حداقل ده دقیقه است که دارد ماشینِ لعنتیاش را جلوی کافه پارک میکند—
میدانم تماشای این نمایش، اعصابخردکن است—اما حداقل از توجه به خبرهای چرندِ همیشگیِ این میز جالبتر است؛همانهایی که حولِ مهاجرتِ فلانی و ارشدِ بهمانی میچرخند.این چه مرضی است که حوصلهام را سر میبرند ولی هر بار دعوتشان را قبول میکنم؟
ناگهان—
خبرِ ازدواجِ یکی برق میزند—
و تمامِ آسمانِ گذشته روشن میشود.صدای کوبیدنِ مرد به ماشینِ عقبی،همه را ساکت میکند.
برای اولین بار، باهم سر یک کلاس عمومی ملاقات کردیم؛ یعنی در واقع، من از کنج کلاس، از ردیف آخر، او را دیدم که در جمع دوستانش نشسته بود و با بی توجه به قیل و قالشان در آرامش گفتگوهایشان را دنبال میکرد. نمی شد با آن کتاب تاریخ هنر جلوی دستش در میان دنیای سر در گوشی متوجه او نشد.نمی شد در سکوتش نجابت ندید و به جملات کوتاه و شوخی های خلاقانه اش جالب نگفت. یکی در کلاس ما جالبترین، باهوشترین و نجیب ترین پسری بود که در دنیا وجود داشت. هر دوشنبه یک لحظه ی کوتاه،یک کلمه،یک نگاه را توی کوله ام جا می دادم و می بردم خانه،تا خود صبح فکر میکردم و یک «ترین» دیگر برایش دست و پا میکردم. حافظ مهمان هر شبم شده بود؛ هر بار از او میپرسیدم و او صفحهی جدیدی میگشود. نسخههایش را جدی نگرفتم؛ او حافظ بود و من؟ او شعر میگفت و من سکوت میکردم.
از آن به بعد هرباری که دیدمش در گروه دوستانش بود،موقعی که دوستانش استاد را دست میانداختند،وقتی که در حیاط محوطه سیگار می کشیدند و حتی میان تجدیدی ها.
پسر بخشی از آنها بود و آنها،چیزی بیشتر از آنها نبودند.زود فهمیدم که در این قصه فقط یک «ترین» وجود داشت و آن، سادهترین دختر بوده. دیگر سالهاست که دوشنبهها عمومی نداریم، اما هنوز قبل از خواب فکر میکنم به شبیه بودن آدمها، به تقلای بیهوده برای خاصیت یا حتی خاص دیدن دیگران. دلم برای یکی هیچوقت تنگ نشد، اما برای رنگ آن موقعِ دنیا چرا؛ برای بوی شکوفهها، حتی در میان برگ های پاییزی؛ برای شعرهایی که از آن روزها از برم؛ برای حافظ. خبر جداً مهم نیست: یکی ازدواج کرد. یکی از میان بقیه.