شده به جبر، جامی از سوگی غلیظ بنوشید و خردتان به پرواز درآمده و شما را ترک گوید اما دومرتبه از سر ترحم و یا نجات شاید، بازگردد و سپس در هیبتی بیگانه و رعبآور برابر تن رنجور و روح لبریز از اندوهتان ظاهر شود؟ آن هم در شبی غریب و به انزوا، همچون قلعهای که پادشاهش در آستانه سقوط از بلندترین برج آن است؟

The thing with Feathers یک فیلم درام بریتانیایی محصول 2025 است که بر اساس رمان Grief is the Thing with Feathers اثر مکس پورتر ساخته شده است. کارگردانی و نویسندگی فیلم را دیلان ساوترن بر عهده دارد و بندیکت کامبربک نقش اصلی آنرا ایفا میکند.
(خلاصه داستان فیلم)

داستان فیلم حول محور پدری سوگوار میگذرد (مردی نقاش و خالق داستانهای مصور) که پس از مرگ همسر، در تلاش برای مبارزه با فقدان حاصله و بزرگ کردن دو پسر خردسال خویش و بازگرداندن شرایط زندگی به روال سابق است تااینکه یک روز موجودی غولپیکر در هیبتی هیولاگون با بالهایی سیاه، منقار و چنگالهایی بزرگ، به سراغ مرد اندوهگین داستان آمده و او را با حقایقی بدیهی اما تلخ روبرو میسازد. در واقع نوعی یادآوری یا مواجههای نو با حقایق.
(مضمون مرکزی)
در وهله نخست، فیلم موجودی با پر، ما را نه با ادامهای از یک داستان نیمهکاره که با شروعی اندوهبار و حاصل شده از پایانی غیرقابل باور، مواجه میسازد. از دست رفتن یک عزیز و شروع پایانی که کش میآید تا ادامه مسجل این زندگی را به شروعی مصنوعی بدل کند. مرد سوگوار داستان ما، عاجزانه معترف میشود که همسر از دست رفتهاش، تمام زندگی او بوده و کلاغ غول پیکر سخنگو نجوا میکند ناگزیر به ماندن است و زندگی هنوز از دست نرفته.
(تعارض)

اگر مرد سوگوار، حکم اندوه و لجبازی احساسی و کودکانهای را حمل میکند که در تلاش برای بازگرداندن چیزهای از دست رفتهاش است و یا عدم پذیرش فقدان و با چنگ و دندان فشردن گذشتهای به هلاکت رسیده؛ کلاغ غولپیکر سخنگو، بیتردید در جایگاه خرد و منطق، نقش به پرده میزند. خرد و منطقی چنان دور و چنان بیگانه که به سان هیولایی تماما غریب، با دو بال سیاه و نجوایی هراسانگیز، درآمده و شبی به سراغ آدم میآید و او را مجاب میکند بپرسد:
تو کیستی!؟
(ساختار روایت)
روایت داستان، در چند بخش و از نقطه نظر افراد مختلف صورت میپذیرد. کارگردان با انتخاب این نوع از روایت، بما کمک میکند سر بچرخانیم و جمجمه و حدقه چشم عوض کنیم تا ببینیم فقدان، بر هر یک از افراد متصل به آن عزیز از دست رفته، چطور رد پایی بجا میگذارد و
آیا همه به اندازه مرد سوگوار داستان، توسط این فقدان افسارگسیخته لگدمال شدهاند و یا خیر.
(قهرمان اصلی، موانع و اهداف)

