به کارتفروشی نبش چهارراه که میرسیدیم، میایستادیم. تو با دقت به کارتها خیره میشدی تا قشنگترینِ آنها را انتخاب کنی و من، به صورتت، مشغول حرف زدن میشدم که چرا خرید کارت عروسی، هدر دادن پول است و در ایران قدیم، اینطور بود و آنطور. راستش، هیچوقت فکر نمیکردم خبردار نشوم که بالاخره کدام کارت خوشبخت، انتخاب توست.
ما ایرانیها اصلاً چنین رسم و رسومی نداریم که بهترین دوست عروس و داماد در مراسم عروسی سخنرانی کند و خاطره بگوید. اما اگر داشتیم و آن فرصت را هم دو دستی تقدیم سهراب نمیکردی، قرار بود چه بگویم؟ میدانم فکر خیلی مسخرهای است، اما باور کن چند هفتهای است که مینویسم و پاره میکنم. راستی چه بلایی سر ما آمد که رویایم تبدیل به یک فکر مسخره شد؟
یادم نیست از کدام همایش برمیگشتیم. به قول خودت، آنقدر «بودن» در کنار هم برایمان مهم بود که همه چیز، حتی لباسهایت و خوراکیهایمان را به خاطر دارم؛ اما موضوع همایش را نه. سرِ دو راهی همیشگی، جایی که مسیر خانههایمان از هم جدا میشد، خواستم بغلت کنم که ناگهان، مثل برقگرفتهها پریدی و گفتی: «سهراب را نگفتم!» و من، همانجا، درست روی مرزِ جادههایمان، برای اولین بار با سهرابِ تو آشنا شدم.
سهراب پسر بدی نبود؛ یا بهتر است بگویم پسر خوبی بود، اما نه آنقدر خوب که رمز شبهای تمام غارهای مخفیمان در شلوغیهای شهر را به او بدهی و نه آنقدر که رنگ حضورش، همه رنگهای دلنشین گذشته را پریده نشان دهد. اصلاً صحبت از سهراب نیست؛ هیچکس نمیتوانست آنقدر خوب باشد. ما قبل از سهراب هم زندگی میکردیم، مگر نه؟ خوش نمیگذراندیم؟ اصل، کنار هم بودن نبود؟ از وقتی سهراب آمد، اصلِ ما حتی فرعی هم نشد؛ هیچ شد. سهراب شد همه چیز و ما، هیچ هیچ هیچ. همگی مزاحم بودیم و تو را از دنیای سهراب محروم میکردیم؛ از خیالش، از مصاحبتش. مقصر که بود؟ شاید تو که غارهای جدیدی پیدا کرده بودی و شاید من که نمی توانستم دور شدنت را ببینم. من که میگویم زمان، که کاری جز تغییر ندارد.
به نام خدا
روزی که اولین بار او را دیدم، درست مثل امروز زیبا بود. لباسش سفید نبود، اما لبخندش همینقدر امیدوار. من هیچوقت نمیدانستم که با هر بار گفتن «عروس شوی هایم» به او، یک قدم به پایان نزدیکتر میشویم. چه کسی را میتوان ملامت کرد؟ با مرگ است که تولد معنا پیدا میکند. ما تمام شدیم تا شما شروع کنید. و من از ته دل آرزو میکنم سکهٔ زندگی این رابطه، مثل آدمهای دوستداشتنیاش، یکرو بیشتر نداشته باشد.
حالا نوبت من است که هرچه زودتر ازدواج کنم. بچههای ما هم بهترین دوستان دنیا خواهند شد. حداقل، مطمئنم تا قبل از ازدواجشان.