بازیها به پایان رسیدهاند. پیمودنها، خسته شدنها، نرسیدنها و رسیدنها، دلزدگیها و اشتیاقها. این روزها فقط جایی میروی، که لازم باشد. کار (برایت) یعنی تولیدِ معنا. پس انجامش میدهی، مصرفش میکنی. وقتش شده پردهها را خوب کنار بزنی، با خودت صریح باشی، صادق باشی. خیلی وقت است کاری را برای موفقیت انجام نمیدهی، و دلیلت فقط بیرون نماندن است. بیهودگیِ رکود بیشتر از بیهودگیِ پیمودن آزارت میدهد. این مثلِ لذت بردن از تماشایِ باران پشتِ پنجره است، وقتی علاقهای به قدم زدن زیرِ باران نداری. تعدادِ دوستانت محدود شده به یک عددِ کوچک، به غریبهها لبخند نمیزنی. از هیچکس بدت نمیآید، دوستشان هم نداری. دوستداشتن و نداشتن انگیزه میخواهد، (حسِ) نیاز هم. تو که هیچکدام را نداری. سبک هستی، اما پاهایت چسبیدهاند رویِ زمین، از سرِ اطمینان.