نشر وارونه کتاب «رئالیسم سوسیالیستی امروز» را با ترجمۀ ناصر بایزیدی منتشر کرد. این کتاب دربردارندۀ مقالاتی از گئورک لوکاچ و میخاییل لیفشیتس است که حول محور نقد آثار الکساندر سالژینتسین نوشته شدهاند.
مقدمۀ مترجم کتاب را بخوانید:
گئورک لوکاچ (1871-1971) نامآشنا است و نیازی به معرفی ندارد، تا جایی که سابقۀ ترجمۀ آثارش در ایران به دهۀ پنجاه شمسی برمیگردد، اما میخاییل لیفشیتس (1905-1983) برعکس، نامی کمتر شناختهشده است و برای اولین بار توسط مجید مددی فقید وارد ایران شده است. میخاییل الکساندروویچ لیفشیتس، فیلسوف، پژوهشگر هنری و ادبی، تئوریسین و مؤرخ فرهنگی اتحاد جماهیر شوروی است. وی مارکسیستی هگلی است و بنابراین زیباییشناسیاش تحت تأثیر این رویکرد قرار دارد. او نیز مانند لوکاچ مبدأ اصلی نقد هنری خویش را کلاسیک های ادبی و هنری قرار داده و در عین حال، منتقد «جامعه شناسی مبتذل»، «ناتورالیسم» و در دهه های پسین زندگیاش به یکی از منتقدان اصلی جریان مدرنیسم در هنر بدل شد. وی سهم زیادی در گسترش نظریۀ بازتاب ایفا کرده است و در همین زمینه، همراه با لوکاچ پایههای زیباییشناسی مارکسیستی را پیریزی کردند. وی همچنین در بسط مفاهیم ایدهآل، رئالیسم، هستیشناسی و نظریۀ هویت نقش عمدهای داشته است.
وی مؤلف مجموعههای «مارکس و انگلس دربارۀ هنر» (1933)، «لنین دربارۀ هنر» (1938)، «مسائل هنر و فلسفه» (1935)، «بحران زشتی» (1967)، «کارل مارکس، هنر و ایدهآل اجتماعی» (1972)، «دیالوگ با اوالد الینیکوف» (1984)، و «در جهان زیباییشناسی» (1985) است.
لوکاچ و لیفشیتس قبل از دهۀ 1930 در انجمن مارکس و انگلس و به واسطۀ دیوید ریازانوف با هم آشنا میشوند، و دوستی آنها تا آخر عمر ادامه مییابد؛ آغاز دورۀ اول دوستی آنها مصادف است با قدرتگیری نازیسم در آلمان؛ از آنجا که لوکاچ برخلاف روشنفکران اروپایی، راه شوروی را برای مهاجرت انتخاب میکند و تا روز پیروزی بر فاشیسم، ابتدا در تاشکند و سپس در مسکو میماند؛ دورۀ متاخر دورهای است که او به مجارستان برمیگردد، در این مرحله دو متفکر از طریق نامهنگاری به ارتباط با هم ادامه میدهند. در دورۀ اول لوکاچ وارد حلقۀ جریان میشود و با نویسندگانی مانند و. ر.گریب، و.کلر، و. ف اوسوویچ، ای. آ. ساتس و دیگران همقلم میشود. لوکاچ و لیفشیتس در این دوره ارتباط نزدیکی با هم داشتند و به طور مستقیم برهم تأثیر میگذاشتند، تا جایی که میخاییل لیفشیتس در نامهای اشاره میکند که «بدون هیچ تردیدی میتوانم بگویم که من نه تنها او را به سوی زیباییشناسی مارکسیستی، بلکه به طور کلی به سوی اومانیسم مارکسیستی سوق دادم، همچنین نظریۀ بازتاب را نیز به او آموختم، و بسیاری از ایدههای من در آثار او که در دهۀ 1930 نوشته شدهاند، تجسم یافتهاند». لیفشیتس لوکاچ را تا قبل از این دوره (دهۀ 1930) بدون تسلط بر روش تعریف میکند و معتقد است که او هگلیستی ناکافی یا ناکامل و هنوز متأثر از اندیشۀ نئوکانتیستهای اوایل قرن بیستم است. این وضعیت روابط آنها را تا آخرین لحظات زندگی فکریشان تحت شعاع قرار میدهد، به طوری که لیفشیتس در 1960 به وضعیت فکری لوکاچ چنین اشاره میکند: «او اکنون نه بر دیالکتیک عینیِ دانش که از نظریۀ بازتاب ناشی میشود، بلکه بر لحظۀ فعال ذهنی تأکید میکند». لوکاچ نیز به جدایی و تغییر فکری خود از لیفشیتس پس از شوروی اشاره میکند. اما تداوم دوستی این دو متفکر در نامههای لوکاچ و لیفشیتس تا مرگ لوکاچ به خوبی نمایان است.
