گر جفایی میکنی، در چشمِ من ناز است و بس
ور دلی میشِکنی، این رسمِ دلباز است و بس
خیرِ سرت، هر چه میخواهی بکن با این دلم
که نگاهت در دلِ من، بهترین ساز است و بس
گر به طوفانم کشی، باکی ندارم از خطر
کشتیِ دل با تو باشد، خود همین راز است و بس
گاه اگر نامم بری از سرِ شوخی یا غضب
ذکرِ نامم از لبت، عینِ نماز است و بس
قهر اگر باشی و بر من در ببندی شببهشب
پشتِ آن در، انتظارم اوجِ پرواز است و بس
هر چه گویی، هر چه خواهی، حکمِ چشمانِ تو راست
پادشاهی در دلم بیتاج و بیساز است و بس
من نگویم بیخطایی؛ تو بشر، من هم بشر
لیک عشقت بر خطاها پردهانداز است و بس
این شعر کلامی است که هم اکنون بر جانم نشست و به رشته تحریر درآمد.
با احترام الناز زاهدی مقدم
لیک عشقت بر خطاها پردهانداز است و بس