
راستش من اصلاً فاز نگهداری از پرنده و این چیزا رو نداشتم و فکر میکردم طوطی یعنی یه موجود بزرگِ سبز رنگ که فقط بلده چند تا کلمه رو مثل نوار کاست تکرار کنه و تمام! تا اینکه داداشم یه جفت از این طوطیهای فسقلیِ رنگارنگ رو آورد تو خونهمون. از اونجایی که ما با هم توی یه خونه زندگی میکنیم، کلاً فضای کل خونه زیر و رو شد و منم ناخودآگاه افتادم وسط داستان این دو تا ووجک. داداشم همون روز اول که دید من با تعجب و یه کم گارد دارم نگاهشون میکنم، خندید و گفت: «داداش، اینا طوطی برزیلیان؛ بهشون مرغ عشق واقعی یا همون لاوبرد (Lovebird) هم میگن.» خلاصه تو این مدت که باهاشون همخونه بودم و از داداشم جزییاتشون رو میشنیدم و خودم رفتاراشون رو میدیدم، فهمیدم دنیای این پرندهها خیلی فراتر از یه حیوان خانگی سادهست؛ اینا قشنگ یه شخصیت مستقل، لجباز و فوقالعاده هوشمند دارن.
داداشم میگفت این طوطیها با وجود جثه کوچیکشون، دل شیر دارن! خودمم تو خونه این رو قشنگ حس میکردم؛ یعنی اصلاً اینطوری نیستن که از سر و صدا یا آدمهای جدید بترسن؛ برعکس، انقدر کنجکاو و پررو هستن که به همه چیز سرک میکشن. از دکمههای لپتاپ من و داداشم گرفته تا سیم شارژرها و جزوههای دانشگاهی که رو میز پهن میکردیم، هر چیزی که جلوشون میذاشتی رو باید با منقار کج و تیزشون تست میکردن و میجویدن! داداشم مدام بهم میگفت نگهداری ازشون کلی مسئولیت داره؛ چون بهشدت پرندههای عاطفی هستن و اگه بهشون توجه نکنی، قشنگ افسردگی میگیرن و شروع میکنن به کندن پرهای خودشون. اونا نیاز به همدم دارن و واسه همینه که معمولاً جفتی نگهشون میدارن.

اما لابلای تمام این جریانها و کارهای باحالی که تو خونه میکردن، داداشم روی یه مورد خاص دست میذاشت که خودم هم تو این مدت با چشام دیدم و به نظر من برترین، عجیبترین و قشنگترین ویژگی طوطیهای برزیلی هستش؛ یعنی «وفاداری مطلق و عشق افسانهای بین جفتها».
داداشم قشنگ واسم باز کرد و گفت که چرا تو کل دنیا به اینا میگن "لاوبرد". این پرندهها وقتی تو سن کم جفت خودشون رو انتخاب میکنن، این انتخاب واسه تمام عمرشونه؛ یعنی یک تکهمسریِ واقعی و عجیب که شاید بین خیلی از جاندارها قفل باشه! اونا کل روز رو کنار هم میشینن، پرهای همدیگه رو آروم با منقار تمیز میکنن، به هم غذا میدن و یه جورایی انگار مدام دارن با هم پچپچ میکنه. داداشم میگفت رابطهشون انقدر عمیقه که اگه خدای نکرده یکی از جفتها مریض بشه یا از بین بره، جفتِ دیگه قشنگ عزاداری میکنه، لب به غذا نمیزنه و تو خیلی از کیسها از شدت غصه و تنهایی اونم دق میکنه و میمیره؛ چیزی که آدم باورش نمیشه ولی واقعیت داره.

دیدن این حجم از وفاداری و وابستگی عاطفی توی یه پرنده که کلاً چند گرم بیشتر وزن ندارد، واقعاً آدم رو به فکر فرو میبره. داداشم میگفت تماشای رابطه این دو تا تو خونه، وسط اون همه فشار درس و فرمولهای سنگین دانشگاه، واسش مثل یه تراپیِ آرامشبخش میمونه؛ راستش برای خود منم همینطور بود، تماشای کارهاشون کل خستگی روز رو از تن آدم در میکرد. اونا بهت یاد میدن که عشق و تعهد چقدر میتونه خالص و عمیق باشه. این ویژگیِ وفاداریِ طوطی برزیلی، به نظر من خفنترین و قشنگترین پارتِ شناخت این پرندههاست که آدم رو بدجور مجذوب خودش میکنه.