اینکه بخواهیم مستقیما اقرار کنیم با داستانی خطی و ساختاری کاملا کلاسیک طرف هستیم؛ بنظر چندان درست نمیآید اما اگر بخواهیم به این عقیده برسیم که کلاغ عظیم سخنگو، نه یک شخصیت جداگانه و بیرونی که در حقیقت بخشی از وجود مرد سوگوار و صرفا منطقی خروج یافته و بیگانه شده با اوست، میشود گفت بله. قهرمان اصلی داستان، اگر کلاغ غولپیکر باشد، پس مرد سوگوار نیز قهرمان اصلیست و با این نتیجهگیری به ساختاری کلاسیک میرسیم اما نه اصیل، شکل مدرنی از آن که تنها شامل پروتاگونیست و آنتاگونیست میشود و نهایتا این قهرمان است که بر ضدقهرمان فائق آمده و جام پیروزی را سر میکشد. اما اگر بخواهیم دقیقتر بنگریم، قهرمان، ضدقهرمان و شخصیت فرعی، همه و همه خود مرد سوگوار هستند.
درونیاتی که فرم و هیبت یافته و از بیرون به او وارد میشوند. ما میدانیم کلاغ وجود ندارد. هیولای ناامیدی، فقط و فقط خیال است اما این شیطنت زیبا که نه تنها پدر سوگوار بلکه دو پسر خردسال او نیز، قادر به دیدن و لمس کلاغ و هیولای ناامیدی هستند؛ بخودی خود میتواند به ذهنیات مرد و آنچه او با آن دست و پنجه نرم میکند (فقدان و عدم پذیرش آن)، (ناامیدی و اندوه) و (منطق از کف داده)، اشاره داشته و باقی کارکترهای داستان را نیز به ادامه ایفای نقش در برابر این درونیات خروج یافته، مجاب کند.
(تمپوی روایت)

در ابتدا ما با سکوتی عظیم طرف هستیم. سنگینی و کششی عذابآور، آشفتگی ذهنی و همزمان نمایشی از ابتلای تمام خانه و حتی خیابان، جنگل، اتاق پسرها و اتاق کار پدر به این آشفتگی. بمرور با ورود کلاغ اما، این ریتم یکنواخت، اوج گرفته و نوسان مییابد و تا کشمکش نهایی و گره گشایی پایان داستان به کار پرآشوب خود با قدرتی هر چه تمامتر، ادامه میدهد.
(اطلاعات پیدا و پنهان)
پاسخ به اینکه کلاغ عظیم سخنگو، حقیقتا نماینده چیست، نماینده مرگ؟ یک منجی؟ امید؟ منطقی ملامتگر؟ خرد و تعقل از دست رفته؟ و یا صرفا میل به زنده ماندن و ادامه دادنی غریزی که در نقشی خیالی تجسم یافته و ما آنرا به تماشا مینشینیم، کاملا به عهده مخاطب وانهاده شده و مختارید برگزینید. کدامیک؟ اگر شما با چنین فقدان عظیمی مواجه میشدید، آنچه شما را ترک میگفت چه بود و آنچه برای نجات از مرگ به سراغتان میآمد، چه؟
(پایانبندی)

هدف داستان، از ابتدا مشخص است و پایانبندی گرچه کمی پیشبینی پذیر اما آنچیزیست که میباید باشد و اگر نبود؛ جای سئوال میگذاشت. پذیرش، خواه ناخواه، چه سخت و چه دور، چه غیرقابل باور و چه سهمگین، بالاخره رقم میخورد و غیر از این هم نیست. ما انسانیم و بواسطه پذیرش و کنار آمدن با تمام پستیها و بلندیهاست که ادامه میهیم. اما اینکه پس از گذر از هر کدام از این عروج و فرودها، همان آدم سابق باشیم؛ غیرممکن و انکارناشدنیست. ما صاحب روحیم و مالک جسم، و آنکه تملک چیزی را بر روی زمین عهده دارد؛ ناممکن است زنده بماند و ذره ذره آنرا به زمین_مادر نخستینش باز پس ندهد.
(شخصیت پردازی)
کلاغ سخنگو، پدر سوگوار، دو پسر خردسال، هیولای ناامیدی و باقی شخصیتها از جمله پدر و مادر همسر مرد و چند دوست و چندین کارکتر خیالی دیگر که تصویر مشخصی از آنها به تصویر کشیده نمیشود؛ همه شخصیتهای داستان هستند.

مرد سوگوار در مرکز توجه است و کل داستان و باقی شخصیتها در مدارهایی بزرگ و کوچک، دور و نزدیک، به گرد او میگردند و اما کلاغ سخنگو! از آنجایی که کلاغ داستان ما، هیبتی نامتعارف و فانتزی با شمایلی گروتسک دارد میتواند از بدو ظهور، توجه و نگاه مخاطب را از کاکتر اصلی یعنی مرد سوگوار، برباید اما آنچه خواست و اراده کارگردان حکم نموده اینطور پیش آمده که حتی پس از ورود پنجه کلاغ به ماجرا، توجه و تمرکز همچنان بر مرد سوگوار استوار میماند و ما با کلاغ به شکلی نصف و نیمه، آنطور که با هیولایی برآمده از تاریکی و یا یادآوری کابوسی که شب گذشته دیدهایم؛ مواجه میشویم و ارضاء کنجکاوی برآمده از اینکه کلاغ واقعا چیست و چه شکلیست تا تقریبا یک سوم نهایی داستان، حاصل نمیشود و این خود، شیوهای مطلوب برای عدم نابودی حوصله مخاطب جهت تماشای فیلم تا انتهاست.
شخصیت کلاغ، همانقدر که خرد، همانقدر که منطق، خشک و خشن و بالغ است؛ خشک و خشن و بالغ جلوه میکند و بیشتر ما را به یاد پیر حکیم توی قصهها، چه بسا نمایندهی مرگ بیندازد. و یا قاضی، که با خشم حکم میکند اما عادل است و جز پتک حقیقت، چیزی بر سرمان نمیکوبد؛ اگرچه زننده و دردناک باشد. کلاغ، ملامت میکند، یادآوری میکند، دیوانه میشود و نبرد به راه میاندازد، وقتی دیگر در قالب پدری مهربان درآمده و با بچهها بازی میکند. مثل یک روانشناس، مرد سوگوار را به گفته خودش (تحت درمان) قرار میدهد. حقایق را بیان میکند. با هرکسی همانطور که باید، برخورد کرده و در برابر اندوه و خشم کودکان، آسیبپذیر و ترسو میشود. آخر کلاغ غولپیکر سخنگو کیست؟! انعکاسی اصلاح یافته از پدری خیالانگیز که مرد سوگوار میتوانست به آن مبدل شود اما نشد، بنابراین کلاغ برای برقراری ثبات قلعه این پادشاه رو به افول، آستین بالا زد؟ این کلاغ واقعا کیست که با هیولای ناامیدی جنگید و زخمی و خونین، نهایتا پیروز از نبرد بیرون جست و همه چیز را به ثباتی نسبی و آرامشی پس از طوفان مبدل ساخت؟.
دوگانگی و تضاد میان خلقیات شخصیتهای دو پسر بچه داستان نیز جای صحبت دارد و ناشدنی نیست که بخواهیم سیاه و سفید یا بهتر بگوییم سیاه و خاکستری بودنشان را به شخصیت آسیبپذیر پدر سوگوارشان و کلاغ و باقی موجودات خیالی اطرافش، تعمیم دهیم.
در آخر کارکتر هیولای ناامیدی و تقسیم نامساوی او میان چند کارکتر خیالی دیگر که مرد سوگوار به آنان اذن ورود نمیدهد. هیولای ناامیدی، ترسناک و شتابزده است. یورش میآورد و فرصتی برای شناخت او نیست. ما متوجه میشویم که شدیدا آسیبزننده و رعبآور است اما تنها همین؟ در خصوص این شخصیت، کم و کاستیهای زیاد و فاحشی وجود دارد که علامت سئوالهای زیادی در ذهن مخاطب باقی میگذارد.
(میزانسن و کارگردانی)

میزانسن، چیدمان تصویر، و هر قاب، همانطور که پیشتر اشاره کردیم با نوعی برآشفتگی و هرج و مرج همراه است. شلختگی و آشوبی نه از سر کاهلی بلکه نمایانگر بر هم ریختگی توازن خانه با فقدان مادر خانواده و از دست رفتن او.
حال این برآشفتگی، بمرور با ورود ناامیدی، شکل و رنگی از هراس نیز بخود میگیرد و ما در چند پلان، با نورهایی شدید از جمله آبی کاربنی بر صورت کارکتر و محیط اطراف او مواجه میشویم.

