ویرگول
ورودثبت نام
مشترک مورد نظر.
مشترک مورد نظر.شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست
مشترک مورد نظر.
مشترک مورد نظر.
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

آن روز که او برای همیشه رفت.

انتظار این را از خودم نداشتم که هیچ وقت در زندگی ام بخواهم زمان را به عقب برگردانم.

به یاد آن روزها که می افتم، آن زمان که میخواستی با من سخن بگویی و احوالی بگیری،و من رک بگویم حوصله ات را نداشتم. مثل هنگامی که مادر در زمان عید به تو تلفن میدهد و میخواهد؛با آن فامیلی هر هزار سال یکبار آن هم شاید ببینی اش صحبت کنی. من میخواهم زمان را به عقب برگردانم و ثانیه ها را جمع کنم که شاید بتوانم یک ثانیه بیشتر به تو نگاه کنم. آخرین بارها در ذهن من خوب میماند،در قاب دَرِ خانه ی مادر جان ایستاده بودی لبخندی بر لب داشتی و رفتی..امیدوار بودم مثل تمام رفتن ها برگشتی در کار باشد اما....

تو نیامدی.

باورش برایم سخت بود ما به هم خو کرده بودیم،خبر نبودنت را که پدربزرگ داد باورنکردم 3 بار به پدربزرگ زنگ زدم و گفتم:منظورت از رفته چیست؟؟؟گفت:رفته.یعنی رفت برای همیشه...جرئت نداشتم به مادر جان چیزی بگویم.گوشی نوکیای قدیمی اش را خاموش کردم و پرت کردم زیر تخت. با بغض درس میخواندم.زینب وارد شد:با تعجب و سراسیمگی پرسید:درست است؟ او رفته؟؟؟؟ به من نگاه کن چرا چیزی نمیگویی؟؟؟؟ حرف بزن. خواستم قضیه را جمع کنم... اما نشد دیر شده بود خبر نبودنت در گروه فامیلی پیچیده بود.

کم کم خاله هم خبر دار شد. باورت میشود که خواهرت هنوز نمیدانست؟به امید زنگ زدم. گفتم تو حتما میدانی خودت قضیه را برای شهربانو توضیح بده. ما نمیتوانیم.

کم کم همه در خانه مادرجان نبودنت را فهمیدند و من نتوانستم جلوی خبرها را بگیرم. حاجی آمد تا به مادر جان خبر دهد او هم نتوانست بگوید.در نهایت مادر جان فکر کرد تو زنده ایی. یعنی میخواست باور کند که تو زنده ای خودش را به ان راه زد. دقیق به خاطر دارم که چه میگفت. اما بعضی از گفتنی ها نوشتنی نیستند، هستند؟:)

آن شب. نمیدانم که چطوری به سر شد.. اما.. زینب لب به غذا نمیزد. و شب را گرسنه خوابید.اما من به مراسم تو امدم در خانه ی صبا... تو آنقدر خوب بودی که همسایه قدیمی پدربزرگ هم برای تسلیت نبودنت پیش ما امد. تو اگر آنقدر ها خوب نبودی.. شاید اینقدر بیقراری نمیکردم.

خاله آمد.. و چنان شیون کرد که از هوش رفت. وقتی به هوش امد ادامه داد.به او گفتیم بس کن تو را به خدا بس کن اما گفت:جلوی مادرجان چیزی نتوانستم بگویم برای اینکه نشکند!!!میخواهم برایش تا صبح زار بزنم.بگذارید در حال خودم باشم.

فاطمه چادرش را روی سرش کشیده بود.آنقدری گریه کرده بود که صدایش را نمی شنیدم. برای من فاطمه و تو نماد عشق حقیقی هستید. چیزهایی که به چشم دیدم را که تو خودت بهتری میدانی نمیتوانم اینجا بازگو کنم اما او در ذهن من همیشه عاشق ترین می ماند. ما فکر میکنیم که این عشق های حقیقی که تا سر جان برای هم جان میدهند فقط در کتاب هاست. اما باید اقرار کنم که من یک کتاب حقیقی را در کنار شما زیست کردم. و با نبود تو کتاب تو تمام شد.

  • #من

عشق حقیقی
۶
۳
مشترک مورد نظر.
مشترک مورد نظر.
شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید