پارت 3

بعد بیست دقیقه به عمارت خان رسیدیم
وارد عمارت که شدیم زن قد بلندی و زیبا رویی جلوی در عمارت ایستاده بود
حدس زدن اینکه همسر خان هست چندان سخت نبود
همسر خان_ خوش اومدین
خان_ زنده باشی بانو اینم گیلدا
جلو رفتم تا دستشو ببوسم اما قبول نکرد و دستشو عقب برد
همسر خان_ نیاز نیست راست وایستا خم نشو
خان رفت داخل
همسر خان_ بیا تو به جمیله میگم بیاد اتاقت رو نشون بده فردا روز بزرگیه
گیج تر از قبل با هزاران علامت سوال وارد عمارت شدم
همسر خان_ جمیله کجایی
زن تپل با پوست سبزه اومد پیش ما
جمیله_ جان خانم جان؟
همسر خان_ به گیلدا اتاقش رو نشون بده هر چی هم لازمه خودت بهش بگو
جمیله_چشم خانم جان
همسر خان رفت
چرا همه بی تفاوتن مثلا رعیت اوردن خونشون اما کسی واکنش نمیده
جمیله_ بیا دنبالم
وارد حال بزرگ شدیم که دور تا دور وسایل های گرون قیمت بودن مثل اینکه عمارت خان از ده جداست اینجا رسما بهشته مگه نه ؟
از پله های سنگی بالا رفتیم دو باره یه حال خیلی بزرگ بود جمیله سمت یکی از راه رو های گوشه سالن رفت پشت سرش رفتم تو اون راه رو به اون بزرگی فقط دو در بود
جمیله _ اینجا فقط دو تا اتاق هست یکیش برای توعه یکیش برای خان زاده تا موقعی که به عقدت خان زاده در نیومدی تو این اتاق میمونی هیچ وقت بدون اجازه وارد اتاق خان زاده نشو لباس های درست درمون صبح بپوش بیا پایین روسری یادت نره اینجا نامحرم میاد و میره صبحونه هم صبح زود باید پایین باشی
من_ بله چشم
.
.
.
وارد تراس شدم هوا گرگ و میش بود ارامش ده رو صدای زو زه های اطراف ده به هم میریختن درختا هم بی جون و خالی از یدونه برگ بود
همه اهالی ده خاموش بودند بجز چند تا خونه که چراغشون روشن بود
چشمام رو بستم و هوای خنک صبح پاییزی رو وارد ریه هام کردم
دیشب وقتی خدیجه برای بار دوم وارد اتاقم شد
تمام قضیه رو گفت که دلیل اینکه من اینجام چیه و برای چی باید عروس خان بشم
پوزخندی به زندگی بدم انداختم
این رسمش نبود بابا رسم مردونگی نبود اول عشقشون رو تباه کردی بعد خودشون رو
حالا نوبت من شده چرا من رو هم با کارات سوزوندی
گناه من چی بود؟
یاد قول و قرار های قاسم افتادم
چه روزایی که میپرید توی حیاط و میگفت اخرش میگیرمت
خیالی واهی بیش نبود
از این به بعد زندگی من هم تو لحظه گرگ و میش فرو میره لحظه ای که تویه خسله دلگیری اما شیرین هست دلگیریش بخاطر بخت سیاه خون بس بودنم شیرین بودنش بخاطر منظره زیبایی که مردم نگاه میکنن
خیلیا میخواستن دخترشون عروس خان بشه حالا نوبت مردم شده بگن خوش به حال گیلدا غمت چیه حالا عروس خان شدی چه دردی داری
دیگه نمیدونن قراره تو این عمارت عذاب بکشم
صدای گلوله باعث شد از خیالات واهی و پوچ خودم بیرون بیام با کمی دقت قاسم رو دیدم که با گلوله ایستاده بود
سریع شالم رو سرم انداختم و سمت باغ عمارت رفتم
مثل اینکه قبل من همه اومده بودن
خان و دو تا مرد جون دیگه کنار خان با هزاران نوچه دورتا دور عمارت و قاسم
قاسم من
نباید اینجا میومد چون اومدنش مصادف با ریختن خونش میشد
قاسم _ اون دختر حق من بود خان من عاشقش بودم خان
شما که دلتون از درد عشق پر بود چرا رعیت رو زخمی می کنید
همه حرفاش با فریاد بود
خان به پشت برگشت و به من نگاه کرد
شاهسون
خان_ میخوای بری باهاش؟
دختره_ خیر خان
محو زیبایی دختر دهاتی شده بودم ناخود اگاه لبخند محوی روی لبم اومد این همه زیبایی از دختر دهاتی و رعیت زاده بعید بود
درست مثل دخترای فرنگ بود
خان_ عباس بنداز بیرون رعیت رو از زمین هم خبری نیست حق ندارن هیچ کدوم از اینا روی زمین کار کنن شنفتی؟
عباس _ بله اقا
خان_ برای چی عین خر اینجا وایستادی هان؟ دست زنتو بگیر ببر تو
با من بود القاب همیشگی خان که به من میداد همین خر بود نفس ارومی کشیدم
رو به دختره کردم
من_ برو تو یالا
دختره معلوم بود ترسیده پشت سرش داخل عمارت رفتم
روی مبل نشستم
من_ هووو کجا سرتو انداختی داری میری
دختره_ م...من چیکار کنم اقا؟
سرش پایین بود پوزخندی بهش زدم حالا میتونستم انتقام ازاد رو بگیرم انتقام پرپر شدن هر دوتاش رو از دختر سلیمان بگیرم
من_ چندسالته؟
دختره_ هجده اقا
من_ اسمت؟
دختره_ گیلدا اقا
ارمان اومد طرفمون
ارمان_ سر صبحی از این بنده خدا بازجویی میکنی؟؟
من_ تو چیکار به کار من داری؟
ارمان_ حرف اضافی نزن بابا
عسل اینجا چه خبره
ارمان _ اومدی عزیزم بیا بشین
من_ سلام ترکیده
عسل_ ارمان یه چیزی بگو بهش
ارمان_ به نفهم جماعت هر چی بگی هم اشه همون کشک
به کل گیلدا رو از یاد برده بودم نگاهی به صورت معصومش کردم
من_ گیلدا برو بالا
چشمی گفت و رفت
عسل_ وااا چرا نذاشتی بشینه؟
من_ رعیت و چه به جمع اربابی
ارمان_ شاهسون رابطه توعه من دخالتی نمی کنم ولی یادت باشه این دلی که میشکنی شاید یه روز به دادت برسه
من_ هر چیزی یه حدی داره اونم باید حد خودشو بدونه