اینکه ظهور هر کارکتر، در رنگ و نورپردازی صحنه، اثری اغراقآمیز و جدی میگذارد نه نشانه نبوغ که جنبه خیالی بودن حاکم بر فیلم را حفظ و تقویت میکند.
زاویه دید دوربین برای بیان دید هر کارکتر به داستان، پیرو و کمک رسان است گرچه دید کلاغ، گویی با دید مخاطب یکیست و چندان خلاقانه بنظر نمیآید، بجز چند پلان که به کمک لنز فیش آی، تمایزی در نگاه کلاغ به محیط اطراف او داشتیم؛ باقی موارد همان تکرار متوالی دید خودمان به ماجرا بود.
در جایی از فیلم، سکانس رقص مرد سوگوار با کلاغ، حرکت اوربیتال دوربین و تلفیقی از آن با نماهایی گهگاه لانگ و گراند لول، میتوان اقرار کرد تنها سکانس خلاقانه و خاص فیلم بود. گرچه همه و همه این خلاقیتهای ناقص، تنها با باری که بندیکت کامبربک بوسیله بازی درخشان و تحسینبرانگیز خود در نقش پدر سوگوار، به دوش برد؛ تکاملی نسبی یافت.
(موسیقی)
موسیقی در این فیلم، تمام و کمال در خدمت اثر است و اگر اشاره و دقتی صورت نپذیرد، احتمالا حتی شنیده نشود. اینکه قدرت کارکترها، و پررنگ بودن حضورشان چنان است که موجب شده موسیقی نادیده گرفته شود و یا خیر، اطمینان ندارم اما نمیتوان منکر آن شد که ماجرا، بخصوص دو شخصیت اصلی (کلاغ و مرد سوگوار) آنقدر توجه میطلبند که موسیقی تنها به زمزمهای در پس تصاویر بدل شود.
(ایدئولوژی)

داستان از فقدان سخن میگوید و باقی چیزهایی که با خود بهمراه میآورد. همانطور که میدانیم، وقتی از فقدان حرف میزنیم، از اندوه هم حرف میزنیم، و پیش از آن، از حضور. حضور تقلیل یافته و کمرنگ شده، رد، تعلیق و آثار بجا مانده از حضوری که دیگر نیست و رنج، خشم، بیقراری، برآشفتگی، ناامیدی و سر آخر میل به نابودی. همه اینها، حال و هوای حاکم بر فیلم را روی انگشت گرفته میچرخاند تا به مخاطب نشان دهد که فقدان، یک چیز نیست. دهها، چه بسا هزاران چیز است که میل به بازی گرفتن ثبات و توازن روح آدمی را در خود دارد و نهایتا منجر به از هم گسیختگی زنجیرهای بعدی نیز میشود. گرچه همه این پیکرههای هیولاوار فقط و فقط محدود به ذهنمان اند و غیرقابل کتمان است که با وجود خیالی بودنشان، گاهی میتوانند اطرافیان ما را نیز به رنگهای تاریک و ناخوشایند خود، آغشته سازند.
(جمعبندی)

و در پایان،
موجودی با پر، اثری خاص و استثنایی با نگاهی متفاوت به مفاهیمی روزمره و بدیهی از جمله فقدان، عدم پذیرش آن و رنج و ناامیدی و... است. فیلمی که با بازی قدرتمند و ملموس بندکیت کامبربک، چندین برابر قابل لمستر شده و حفرههای آنرا تا حد چشمگیری پوشانده و رفع مینماید.
تماشای این اثر عجیبب و دوستداشتنی را به آنان که خواهان مواجههای نو و بخصوص با پدیده (فقدان و سوگ) هستند؛ توصیه میکنم.