راوی
ازاد_ شاهسون داداش من رفتم حلالم کن
شاهسون_ برو داداش خوشبخت باشی میام به دیدن تو و زن داداش
ازاد_ بیا داداش فعلا یا علی
سوار اسب شد و گوهرماه رو هم سوار کرد
اون دوتا عاشق هم بودن
شبی که فرار کردن هیچ کس متوجه نبودشون نشد بجز سلیمان نوچه خان
سرمیز شام همه نسشته بودند به جز ازاد خان
سلیمان هراسان وارد شد
خان_ امیدوارم مهم باشه سلیمان
سلیمان_ ارباب ازاد خان و گوهر ماه فرار کردن
با این خبر کل عمارت به هم ریخت
اون شب با اون خبر غوغا به پا شد
اون شب سلیمان با این خبر حکم مرگ ازاد و گوهر ماه رو نوشت
گوهر ماه به کمر ازاد چسبیده بود و ازاد با تمام توان به اسب ضربه میزد تا تند تر بره
اما مثل اینکه دست سرنوشت نمیخواست از اون روستای کذایی فرار کنن
با شلیک گلوله های پی در پی و اثابت یکی از گلوله ها به اسب
ازاد و گوهر ماه چاره ای جز تسلیم شدن نداشتن
امان از روزگار نامرد
ازاد و گوهر ماه رو کت بسته به عمارت بردن عمارتی که حکم اعدام این عشق بود
خان از گیسو های بافته شده گوهر ماه گرفت و کشید وسط باغ و تا سر حد مرگ با شلاق میزد تا چه حد بی رحمی؟
دستای ازاد رو گرفته بودن نمیتونست کاری کنه و جسم نحیف گوهر ماه زیر شلاق های بی رحمانه خان فقط خونی تر میشد
ازاد _ خان ترو خدا بهش کاری نداشته باش
خان تو رو جون عزیزت نزن
خانن
خان اون لحظه هیچی رو نمیشنید فقط میدونست این دختره باید بمیره تا همه چی مثل قبل بشه
ازاد فقط با گریه فریاد میزد
ولی گوشی برای شنیدن التماس هاش نبود
گوهر خیلی وقت بود جون داده بود اما شلاق های خان پی در پی به جسم بی جون دخترک میخورد
خان اونقدری زده بود که دستاش درد میکرد شلاق رو زمین انداخت
ازاد روی زمین افتاد
دل میخواد بری بالا سر جسم بی جون عشقت مگه نه؟
چهار دست و پا روی های سنگ های تیز و ریز سمت گوهر ماه رفت و سرش رو تو اغوشش گرفت
شاهسون اولین بار گریه ازاد رو می دید اولین بار میدید اون کوه غرور بخاطر یه دختر شکسته
ازاد سر گوهر رو بوسید و شروع به خوندن لالایی کرد
همون لالایی که گوهر همیشه برای گیسا میخوند
راستی الان گیسا هم خواهرش رو از دست داد
ازاد_ ...لالا لای بوخوسه* می جان "گوهر جانا"
(با لالا لالایی میگفتی بخواب*.گوهرجان)
بیجار-آموندرم چور.*.نوا---شون
(ای شالیزار-دارم میام-مبادا...خراب* شوی)
دره تا شالقوزه--می دونا- پاچول
(پاهایم تا زانو-توی گل ولای است)
بوخوسه مرزه سر-می پسره گول
(روی کرت شالیزاردسته گلم بخوابه)
تی لالا-گفتنم- لبریزه خواب بو
(لالایی خواندنت خواب آور بود)
هزار وار-بختراز گهواره تاب بو ...
(هزاربار بیشترازتاب دادن گهواره)
من همون شب اهالی ده فهمیدن خان بی رحمه
ازاد یکی از تفگ های نوچه ها رو از دستش گرفت و سمت خان نشونه گرفت
با شلیک ازاد
نوچه خان هم به سمت ازاد شلیک کرد
خان ناباورانه به تن پر از خون پسرش نگاه میکرد
گلوله ای که ازاد به بازوی خان زده بود هیچ دردی نداشت اما دردی که باعث شد خان به زمین بیوفته دردی بود که فرزندش رو غرق در خون می دید
گیلدا
خسته تر از همیشه گوشه اتاق نشستم
پوزخندی به زندگی زدم که از هر موقع بیشتر پر از سادگی بود
نگاهی به پدری انداختم دیگه مثل قبل قوی نبود
تو دلم با خودم میگم ای کاش زنده نبودم و این روز ها رو نمیدیدم
نزدیک غروب بود و فضای خونه دلگیر تر از همیشه به نظر میومد
پنجره رو باز کردم نسیم خنک پاییزی به صورتم برخورد کرد تنها صدایی که فضای ارامش بخش پاییزی رو به هم میزد صدای خش خش برگ ها بود علی اقا داشت سر مزرعه ها غذا میبرد امروز خان برای کسایی که رو زمین کار میکردن بخاطر جشن برگشت اقا زادش غذا میخواست بده
علی اقا به من نگاه کرد
_ گیلدا یالا دختر بیا
همیشه با علی اقا سر مزرعه میرفتم از وقتی بابا مریض شده بود من به جاش کار میکردم
+ الان میام علی اقا
پنجره رو بستم و به چشمای بسته بابام نگاه کردم خواب بود لبخندی زدم
مرد خوابالو! با این همه سر و صدا چرا بلند نشده بود
زود از پله های چوبی اومدم پایین
که صدای پس پس کنان به گوشم رسید
ترسیده به سمت صدا برگشتم
من_ عهه چی میگی قاسم علی اقا بفهمه به خان میگه بی ابرو میشیم الان بابام هم میشنوه
قاسم_خبه خبه موهاتو بنداز تو ببینم من که میام بگیرمت نترس
من_ اره مامانت گذاشت تو هم اومدی برو کار دارم
از حیاط کوچکمون خارج شدم
+ من امادم علی اقا
_ بپر پشت سوار شو از دفعه بعد دیر نکن
+ چشم
پشت قاری نشستم و به راه افتادیم
هی قاسم تو که من رو نمی گیری اخه من چیکار کنم باهات هی یواشکی چرا میای اخه اخرش یکی میبینه بی ابرو میشم
به مزرعه رسیدیم پیاده شدم و مثل همیشه موهای طلاییم رو زیر روسری بلند قائم کردم و صورتم رو با دستمال سفید بستم
چای ها رو از زمین میکندم و به سبد پشت کمرم مینداختم
چند ساعت بود داشتم بدون استراحت کار میکردم
همین که خواستم استراحت کنم خان با ماشین مدل بالاش اومد
نفس ارومی کشیدم و دست از کار برداشتم همه مردا و زنا صاف وایستادن خان از ماشین پیاده شد
هممون سرمون رو به پایین انداختم و به عنوان احترام تعضیم کردیم علی اقا زود به سمت خان رفت
علی اقا_ خوش امدید خان قدم رنجه فرمودین کاری بود به غلامتون میگفتین ....
علی اقا امینطوری پاچه خواری میکرد که خان دستشو به علامت ساک شو نشو داد و علی اقا حرف نزد
خان_ گیلدا بیا اینجا
رنگ از رخم پرید بسم الل.. کنان سمت خان رفتم و سرمو به خاطر احترام پایین انداختم
من_ امر بفرمایید خان
خان_ شب برای عیادت میام نمیخواد دیگه کار کنی الان
به سمت علی برگشت
خان_ شنوفتی؟؟
علی اقا_ بله بله به روی چشم
من_ چشم خان
خان سوار ماشین شد
علی اقا_ برو گیلدا برو خونه رو تمیز کن خان رو این چزا حساس قبل خان عیال رو میفرستم ترگل ورگل کن
من_ وا علی اقا چه خبره مگه
علی اقاـ امشب میفهمی یالا برو دیگه
علی اقاـ امشب میفهمی یالا برو دیگه میفهمیو دیگه