پارت دو

شاهسون
من_ معلومه چیکار میکنین؟
مامان_ اورهان من اگه خبر داشتم اجازه نمیدادم اما خودت میدونی پدرت یک دندست
من_ خاتون کجاست؟
مامان_ بالا اتاقش
نفس ارومی کشیدم به سمت اتاق خاتون راهی شدم امکان نداشت من نمیتونستم نیلوفر رو فراموش کنم و با یه دختر دهاتی ازدواج کنم من کجا و اون کجا
در زدم و وارد اتاق شدم
خاتون مثل همیشه روی مبل چرمیش نشسته بود
من_ خاتون زود این مسخره بازی رو تمومش کن
خاتون_ کدوم مسخره بازی ؟
من_یعنی چی دختر دهاتی رو باید بگیرم من زن دهاتی نمیخوام
خاتون_ گیلدا رو میگی؟
من_ بیا اسمشم مضخرفه
خاتون_زمانی پدرت هم مثل تو داد و بی داد میکرد اما بعدش فهمید اشتباه کرده
من_ چی میگی خاتون خسته شدم این مسخره بازی ها رو جمع کنید وگرنه خودم جمعش میکنم
خاتون_ راه باز جاده دراز بفرما اگه تونستی درست کن کی جلوت رو گرفته
با عصبانیت در رو بستم و سمت باغ رفتم
حرف های خاتون معمای جدیدی رو ایجاد کرده بود که نمیتونستم حل کنم
رو تاب نشستم پوزخندی به زندگیم زدم
همه چی اجباری بود درس خوندم فرنگ رفتم حالا هم ازدواجم این دختر حاصل خون بس لعنتی بود خونی که داداشم ریخت
چشمام رو بستم و اون روز لعنتی رو به یاد اوردم
هیچ موقع شیون های مادرم رو از زیاد نبردم
هیچ موقع فریاد های خاتون رو از زیاد نبردم
هیچ وقت بی رحمی خان رو از یاد نبردم
عسل_ مگه خان زاده هم گریه میکنه
نگاهی به عسل کردم زن داداش بزرگم بود دستش رو روی شکم گندش گذاشته بود
من_ تو هم که هر روز خدا داری میترکی
عسل_ به من چه من و یادت نیست اومده بودم اینجا یذره بودم همش زیر سر داداشته
چشام رو ریز کردم
من_ اره بابا اصلا این چه حرفیه داداش من ساحرهست تو. رو با عجی مجی حامله کرده
عسل باز قرمز شده بود با دیدن قیافش زیر خنده زدم
ارمان هم اومد سمت ما
ارمان_ خدا چیکارت نکنه باز چی گفتی به این عین لبو شده
عسل_ خیلی بی ادبه
ارمان_ عزیزم من که گفتم جنبه نداری با این حرف نزن
من_ هووو کجا هی این این میکنی ؟ هم تقصیر زنته والا
ارمان سری تکون داد و زیر لب گفت: ادم نمیشی
ارمان_ عسل بیا زود باش خانم بریم
من_ کجا
عسل _ وقت دکتر دارم
من_ اهان برو برو وگرنه میترکی با این وضع
عسل با نشونه اینکه گهر کرده راهشو گرفت و سمت ماشین رفت
ارمان_ ای خدا چرا سر به سرش میزاری اخه
با لبخند به رفتنشون نگاه میکردم
چهار تا برادریم ازاد ،ارمان ، اراز و من اراز از قضیه ازاد دیگه پاشو به عمارت نذاشت حق داشت اونم میترسید همون بلا رو سر مریم بیارن زنی که بدون اجازه خان گرفته بود
صدای خاموش شدن ماشینش اومد
و بعد صدای خودش
خان_شب حاضر شو اعتراض نمیخوام
من_ با کمال میل خان من سگ کیم بخوام به حرفت گوش ندم وگرنه به نوچه هات میگی نفسمو ببندن مگه نه
خان_ خوبه میدونی چی میشه وای به حالت شاهسون با دختره بد رفتاری کنی اون موقع نفستو بند میارم
من_ هرچی باشه دستت عادت کرده
بدون شنیدن جواب از طرف خان به سمت اتاقم رفتم
گیلدا
خان نشسته بود روی زمین روبرو پدرم
خان_ خودت میددنی
پدر_ اومدی دست گلم رو ببری پس خان
خان_ موقعش تو هم ستون عمارتم رو بردی
پدر_ گیلدا از هی چیز خبر نداره
خان_ خبر دار میشه پایین منتظرم
خان بلند شد و رفت
پدر_ گیلدا بیا اینجا بابا
از اشپز خونه کنار اتاق بود بلند شدم
من_ جانم؟
پدر_ اماده شو بابا با خان برو
من_ بابا چرا با خان برم اخه ؟؟ چیشده ؟ من با خان حرفاتون رو شنیدم
پدر_ برو اگه با خان نری واسه من بد میشه برو بابا به حرفاشون گوش کن نزار روم سیاه بشه
من_ اخه.....
پدر_ گیلدا عروس خان شدن خودش نعمته برو
گیج شده بودم با چشمای پر از اشک از خونه خارج شدم
خان من رو دید
خان_ بیا بشین
جلو نشستم
ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد
خان_ اسمش شاهسونه زیاد به
پر و پاش نپیچ زیاد یکی به دو نکن باهاش کاری به کارش نداشته باشی هیچ اتفاقی نمیوفته شیفم شد؟
من_ بله خان
خان_ میدونم تو سرت پر سواله اما صبر کن همشو میفهمی