ویرگول
ورودثبت نام
رویای حنا🍵
رویای حنا🍵
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

پست اول:احساسات تازه و عجیب،چرا؟

سلام و صد سلام آتیشی از اولین پست این وبلاگ

احوالات چطوره؟سعی میکنین با مضخرفاتی که گاها هیچ راه فراری ازشون نیست کنار بیاین دیگه؟

حقیقتش،من میخوام از جایی شروع کنم که یه سری حس عجیب تو مغزم ریشه زد ،البته عجیب از نوع بد..

من حدود دو سال بود که با یه دختر تو رابطه بودم(دوستی ساده،نه چیز دیگه)و چند ماه اخیر رابطه‌مون خیلی صمیمی شده بود و تو یه مدرسه بودیم(فرز ۲)

در حدی که فحش.....میدادیم و بعدش به یه زنگ نکشیده از دل هم در میاوردیم

تمام لحظاتمون با هم و با علاقه میگذشت و من اونموقع هم میدونستم که یه دوستی محکم نساز به مراقبت داره و خیلی این مسئله رو رعایت میکردم

چند ماه از سال دوم میگذشت که ما با دوتا دختر دیگه آشنا شدیم و تقریبا میشه گفت یه اکیپ تشکیل دادیم

هرچند بازهم رابطه ما دوتا صمیمی تر بود

همینطور گذشت و ما با مدرسه رفتیم مسافرت و حتی شبها کنار هم میخوابیدیم

تمام راز ها،غم و شادی هامون رو به هم میگفتیم و میدونستیم طرف مقابل درک میکنه

تا اینکه بعد از عید،خیلی یهویی به من گفت من چون چشمام ضعیفه نمیخوام ته کلاس بشینم و رفت پیش اون دوتا

منم یخورده تعجب کردم ولی چیزی نگفتم

تا وقتی که توی فقط و فقط ۱ هفته،به قدری رفتارش باهام سرد شد،که حتی جلوی جمع کل کلاس منو گرفت به باد فحش درحالی که من ازش فقط یه خودکار خواسته بودم

راستش،ما انقدر توی هم بودیم که شایعه شده بود اینا باهمن،حتی یکی میگفت من توی دستشویی .....ما رو رو دیده،ولی خب قطعا اینطور نبود

کم کم شروع کردن به بی محلی کردن و به من نگفتن که واسه نهار بیا پیش ما و پروفایل ست گذاشتن و بیزون رفتن ۳ تایی و اکسسوری ست تو مدرسه انداختن و حقیقتا،دور انداختن من

شاید کسی باورش نشه که من چند هفته فکر میکردم:چیکار کردم که اینطوری شد؟چه خطایی کردم؟و ذهنم به هیچی قد نداد

هروقت سه تایی باهم بودن ومنو میدیدن،شروع میکردن و پچ پچ کردن و خندیدن درگوشی،واحتمالا بدونین که پخش شدن شایعه اینکه.... هستین،توی مدرسه چقدر میتونه آبروبر باشه،وقتی که منبع شایعه رو بدونین ونتونین بگین،وقتی دیگه نتونین تو چشم کادر نگاه کنین،وقتی همه چون فکر میکنن شما هیز و کثیفین ازتون دور بشن،چه حسی داره

این قضیه مال چند ماه پیشه،ولی هروقت بهش فکر میکنم اون حس تنفر از اون سه نفر و حس دردناک بیگناهی توی سینه ام موج میزنه

و اینکه،چون تمام مدرسه از رابطه ما چهارتا خبر داشتن،همش تحت فشار بودم که چرا دیگه باهاشون نمیگردم؟چرا دیگه پروژه ها رو با هم نیستیم؟و خیلی چیزای دیگه

قطعا وقتی الان دارین این پست رو میخونین بدون هیچ حسی رد میشین،ولی فقط کسایی من رو درک میکنن که این بلای تحقیر شدن و غم خیانت بهترین دوست براشون اتفاق افتاده باشه،هرچند هرزوی قلبیمه که هیچ وقت واسه کسی اتفاق نیوفته

خلاصه،نمیخواستم تو پست اول این همه حس بد منتقل کنم خداییش،ولی گفتم از اول بگم که کم کم با شخصیتم خیلی خوب آشنا بشین

پست بعدی قراره راجع به معرفی کامل خودم باشه و یه سری احساسات عجیب و تازه ی دیگه

با عشق،حنا💙


رابطه دوستیعجیبپستاحساسات عجیب
سلام! اسم من حنا عه تازه میخوام وبلاگ نویسی رو شروع کنم و از اونجایی که تو برهه زمانی خاص و حساسی قرار دارم،خیلی چیزا هست که میخوام باهاتون به اشتراک بزارم🍉
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید