ویرگول
ورودثبت نام
پریسا
پریسا
پریسا
پریسا
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ روز پیش

پنجره ای رو به فضولی

به فاطمه. میم عزیز قول دادم که حتما این چالش رو شرکت کنم. امروز فرصتش پیش اومد. می نویسم که بدونیم یک وقت هایی کنجکاوی کردن دواست. باید برگردم به سمتِ اون پنجره ها و آدم ها رو نگاه کنیم. درست زمانی که لبه افتادن از زندگی هستیم. باید با این کنجکاوی، برگردیم به زندگی

پشت درهای بسته کم نمانده ایم از هر سن و سالی که باشیم. نهیب می شوم در ماشین. صندلی به صندلی، پنجره به پنجره ام انتظار می شود. در این طیاره ی خاموش، سکون سخت است. ساکن می شوم به اجبار. لای چرخ دنده ام حرکت گیر کرده. تکان که می خورم تکانه می زنم به اشیا. مثل مورچه در ظرف شیشه ای از دیواره ها تنوره می زنم به سقف. شیشه پس می زند جسمم را. همه در حرکت اند و من در ماشین، تک و توک پهلو به پهلو می شوم. آدمک ها از کناره ی شیشه در عبورند. حرکت به رخ می کشد خودش را. تحمیل می شود به سکونِ ساکت من. خانه ای در کوچه ساکن است. از تیزیِ چشم، سکونم به سکونش جرقه می زند. کنار خانه درختی در حرکت است. شاخه ها سرشار از تکانه، پرنده ها پر از گفتن و برگها عجین از همهمه. چسبیده اند به قرارِ خانه. نقش اولِ آن سکانس می شود خانه. حرکت می ایستد تا ایستایی، وقتم را پر کند.

داستان می سازم برای آجر به آجرش. خشت به خشت که ساخته شده، بعدش چه شده؟ کدام آهنگری پنجره ای تکیه داده به مغازه، که برسد به دست صاحب این خانه. از کدام کوره آجری برایش ساخته اند. آدم هاش از چه گلی سرشت شده اند و اصلا، چرا اینهمه که نشسته ام در ماشین، خبری ازشان نیست. یک پسر و یک دختر، احتمالا خواهر و برادر باید باشند. دائما در جنگ و منگ از کنارهم بودن. مادریِ مست از عطرِ درخت کنار خانه، ماه را پوشیده در رکاب و رقصان در اتاق خواب. غافل از دعوای پسرک و دخترک. رو به پرتره ی عزب خیابان مربای آلبالو می پزد. پدر خانه حالا که نیست_ که اگر بود، پسرک جرعت چنگال کشیدن به بازوی دخترک را نداشت. شب از راه می رسد. با کت شلوار یکدست قهوه ای تقه می زند به در. تو گویی تنه ای کنده شده از درخت، کنار خانه ایستاده است. تنه ای روان در میان سیلِ سکون. از این درِ اداره میدود به آن درش. کار آدمک ها لنگ است و اون لیوان چای در دست راست، قند سفید به لب چپ و سیگار مارلبرو در گوش، خرامان می رود.

شب، تمام آدم های خانه بر یک سفره اند. ثبات شده اند در کنارهم. مربای زنِ خانه سر رفته است. فدای سرِ دخترک و پسرک. فردا روزیست برای پختن مربای جدید. حل شده ام در سکون خانه، سکونِ ماشین را از یاد برده ام. پیرزنی تکیه کرده به درخت، با یک جعبه شیرینی بلاتکلیف، دست گذاشته روی زنگ. جعبه اش ارزان است. خداکند یک ردیف بیشتر دانمارکی داشته باشد. خداکند وقتی رسید به مهمانِ پنجمی، دستش که رفت به سمت جعبه، از روی خجالت آخرین دانمارکی را پس نزده باشد. خداکند یک دانه بیشتر از ظرفِ شرم نفر پنجم خریده باشدش. زنگ در سکون است؛ درست مثل خانه. خانه از آن هاست که آدم غمِ خودش را از یاد می برد. از آن ها که بزرگی بگوید: دردِ همسایه کشیدن دارد! پیرزن دست از زنگ برداشته و با بادِ ملایمِ حرکتش از خانه دور می شود. خداکند یک ردیف بیش تر دانمارکی خریده باشد.

چالش هفتهاتاق
۲
۰
پریسا
پریسا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید