نشر وارونه نمایشنامۀ سرنوشت نوشتۀ دیوید ادگار را با ترجمۀ محمد بادین منتشر کرد. مقدمۀ کتاب را اینجا بخوانید:
دیوید ادگار متولد 1948 در شهر بیرمنگهام است. او از پرکارترین نمایشنامهنویسانِ بریتانیایی معاصر و همنسل نویسندگانی چون دیوید هِیر، ترِور گریفیث و کریل چرچیل است که در دهۀ هفتاد پیشتازان تئاتر سیاسی انگلیسی بودند. آثار زیادی از دیوید ادگار در رویال شکسپیر اجرا شدهاند که از جملۀ آنان میتوان به سرنوشت (1976)، یادداشتهای روزانۀ آلبی ساکس در زندان (1978)، نیکلاس نیکلبی (1980)، ایام مِی (1983) و نگاشته بر قلب (2011) اشاره کرد. همچنین آثاری از او مانند شکل میز (1990) در تئاتر ملی اجرا شدهاند. آغاز شهرت او با نمایشنامۀ سرنوشت بود که جایزۀ جان وایتینگ را برایش به ارمغان آورد. طی سالیان بعد جوایز مهم دیگری نیز در کارنامهاش ثبت شدند. او چند اثر رادیویی و تلویزیونی موفق را نیز نگاشته است.
دیوید ادگار نخستین رشتۀ مطالعات نمایشنامهنویسی در سطح تحصیلات عالی در بریتانیا را، در سال 1989، در دانشگاه بیرمنگهام ایجاد کرد. همچنین، او کتابهای نمایش چگونه کار میکند و دومین بار به مثابۀ فارس را به تحریر درآورده است.
آثار اولیۀ ادگار جوابهای آگیتپراپی به رویدادهای کنونی بودند و حملاتی مستقیم به دولت محافظهکارِ 1970-1974 را در بر میگرفتند. او در سال 1976، با نمایشنامۀ ضد فاشیستی سرنوشت، به سوی تلفیق اپیک و رئالیسم اجتماعی رفت. کاریکاتورهای ستبر پیشین جای به شخصیتهای تخیلی رئالیستی و زندهای دادند که تحت تأثیر رویدادهای تاریخی بودند. روشی حاصل شد که خود از آن به عنوان «فکشن» نام میبرد. ترکیبی از «فکت» به معنای حقیقت و «فیکشن» به معنای تخیلی.
ادگار، در مقدمهای که برای جلد اول آثارش نوشته است، چنین میگوید: «شخصیتها و موقعیتها تنها به این دلیل انتخاب نشدهاند که چیزها اینگونهاند، بلکه دلیل آن است که آنان یک عنصر مشخص را در تحلیل موقعیت عینیِ اجتماعی بازنمایی میکنند. رایجترین تعریف در این زمینه را لوکاچ داده است که میگوید، رئالیسم اجتماعی شخصیتهای ‹تیپیک› را در زمینهای ‹کلی› ارائه میدهد. نمایشنامۀ سرنوشت تحلیلی از جامعۀ بریتانیای دهۀ هفتاد را ارائه میدهد، مشخصاً آن بخشهای جامعه که در آن زمان (و شاید هم دوباره در آینده) به پشتیبانی از یک سازمان نئوفاشیسنی نوظهور تمایل داشتند، که در جواب، سایر نیروهای اجتماعی به مقابله میپرداختند یا شاید به مقابله میپرداختند. شخصیتهای این نمایش به دقت انتخاب شدهاند تا تصویری کلی یا حداقل تصویری بازنمایانه از نیروهای فاشیسم و رقبای مختلف آنان به دست آید. با این اوصاف سرنوشت یک نمایشنامة آگیتپراپ نیست.»
ادگار در دوران جوانی یک چپگرای مجذوب انقلاب مارکسیستی بود. او دانشگاه را ترک کرد تا به روزنامهنگاری بپردازد و ورود جدیاش به عرصۀ نمایش نیز از همین دوران آغاز میشود. او در سال 1981 به عضویت حزب کارگر در آمد.
ادگار هم اکنون نیز در کنار تدریس در دانشگاه، به نوشتن نمایشنامهها و مقالات سیاسیاش ادامه میدهد و آثارش در کشورهای مختلف اجرا میشوند.
«همۀ نوشتههای ادگار به این بحث میپردازند که در جوامع مدرن انسانها چگونه خود را سازماندهی و بر خود حکومت میکنند.» در هر نمایشی که با فعالیت انسان سروکار دارد، دلالتهایی از زندگیهای شخصی ظاهر میشوند، اما ادگار میخواهد تا جای ممکن آنها را بزداید. او با اشاره به ترنر در سرنوشت بر این امر تأکید میکند: «قرار نیست این فرصت را به شما بدهم که بگویید ترنر به این دلیل فاشیست است که همسرش بدسیما است یا بچهاش مونگول است یا پسرش فراری است یا هرچیز دیگری؛ من این کار را انجام نمیدهم. شما قرار نیست بدانید. او میتواند مجرد باشد؛ میتواند همجنسگرا باشد؛ شما قرار نیست موردی شخصی از او بدانید، زیرا در این صورت برای توضیحات روانشناسانه وارد مسیری اشتباه خواهید شد.»
در سرنوشت، ادگار، کلینگرانه، تقابلهای پیوسته و اجتناپناپذیر جامعه را میشکافد و شخصیتها و موقعیتهای واقعی را پیش روی میگذارد. سیر گسترش سازمانیافتۀ نژادپرستی و ظهور مجدد فاشیسم در جریان نمایش نشان داده میشود و مخاطب با صحنهها و واقعیتهایی تکاندهنده مواجه میشود: دو حزب مخالف، برای شکستن اعتصاب کارگران، شبانه به توافق میرسند، از دروغپراکنی ابایی ندارند و به وقیحانهترین اشکال ممکن اندیشههای مخالف را سرکوبی میکنند. اینها مواردیاند که امروزه، حدود نیمقرن پس از نگارش و نخستین اجرای این نمایشنامه، حضوری پررنگتر و البته ویرانکنندهتر دارند. اندیشههای راستگرایانه و عوامفریبانه بر سیاست دنیا سایه افکنده و بذر جنگ و نفرت میپراکنند و مجال را بر اندیشۀ ترقیخواه و سازماندهیهای مردمی تنگتر و تنگتر کردهاند. به این ترتیب، سرنوشت، به عنوان یک تئاتر سیاسی، اکنون نیز متنی قابل اجرا است.
