ویرگول
ورودثبت نام
بی نقاب
بی نقابآنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
بی نقاب
بی نقاب
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ روز پیش

مجرمی به اسم "مسلمان"

.

ساعت ۵ عصر است. چپیده‌ام کنج کاناپه و افکار رنگارنگ به نوبت مقابل چشمانم می‌رقصند، هرکدامشان جمله‌ای می‌گوید و می‌گذرد:

ــ چرا اوضاع کشور ما انقدر نابسمان است؟

ــ چرا هیچ تغییر مثبتی رخ نمی‌دهد؟

ــ چرا روز به روز همه چیز سخت‌تر می‌شود؟

ــ تا کی می‌شود اینجا ماند؟

ــ مقاومت و صبر فایده‌ای هم دارد؟ یا فقط کلماتی زیبا هستند که فریبمان داده و ما را به سمت سکوت و انفعال سوق می‌دهند؟

ــ نکند کشورمان به کل نابود شود؟

ــ کشور نازنینمان تا کی می‌تواند زیر بار سنگین اینهمه بی‌تدبیری و فساد، دوام بیاورد؟

ــ مردم چه می‌شوند؟ بچه‌هایمان؟ همه نابود می‌شویم؟

ــ مگر می‌شود در این واویلا نابود نشد؟

راستش غم ریشه‌داری در وجودم غُلغُل می‌زند. حبیب می‌گوید: «انقدر غصه‌ی مردم را نخور. فکر چیزهایی که تحت کنترلت نیست را از سرت بیرون کن». راست می‌گوید. اما هر حرف راستی، لزوما قابل اجرا نیست. چون ما انسانیم، نه رباتی بی‌ فکر و احساس که فقط کاری که می‌تواند را انجام می‌دهد و تمام.

انسان بودن سخت است. زندگی کردن سخت‌تر است. مگر می‌شود در جایی که بقا در خطر است، زندگی کرد؟ ما همه‌ی انرژی‌مان صرف زنده ماندن می‌شود، نه زندگی کردن. ما برای بقایمان در کشور نازنینمان، دست و پا می‌زنیم. زندگی کردن باشد برای کافرها. همان‌ها که طبق گفته‌ی بزرگان دینی‌مان، قرار است این دنیایشان گلستان باشد و آن دنیایشان جهنم. همان‌ها که خدا رهایشان کرده است به حال خودشان.

کاش مارا هم رها می‌کرد. ما به جرم مسلمان بودنمان باید عذاب کارهای نکرده‌مان را هم در این دنیا ببینیم. چون طبق آیه‌ی صریح قرآن: "تر و خشک باهم می‌سوزند". نمی‌دانم دینی که نتواند جهان فعلی مرا بسازد، چگونه می‌خواهد جهانی را بسازد که ندیده‌ام؟

کاش ما هم کافر بودیم.

کاش خدای مسلمان‌ها دست از سرمان برمی‌داشت.

کاش رهایمان می‌کرد.

زندگیکشوراسلاممسلمانجرم
۱۳
۲
بی نقاب
بی نقاب
آنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید