ویرگول
ورودثبت نام
پروانه
پروانهدیروز و فردایی ندارم.صبح امید من اکنون است،میان طراوت برگ هایت.
پروانه
پروانه
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

جهان نمایش

از این فاصله، بدون عینک، همه چیز تار است. نمی‌شود پیش‌بینی کرد که خوشش آمده و استخدام خواهم شد، یا اینکه باید با احترام تمام، به امید تماس همکارانش، بروم پی کارم؟ اما کدام کار؟

می‌پرد وسط افکار مه‌آلودم: «چند سالته؟»

من از آن دسته آدم‌هایی نیستم که بگویم «چند می‌خورد؟»، حداقل وسط مصاحبه. از آن دسته آدم‌هایی هم نیستم که بگویم «جلوی چشمت نوشته شده»، چون رزی یکبار قبل از رفتنش فریاد زد که هیچکس از این رک بازی هایم خوشش نمی آید،پس فقط زیر لب می‌گویم: «بیست‌و سه».

می‌پرسد: «و نمونه کار و رزومه‌ات همینه؟»

پول جدا جالب است؛ آدم را مجبور می‌کند در جواب سؤال سرد و تحقیرکننده‌ی «همین؟!فقط همین؟!» لبخند بزند، آن هم از زبان تازه‌ از راه‌رسیده‌ای که واضح ترین حقایق را هم نمی تواند بخواند.

انگار بچهٔ آدم را بگذارند روی ترازو و بپرسند: «همین؟ فقط پنج کیلو؟»

می‌گویم: «من مثل کافکا و نابوکوف نیستم. از لحاظ نویسندگی که خب، حتماً نیستم. اما منظورم این است که مثلاً وصیت کنم بعد از مرگم نوشته‌هایم را بسوزانند و تهِ تهِ قلبم امیدوار باشم بالاخره خوانده شوم و روزگاری آدم‌ها نویسنده صدایم کنند. من خودم دست به کار می‌شوم و اتفاقاً شخصاً کنار آتش می‌نشینم که مبادا حتی کلمه‌ای از این هولوکاست ظالمانه نجات پیدا کند. شاید در این مورد به گوگول نزدیک‌تر باشم، اما نه، گوگول ده روز بعد مرد و من به زندگی برگشتم. به دنیای آدم‌ها که حساب و کتابش حسابی با دنیای داستان‌ها فرق می‌کند.»

می‌پرد، این‌بار نه وسط افکارم که وسط کلمه‌هایم. حق دارد. او دنبال دیدنی‌هاست، دنبال اندازه گرفتن و دنبالِ..روی میز میان خروار پوشه ها دنبال برگه هایم.

«با این روحیات، چطور می‌توان مطمئن بود که به تعهدات شغلی خودتون در دفتر روزنامه پایبند می‌مونید؟»

می‌گویم: «شما در ازای کار، چیزی می‌دهید که هرکس در دنیا شدیداً به آن محتاج است. به نظرم، تعهدی محکم‌تر از احتیاج وجود ندارد.»

حتی از همین فاصله هم نارضایتی‌اش دیده می‌شود. نمی دانم شاید باز هم از روی عادت همیشگی، زندگی را با صحنهٔ نمایش اشتباه گرفته‌ام،مونولوگی اجرا کرده ام بی آنکه کسی جز خودم را در دنیای تار اطراف درنظر بگیرم.

زمان مرا فرا می‌خواند. می‌شنوی؟ ناقوسی که مرا به اوج آسمان‌ها یا به قعر زمین خواهد برد. محصور در آینه‌های اتاقک بالابر، می‌پرسم: «به راستی من چند سال دارم؟» و نجوای آخرین دیالوگ صحنه در آهنگ تکراری آسانسور محو می‌شود: «من دنیا را به اندازهٔ دنیایی‌اش در نظر می‌آورم؛ تماشاخانه‌ای که هرکسی نقشی دارد و نقش من غم‌انگیز است.»

داستانداستانکمصاحبه شغلینویسندگی
۵
۳
پروانه
پروانه
دیروز و فردایی ندارم.صبح امید من اکنون است،میان طراوت برگ هایت.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید