
پارت 5
همسر خان به یادم اومد نباید خجالت میکشیدم
من_ هر چی باشه زن خانزادم
از این پر رویی من شکه شد اما چیزی به روش نیاورد
وارد اتاق شدیم
شاهسون_ گیلدا من خستم میخوام بخوام کاری نداری
من_ من کجا بخوابم؟
شاهسون _ نمیدوم والا زمین هست اخه قبلا رو زمین میخوابیدی
سری به به نشانه اینکه خیلی سوال چرتی پرسیدیم تکون داد روی تخت دراز کشید خب الان نقشه دوم زو باید عملی میکردم سمت تخت رفتم
من_ شاهسون
با شنیدن اسمش شوکه شده به من نگاه کرد اخ چقدر دلم میخواست بشیم نگاه کنم و بخندم ولی نمیشد
من_ جا نمیدی منم بخوابم؟
شاهسون_ این همه جا
من_ نه من اونجا رو نمیخوام
شاهسون_ دیوونم کردی چی میخوای؟
من_ من جام اونجا نیست
شاهسون _ پس کجاست به منم بگو ملتفت بشم
من_ جام بین دو تا دستاته
بدون عجله بین اغوش گرمش خزیدم تازه میفهمم این همه مدت به چی نیاز داشتم به اغوش مردی که تنهام نذاره
شاهسونم بدون تلف وقت محکم تر گرفت و سرم رو بوسید
شاهسون_ خب فسقلی اینو زودتر میگفتی دو دستی تقدیمت میکردم
بوسه ای به گونش زدم صدای پر طلاتم قلبش رو میشنیدم و این نشونه این بود که نقشه هام کار ساز بوده
شاهسون_ کم شیطونی کن کوچولو
.
.
.
من_ یعنی نمیشه
شاهسون_ نه
من_ شاهسون قبول کن دیگه بخدا خوش میگذره
شاهسون_ گیلدا عزیزم برای بار هزارم نه
من_ اخه نمیخوای بمونی اینجا کجا میخوای بری
شاهسون _ هر کجا بجز اینجا دیگه هم پافشاری نکن
من_ مرغت یه پا داره چیکار کنم
شاهسون_ من رفتم
من_ یه چیز یادت رفت
شاهسون_ نه همه چیز رو برداشتم
من_ مطمینی؟
شاهسون_ مثلا چی یادم رفته؟
ابرو هام رو بالا انداختم و خودمو یکم بالا کشیدم و کنار لبش رو بوسیدم
شاهسون_ خوب شد یادم انداختی فنچ کوچولو اینطوری پیش بری هیچ نمیتونم تظمین کنم دو نفری میمونیم
اولش نفهمیدم اما بعدش
من_ پرو برو دیگه کار نداری
خنده ای از ته دل کرد و رفت پس شاهسون خان هم دلش نرم و مهربون بوده
نمیدونستم دلیلی مخالفت شاهسون با مهمونی فردا شب چی بود اما هر چی بود بدش میومد
مهران
من_ خیلی دیر شده خان داره به اون دوتا کل دار و ندارش رو میده باید یه کاری کنیم
نیلوفر_ با یه تیر دو نشون بزن
من_ خب؟
نیلوفر_ بلای گوهر ماه و ازاد رو سر شاهسون و گیلدا بیار الان که شاهسون و گیلدا رابطشون بهتر شده موقعشه
من_ خب تو یه چند تا ادم پیدا کن من گیلدا رو حل میکنم
نیلوفر _ قولت یادت نره
من_ دیوونه شدی فقط برسم به جای خان اون موقع تو رو سوگلی عمارت میکنم عزیزم
نیلوفر _ من باید برم دیر وقت هم شده
من_ برو عزیزم
بعد رفتنش پوزخندی به سادگیش زدم بدبخت بجز پول و مقام هیچی نمیخواست فکر میکرد منم خرش میشم زکی خیال باطل
ساعت ده شب بود از کلبه زدم بیرون و سمت عمارت رفتم
طبق معمول همه شام خورده بودن و تو اتاقشون بودن خان هم شرکت بود خب الان وقت مناسبیه
سمت اتاق شاهسون رفتم
در زدم
صدای بفرمایید گیلدا اومد
خودم رو هراسون نشون دادم
من_گیلدا زود باش بیا شاهسون و خان و ارمان تصادف کردن تو راه بجز تو کسی نیست تو عمارت
گیلدا_ نه وایسا بیام وایسا
از عمارت خارج شدم اشکش برنمیومد چقدر بدم میومد از اشک دخترا
اول گوهر حالا این ولی مجبورم کاری جز این ندارم
دیگه از روستا خارج شده بودیم
گیلدا_ پس کو؟
من_ کی؟
گیلدا_ گفتی شاهسون تصادف کرده پس کجاست؟
من_ من؟نه همچین حرفی نزدم عزیزم تو خودت پیشنهاد دادی امشب باهم بریم بیرون
گیلدا_ چی میگی تو کثافت پیادم کن با توام
جیغ میزد به در و شیشه ماشین میکوبید پوزخندی بهش زدم
درست جایی که گوهر رو انداخته بودم پیادش کردم
گیلدا_ اینجا کجاست ؟
من_ اینجا شروع بدبختیته خوشگل خانم برو تو
به زور داخل کلبه بردمش
و در رو بستم
من_ خب خب رو کن ببینم چی داری