
راستش را اگر بخواهم بنویسم این روزها در زندگی عادی ام هیچ خیری نمی بینم. (الان باید در انتهای این جمله یک ایموجی خنده بگذارم بی زحمت خودتان تصورش کنید)
کارهای روزمره بسیار خسته کننده شده اند. می خواهم سربگذارم بر زمین و گریه سردهم که ناگهان قهرمان داستان وارد می شود. تصور می کنم که فردی در آستانه ی ذهن خسته ام ایستاده است دستش را بالا می برد و همچون بازیگران تئاتر فریاد می کشد : تخیل یا واقعیت، مسئله این است.
همانجاست که می فهمم من معتاد هستم به تخیل. به قولی : واقعیت را برای طولانی مدت برنمی تابم(بازهم ایموجی خنده).
تخیل، این دریای بی کران که حد و حصری درآن نمی یابی. می تواند آینده باشد و می تواند گذشته باشد. مرکبی که تو را به انتهای خلاقیت های پنهان یک ذهن می برد. سرزمین های ناشناخته ی افکار، موجوداتی خیالی که با ابهت تمام از بطن یک ذهن خلاق زاده می شوند تا پیام هایی که برای یک زندگی واقعی لازم است را باشکوه تر و تاثیرگذار تر بیان کنند . یک لامپ روشن در خیابانی که در تاریکی محض فرو رفته است.