اما در رابطه با الکساندر سالژینیتسن، هم لوکاچ و هم لیفشیتس به آثار او توجه کرده، آن را نقد کرده و نمایانگر دورۀ نابودی حاکمیت استالینی میدانند؛ همچنین معتقدند که رئالیسم سوسیالیستی با سالژینیتسن روندی همسطح با دهۀ انقلاب یا متفاوت از آن طی میکند. هر دو بر اساس اندیشههای مارکس و انگلس، الزاماً اعتقاد نویسنده را مبنای نقد هنری قرار نمیدهند و یا مانند نقد جبهۀ انترناسیونالیست دوم و سپس انترناسیونال سوم، هنر را صرفاً بازتابی از ماتریالیسم خشک تاریخی یا بازتابی از زیست کارگران و زحمتکشان نمیدانند، آنها هنر را امری خلاقانه و انضمامی در ارتباط با فعالیت انسان میبیندد که منجر به وضعیتی نوین میشود؛ وضعیت هنری و خصوصاً ادبی در اینجا پیشقراول و پسقراول آن است. مقالۀ متاخر لوکاچ با عنوان رئالیسم سوسیالیتی امروز از این نظر حائز اهمیت است که علیرغم توجه به سالژینیتسن، بیانگر رویکرد نوین او در رابطه با نظریۀ خاصهگی، رسانهگی یا خودآیینی در هنر است که در مجموعۀ چهار جلدی زیباییشناسی خاصهگی صورتبندی شده است. اما در رابطه با لیفشیتس، نقد سالژینیتسن منجر به درگیریهای لفظی بین سالژینیتسن و لیفشیتس شد تا جایی که سالژینیتسن او را «یک مارکسیست متحجر فسیل شده» میخواند و لیفشتیس در پاسخ او چنین مینویسد: «البته فسیلبودن خوب نیست، اگرچه فسیلهای مفیدی نیز وجود دارند، اما با پذیریش ذرهای از حقیقت در این توصیف، فقط میگویم که به نظر من، مارکسیسم فسیلی بهتر است از یک واعظ فسیلشدۀ احیای بوربونها». و در مقالۀ مرتبط با تواردوفکسی که در این مجموعه آمده است نیز به چندی از این درگیریها در رابطه با سالژینیتسن اشاره کرده است و همچنین مورد تواردوفسکی را دقیقاً نقطه مقابل سالژینیتسن میبیند.

در این کتاب سعی شده است مقالاتی از این دو متفکر که به نقد سالژینیتسن مربوط است گردآوری و ترجمه شود: از آن جمله «رئالیسم سوسیالیستی امروز» از لوکاچ و بخشی از کتاب پژوهشی بر فرهنگ روسی از لیفشیتس که با عناوین دو دیدگاه دربارۀ سالژینیتسن و سپس مطالب مقدماتی برای خاطراتی دربارۀ تواردوفسکی به سالژینیتسن پرداخته است. یادداشتهایی به بهانۀ قصۀ «یک روز ایوان دنیسوویچ» هم که در این کتاب آمده است، سخنرانی بوده و ناتمام است. و در آخر، مقالۀ «مادرِ» ماکسیم گورکی نوشتۀ گئورک لوکاچ ضمیمه شده است. این مقاله ارتباط مضمونی با مقالات دیگر ندارد و صرفاً برای اشاره به پویایی فکری لوکاچ در این دوره ضمیمه شده است. این مقاله به شیوۀ تولید سرمایهداری آسیایی روسیه اشاره میکند، و مانند اکثر نوشتههای لوکاچ در این دوره در نقد ناتورالیسم، مدرنیسم و احیای اومانیسم است، چیزی که در تحلیل و نقد این دورۀ شوروی نامأنوس بود. به عبارت دیگر، و به قول منتقدان، این دوره حد واسطی برای تکامل لوکاچ در دورههای بعد است، همچنان که خود لوکاچ آن را مهمترین مقطع زندگی خود در بسط اندیشههایش تعریف میکند.
در آخر، امیدوارم ترجمۀ این مقالات مورد طبع و نظر خوانندگان قرار بگیرد.