ربطی به اینکه مادر توی مطب نبود نداشت.دکتر با خودکار روی میز می کوبید و از من طلبکار کلماتی بود که در کتاب هایش خوانده باشد و بتواند به مرضی شناخته شده نسبت بدهد اما به خدا که نمیشد توضیحش داد. چطور بگویم که شبیه چه چیزی است یا اصلاً چه وقتهایی ظاهر میشود؟ تسلیم شدم، آن را به حالت تهوع تقلیل دادم و دکتر نسخهاش را به قرصهای دمدستی معده. نه بوی گندیدگی است و نه کثیفی؛ نمیدانم از کجا یا چیست، اما یقیناً از هر چیزی زندگیسیرکنتر. گاهی در شلوغیهای دمِ غروب مترو احاطهام میکند و گاهی در خلوتترین لحظهها. قرصهای تهوع که کار از پیش نبرد، به ادکلنها پناه بردم. یک شیشهاش را مثل اسلحه میچپاندم در کیفم و هرجا حالم شروع به بد شدن میکرد، شلیکش میکردم. هر کدام یکی دو هفتهای مقاومت میکردند و یک روز در کمال ناباوری، خودشان با دشمن قاطی میشدند.
نمیدانم اولین بار کجا سراغم آمد و کی استشمامش کردم؛ اما مطمئنم تا مادر بود، نبود. بوی غذاهایش که رفت، عطر لباسهایش که پرید، دیگر کسی در خانهی ما اسپند دود نکرد. ما چشم خوردیم و سر و کله بوی جدیدی پیدا شد.
میان درمانهای رنگارنگ، دود اما ماند. پدر زیادی مثل همیشه می ماند اما آنقدر نبود که از نزدیک ترین فاصله هم دودی نمی فهمید؛ دود دلش خانه را گرفته بود.
شاید برای همین، از آن به بعد توی بالکن نشستم. کنار گلدانهای خشکیدهی مادر. راستی، شمعدانیها چه بویی میدهند؟ بلند شدم. آب ریختم پای گلدانهایش،بوی نم خاکی آشنا. که می داند شاید دوباره جوانه ای سبز شد،شاید باز شمعدانی دار شدیم.