بدون آنکه صدایش مزاحم خواب خوش نیمهشب کسی باشد، پرسید: «چرا همیشه اینقدر محزونی؟»جوابش را ندادم. دهانم بند مسواک بود. آینه، خیرهخیره منتظر ماند.
شستن که تمام شد، با لبخند درازی، معاینهٔ دندانهایم را شروع کردم و گفتم: «مثلاً همین دندانها. هرچقدر هم که برایشان تلاش میکنی، باز هروقت فیلشان یاد دندانپزشکی کند، باید بروی روی آن تخت کرخت دراز بکشی، آدمی را چسبیده به وجودت تحمل کنی و تراش بخوری و تراش بخوری و تراش بخوری. چهرهٔ خستهٔ آدمها در مترو و اتوبوس من را غمگین میکند؛ لباس یا کفش کهنهٔ عابری. از اینکه بزرگ شدهام و پدر و مادر دیگر آن جوانی سابق را ندارند؛ وقتی پدربزرگ ادامهٔ شعرهایش را به خاطر نمیآورد؛ آدمهایی که دیگر نمیتوانند راه بروند. هوای دلگیر شهرها یا ویلاهای سبزشدهٔ وسط جنگلهای سابق، من از اینکه چند سالیست برف ندیدهام غمگین میشوم. بچههایی که پدرشان دزد است یا معتاد یا اصلاً نیست که نیست، فکر کردن به آیندهی آنها من را ناراحت میکند. جای خشک رودها؛ گذشتن لحظهها؛ دکههای جلوی بیمارستان و مشتریان مستاصلش؛ رقم حقوق کارگرها تازه اگر معوق نباشد. همین، دیگر حوصلهی حرف زدن ندارم.»
به یکدیگر نگاه کردیم. هیچ معلوم نبود غم تصویر چشمان من، از من است یا از او؟ بیخود نیست که مادر سفارش میکند شب به آینهها نگاه نکنم.