بعد از امتحانِ انشاء چک نویس زهرا رو برداشتم که بخونم
مخالفت مصنوعیی کرد و بعد اجازه داد تا در سکوت انشاء ش رو بخونم
با توصیف زمان و مکان شروع کرده بود
در مورد دختر کوچولویی نوشته بود که میتونستم بفهمم خودشه
دختر کوچولو زندگی دلنشینی نداشت
وقتی از مدرسه برمیگشت کسی پشت در منتظرش نبود
تنهایی غذا میخورد
با صدای دعوای پدر و مادرش از خواب بیدار میشد
اما آخرش نوشته بود: او نمیدانست که دلش برای آن لحظه ها تنگ میشود. برای آن خانواده که حالا از هم پاشیده است
راستش رو بخواید بعد از خوندش، یاد همون انشاء هایی افتادم که خودم برای امتحان ها مینوشتم
انگار اون کاغذ سفید پر از خط جایی بود که آنچه هستم رو با نوشتن فریاد بزنم اونجا میتونستم از خودم و زندگیم بگم از چیزی که همیشه از گفتنش نهی شده بودم
چک نویس زهرا رو که پسش دادم چک نویس خودم رو برداشتم و یک بار دیگه خوندمش
چی شده بود که دیگه توی نوشته هام خبری از سرگذشتم نبود؟ از کی درونم انقدر آروم شده بود که ناخودآگاه نوشته ای همچون زهرا ننوشتم؟
راستش به زهرا حق میدم من دوازده ساله که دارم با این موضوع دست و پنجه نرم میکنم اما تجربه ی اون برای پنج سال پیشه و زخمش تازه
برای همینه که توی برگه انشاء ش خودش رو فریاد زده خودی که از آشکار شدنش واهمه داره
به برگه های انشا فکر میکنم
به اینکه چند نفر ممکنه مثل من و زهرا اون برگه ها رو راهی برای ابراز خودشون بدونن
و اینکه چرا اون برگه ها ساکت می مونن و در آخر لای برگه های باطله مدرسه گم میشن؟
توی اون برگه ها کسی فریاد زده
چرا کسی به دنبال شنیدن فریاد ها نیست؟
چرا کسی پیدا نمیشه که بخواد به داد اون فریاد های خاموش برسه؟
چرا معلم ها در قبال این فریاد ها سکوت میکنن؟