ویرگول
ورودثبت نام
Samin
Samin
Samin
Samin
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

هویت

سلام.امروز ۶ بهمن ماه سال ۱۴۰۴ هست.میدونم تاریخ مشخص میشه اما این عادت از ژورنال نوشتن برام مونده.معمولا برای خودم توی نت های گوشی و توی دفترهایی که برای این کار دارم مینویسم اما اینبار فکر کردم شاید اینجا بنویسم و احتمالا قراره خیلی پراکنده باشه.

به مناسبت امتحان هویت از همین موضوع شروع میکنم.:)

در جستجوی هویت

به عنوان یک نوجوون ۱۸ ساله هویتم اونطوری که باید مشخص نشده و رشد نکرده.ظاهرا میدونم چه کسی هستم،میدونم که یک سری ویژگیها و اخلاقیات رو دارم اما باطناً؟نه.من چیز زیادی نمیدونم.فرصتی برای کشف خودم آن چنان که باید نداشتم و من هم مثل خیلی های دیگه درگیر حجم کثیری از موضوعات مختلف شدم.از کرونا بگیر تا اعتراضات و گرونی های شدید و بحران های درونی.و الان هم به خاطر این نمیتونم برای کشف گامی بردارم چون که باید خودم رو درگیر آزمونی به اسم کنکور نشون بدم که هیچوقت دوست نداشتم بهش نزدیک هم بشم.همیشه فکر میکنم اگه فقط کمی جسورتر بودم و روی انتخابهام وایمیستادم الان تو نقطه ی بهتری قرار داشتم.اما بعد به این نتیجه میرسم که از یه نوجوون ۱۴،۱۵ ساله نمیشد همچین انتظاری داشت مخصوصا من که همیشه درگیر این بودم که دوست داشته بشم و همه رو راضی نگه دارم.

کنکور

حرف از کنکور شد.من رشتم تجربیه و خانواده من هم مثل خانواده های ایرانی بیشمار دیگه ای دوست دارن بچشون رتبه خوبی بیاره و باعث افتخار اونا بشه.عقده ی پزشک شدن جزو اصول اساسی و باورهای ریشه دار نه تنها خانواده من بلکه کل فامیل هست.از بچه های فامیل میگم.یکیشون عاشق نقاشی بود و نقاشی های فوق العاده ای میکشید طوری که همه رو انگشت به دهان میذاشت.سال کنکورش خیلی تلاش کرد و مامانش هم خیلی بهش فشار آورد.مشکل عصبی پیدا کرد و در نهایت هم قبول نشد اما مهاجرت کرد به کشور دیگه و الان دندونپزشکه.یکی دیگه عاشق کارهای فنی و مهندسی بود اما باباش مجبورش کرد کنکور تجربی بده.اون هم قبول نشد و الان تو کشور دیگه داره به اجبار واقعی پزشکی میخونه.یکی دیگشون همیشه به حوزه های فشن و مد علاقه داشت و دوست داشت مدل بشه اما تحت فشارهای خیلی زیاد از تمام اطرافیان علاقش رو ول کرد و الان کاری نمیکنه و همیشه در حال سرکوفت شنیدن از بزرگترائه.یکی دیگه رویای معمار شدن داشت.حتی از این رشته قبول شد اما خانوادش بهش اجازه ندادن بره.فکر کنم قربانی بعدی هم منم.با این تفاوت که من اصلا نمیدونم به چی علاقه دارم.یه زمانی میدونستم.

علاقه

بچگی ها من خیلی نقاشی میکشیدم . اینطوری نبود که نقاشی های ماهرانه ای بکشم.فکر کنم نقطه جالب نقاشی های اون دورانم خلاقیتی بود که درشون به خرج میدادم.مثلا یه سری ماشین ها و زمین های عجیب غریب که اصلا نمیدونم از کجا به فکرم میرسید.کار دیگه ای که اون دوران زیاد انجام میدادم ساختن بود.ساختن هر چیزی که به فکرم میرسید.جامدادی با پلاستیک و ظرفهای خاص با سفال.از دوختن هم لذت میبردم.همیشه یه تکه پارچه نمدی دستم بود و در حال طراحی لباس یا کیف یا عروسک بودم.از کشف کردن هم لذت میبردم.یادمه با دوچرخم میرفتم توی کوچه ها میگشتم و به تک تک درختا و گیاهان و جزئیات موجود توجه میکردم تا اینکه یه چیز جدیدی پیدا بکنم و خودم رو باهاش سرگرم بکنم.بعدتر که وارد راهنمایی شدم متوجه شدم که از فوتبال بازی کردن هم خوشم میاد اما به حدی نبود که بخوام یه علاقه کامل به حساب بیارمش.زمان انتخاب رشته نهم رسید و من تنها چیزی که بهش فکر کردم این بود که بابا ازم چی میخواد؟منم همونو میزنم. اینطوری شد که الان ۳ ساله در حال غرق شدنم و جرئت نمیکنم از کسی کمک بخوام.

تطبیق

البته که من خیلی تلاش کردم خودم رو با شرایط تطبیق بدم.خیلی خیلی زیاد.هر کاری که از دستم برمیومد رو انجام دادم تا اون چیزی بشم که از من انتظار میره.مشاور تحصیلی ، آزمونهای آزمایشی ، کلاس های حضوری ، کلاسهای آنلاین ، ویدیوهای مختلف اما هربار فقط بدتر شکست خوردم.دلیل ادامه دادنم هم مشخص بود.یه معادله ای که تو مغزم حک شده ؛ محبت و قبول شدن از طرف خانواده = درس خوندن و انجام دادن هر کاری که برای رضایت اونا میتونم.همین الانشم ظاهرا درگیر این معادله هستم اما خیلی خسته تر از اونم که بتونم واقعا کاری هم بکنم براش.

برای تک تک کسانی که این مدت از دست رفتن سوگوارم و امیدوارم روحشون شاد باشه.نوشته من خیلی مرتبط به این موضوع نبود اما به این معنی نیست که بهش فکر نمیکنم.فکر کنم دارم سعی میکنم حواس خودم رو پرت بکنم...

زندگیکنکورعلاقهسوگ
۳
۰
Samin
Samin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید