چند وقت پیش تصویری از کتاب «خرده جنایتهای زن و شوهری» دیدم و کنجکاو شدم بدانم راز این کتاب چیست.نتیجه اش یک سفر روانشناختی عجیب شد.
داستان درباره زن و شوهری به نام «ژیل» و «لیزا» است. ژیل بر اثر یک حادثه مرموز حافظهاش را از دست داده و همسرش لیزا او را به خانه میآورد. حالا لیزا باید گذشته را برای او بازسازی کند. اما سوال اینجاست: آیا لیزا حقیقت را میگوید یا دارد یک شوهر ایدهآل برای خودش میسازد؟بیاییم از همان صحنه اول شروع کنیم. جایی که وارد خانه میشوند.خانه تاریک است. ژیل مثل غریبهها وارد میشود. لیزا او را روی مبل مینشاند. ژیل میگوید این مبل ناراحت است. لیزا میگوید: «تو خودت این را دوست داشتی! تو معتقد بودی مبل راحت ذهن را تنبل میکند. اسم فنری که در بدنت فرو میرفت را گذاشته بودی: فنر روشنفکری!» این یعنی ژیل آدمی بوده که رنج کشیدن را دوست داشته. رابطه انسانها دوطرفه است، اما الان که ژیل فراموشی دارد، اوضاع نابرابر شده، نه؟ لیزا تنها راوی است. او ادعا میکند که آنها خوشبخت بودند. اما ژیل میگوید: «من هیچ حسی به تو ندارم. قلب بدون حافظه، فقط یک تلمبه است که خون را پمپاژ میکند.»لیزا جواب عجیبی میدهد. او میگوید ازدواج یعنی «شاهد» داشتن. میگوید: «ما حافظه همدیگر هستیم. اگر من نباشم، چه کسی ثابت میکند که تو وجود داشتی؟»این نگاه خودخواهانه نیست؟ اگر من بودم، از سختیهایی که با هم کشیدیم میگفتم، اما لیزا میترسد. او میترسد اگر حقیقت تلخ را بگوید، ژیل فرار کند. او دارد مدیریت بحران انجام میدهد سوال بعدی که برای این مرد پیش می آید این است که حادثه ضربه به سر چگونه اتفاق افتاد؟ لیزا میگوید ژیل از پلهها افتاده. اما سه سناریو مطرح میکند: ۱. پایت لیز خورد. ۲. سرت گیج رفت. ۳. شاید خودت خواستی بیفتی (خودکشی).اما ژیل که نویسنده داستانهای جنایی است، به سناریوی چهارم فکر میکند: «نکند کسی مرا هل داده باشد؟»من اگر همسرم بهم میگفت «شاید میخواستی خودکشی کنی»، شک میکردم. این حرف اعتماد را خراب میکند. ژیل شک میکند و میپرسد: «ما وفادار بودیم؟» لیزا میگوید: «بله، ۱۵ سال بدون هیچ لغزشی.» ژیل میخندد و میگوید: «این غیرممکن است! این بیشتر شبیه زندان است تا ازدواج.» اما لیزا دارد چیزی را مخفی میکند. امکان ندارد همهچیز انقدر سفید باشد. ژیل او را سوالپیچ میکند و لیزا بالاخره اعتراف میکند: «جسمت اینجا بود، ولی ذهنت نه. تو در کتابهایت عاشق زنان دیگر میشدی و من به شخصیتهای داستانت حسادت میکردم. تو با کلماتت مرا شکنجه میدادی.» اما صبر کن. یک مدرک جرم وسط اتاق است: «چمدان». ژیل میپرسد: «اگر اینجا خانه من است، چرا من با چمدان بسته برگشتم؟»لیزا رنگش میپرد و اعتراف میکند: «آن شب داشتی ترکم میکردی.. اینجا ژیل ماسک را برمیدارد. او ناگهان با لحنی سرد میگوید: «بس کن لیزا. من همهچیز یادم است.» ژیل اصلا فراموشی نداشت! او تمام مدت نقش بازی میکرد تا ببیند زنش چه میگوید. او میخواست بداند آن شب که داشت میافتاد، چرا لیزا نجاتش نداد.
پس هر دو دروغ میگفتند.
ژیل میگوید: «تو مرا هل ندادی، ولی وقتی تعادلم را از دست دادم، مکث کردی. دستم را نگرفتی. تو با نگاهت آرزوی مرگ مرا کردی تا آزاد شوی.»
ولی چرا لیزا مکث کرد؟ فقط به خاطر نفرت؟
ژیل رمانی نوشته بود که در آن، مردی زنش را با چکش میکشد با خصوصیات و ویژگی های زنی مثل لیزا. لیزا آن دستنوشته را خوانده بود و فکر میکرد ژیل واقعاً میخواهد او را بکشد. آن شب، لیزا از ترس جانش مکث کرد. با خودش فکر کرد: «یا اون میمیره یا من.»
پس چرا دوباره با هم ماندند؟ این زندگی جهنم است. ژیل هم یک انگیزه پنهان داشت. او تمارض کرد نه فقط برای مچگیری، بلکه برای اینکه دوباره اغوا شود. او میخواست ببیند آیا لیزا هنوز آنقدر عاشق هست که برای به دست آوردنِ ژیلِ بی حافظه بجنگد؟
تهِ این همه دروغ و بازی به کجا رسید؟ به یک دیالوگ طلایی که تعریف عشق را عوض کرد.
ژیل میگوید: «عشق احساس نیست، چون احساس تاریخ انقضا دارد. عشق یک تصمیم است.»
و بعد میگوید: «من تو را دوست ندارم، من تو را ترجیح میدهم. من جهنمِ با تو بودن را به بهشتِ دیگران ترجیح میدهم.»
آنها فهمیدند که شریک جرم یکدیگرند. تنها کسانی که تاریکیِ هم را دیدهاند و هنوز حاضرند با هم چای بنوشند.
این ۱۰ جمله خیلی منو تکانم داد.
«احساسات مثل ماست هستند؛ تاریخ انقضا دارند. فقط احمقها فکر میکنند عشق کنسرو است.»
«روزی میرسد که به همسرت نگاه میکنی و میگویی: اگر بمیرد، من آزاد میشوم. این جنایت واقعی ماست.»
«ازدواج درمان تنهایی نیست؛ تنها راهی است که آدم بتواند "با کسی" تنها باشد.»
«یک زوج، باندی از تبهکاران است که علیه بقیه دنیا متحد شدهاند تا رازهای کثیف هم را نگه دارند.»
«عاشق بودن هنر نیست، یک ویروس هورمونی است. هنر واقعی "ترجیح دادن" است وقتی که هیجان فروکش کرده.»
«وفاداری اجباری فضیلت نیست؛ فقدان فرصت است.»
«زن نمیخواهد فهمیده شود، میخواهد "حدس زده" شود.»
«عشق ورزیدن یعنی قدرت نابود کردن کسی را داشته باشی، ولی فعلاً این کار را نکنی.»
«ما خاطرات را یادآوری نمیکنیم، بازسازی میکنیم تا به نفع امروزمان باشند.»
«زندگی زناشویی با دروغهای کوچک زنده میماند، نه با حقیقتهای بزرگ.»