
زمینه
این داستان در سال ۲۰۴۵ اتفاق میافتد، و بیش از هزار سال از قراردادی به عنوان «وعده» میگذرد که برای پایان دادن جنگی طولانی بین انسانها و شیاطین ایجاد شدهبود. «وعده» قراردادی بود که هر گونه در «دنیای» جداگانه خود زندگی میکند: دنیای انسانها، که خالی از تهدید شیاطین است، و دنیای شیاطین، جایی که مزرعه پرورش انسانها به وجود آمدند تا غذای شیاطین تأمین شود. با خوردن انسانها، شیاطین تواناییهایی بدست میآورند که مانع از تبدیل شدن آنها به هیولاهای بدون خرد میشود. در دنیای شیاطین، برنامه پرورشی ویژهای با پوشش یک یتیمخانه برپا شد. در آنجا انسانی به عنوان «مادر» بر روی بچهها نظارت میکند، با این هدف که تا جای ممکن به عنوان کودکی باهوش رشد کنند. بر روی بدن این کودکان شمارههای شناسایی خالکوبی شدهاست و هیچ اطلاعی از دنیای بیرون یتیم خانه ندارند. آنها اینطور باور کردهبودند که کودکی یتیم هستند و وقتی به سن یا درجه هوش مشخصی برسند، به فرزندخواندگی گرفته میشوند. درحالیکه در واقعیت به شیاطین درجه بالا خورانده میشوند.
خلاصه
در یتیمخانهٔ گریس فیلد، زندگی بهتری برای بچههای یتیم مهیا نمیشود. اگرچه آنها هیچ پدر و مادری ندارند، همراه با بچههای دیگر و یک مادر (سرپرست) مهربان که مراقب آنهاست، یک خانواده بزرگ و شاد را تشکیل میدهند. هیچکدام از کودکان هرگز نادیده گرفته نمیشوند. زندگی روزمره آنها با آزمونهای خیلی سخت سپری میشود. اما بعد از آن، آنها مجاز به بازی در خارج از خانه (درون حیاط یتیمخانه) هستند. تنها یک قانون است که باید اطاعت کنند: یتیمخانه را ترک نکنید. اما یک روز، دو فرزند یتیم با بالاترین رتبه در آزمونها، اِما و نورمن، از دروازه عبور میکنند و واقعیت وحشتناکی را در ارتباط با حقیقت وجودی زندگیشان درمییابند: تمام این مدت برای این پرورش یافته بودند تا روزی خورده شوند! همه آنها به مَثَل حیوانات هستند و یتیمخانه آنها یک مزرعه برای پرورش غذا برای یک نژاد اسرار آمیز از شیاطین است. کودکان باید با تنها چند ماه زنده باقی ماندن برای کشیدن یک نقشهٔ فرار، سرنوشت مقررشدهٔ خود را تغییر دهند.