر حماقت؛ بلکه چون ساختار جهان گزینه‌ی سومی ارائه نمی‌دهد؛ آزادی؛ افسانه‌ای است که برای آرام کردن ذهن‌های ناآرام ساخته‌اند؛ با این‌حال؛ رسم را رعایت می‌کنم؛ انتخاب را به خودت می‌سپارم؛ بد؛ یا بدتر؛
اگر این فضا را انتخاب کنی؛ زنده می‌مانی؛ اما فقط به‌عنوان یک عملکرد بیولوژیک؛ آگاهی‌ات محکوم است به تکرار؛ تنهایی‌ات مطلق؛ سکوت؛ نه آرامش؛ بلکه نبودِ پاسخ؛ هر روز با خودت می‌جنگی؛ نه برای پیروزی؛ بلکه برای این‌که هنوز چیزی بجنگد؛ و مرگ؛ به خواسته‌ای روزمره تبدیل می‌شود؛ نه آرزو؛ بلکه عادت؛
و اگر آن دنیا را انتخاب کنی؛ جایی که جسمت بیهوش و رها افتاده؛ وقتی چرخه‌ی آزمایشگاه آغاز شود و قفل‌ها طبق زمان‌بندی باز شوند؛ ربات‌ها می‌آیند؛ بدون نفرت؛ بدون لذت؛ فقط با دستور؛ انجماد؛ حذف حرکت؛ تعلیق نهایی؛ و من آن‌جا نخواهم بود؛ نه چون سنگدل شده‌ام؛ بلکه چون بی‌تفاوتی؛ آخرین مرحله‌ی فهمیدن است؛
من هم می‌روم؛ مثل بقیه؛ نه به‌دنبال رستگاری؛ فقط به‌سمت جایی که کمتر شبیه این‌جاست؛ می‌دانم اسمش را بی‌رحمی می‌گذاری؛ اما این تنها صفتی است که انسان برای پوشاندن ناتوانی‌اش اختراع کرده؛
حالا انتخاب کن؛
بد؛ یا بدتر؛
بد.
فصل هشتم به زودی...

احساس عشقجهانمعرفی کتابرباتکودک
۳
۰
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید