دروازههای پنهان❌ پارت چهارم
آریانا سنگ نورانی را در دست گرفت و جلو رفت، اما سایه سیاه، بزرگتر و نزدیکتر شد. نفسش بند آمد، ولی دختر طلویی کنارش گفت:
«ترس، نشونهای از زنده بودنته. فقط تمرکز کن!»
آریانا قدم بعدی را برداشت و ناگهان دید که شاخههای درختان مثل دیوارهای متحرک اطرافش را محاصره کردند. سنگ نورانی در دستش شروع به درخشیدن کرد و نور ملایمی مسیر امنی ایجاد کرد.
پسر سبزچشم جلو آمد و با لحنی آرام گفت:
«تو اولین مانعت رو پشت سر گذاشتی. این دنیا آزمونهای سختتری داره، ولی هر بار که عبور کنی، قویتر میشی.»
آریانا لبخندی زد، ترسش هنوز بود، اما حس کرد که حالا بخشی از این دنیای عجیب شده است. جعبه چوبی در کیفش دوباره لرزید و زمزمه کرد:
«دروازهها فقط برای شجاعان باز میشوند…»
و در همان لحظه، در مه غلیظ، نور دیگری پدیدار شد، روشنتر و راهنمای مسیر بعدی بود.
#رمان #رمان #رمان #داستان #نویسنده #کتاب