
احتمالا اولین بار کافکا در مسخ نماد سوسک را برای انسان به کار برد،حدود یک قرن پیش کافکا در تمثیل مسخ به(گریگور سامسا) شکل حشره ای شرایط اجتماعی عصر خود رو به تصویر کشید.
زمانی که گریگور سامسا( شخصیت اصلی کتاب مسخ کافکا)از خواب بلند میشود و متوجه میشود که به سوسک تبدیل شده، میبینیم که تنها واهمه او این است که چطور سرساعت به سر کارش برسد و رئیس او متوجه غیبتش نشود .
سامسا در این داستان نماینده نوع بشر است و به دنبال بیدار کردن وجدان سرکوب شده و خواب بشریت میگردد،کافکا به خوبی شرح حال مارا به نمایش گذاشته است،انسان های که صبح تا شب با مشکلات خود در جامعه دست و پنج نرم میکنند و شب زمانی که به خانه می آیند انقدر خسته هستند که به خواب میروند، بدون این که التفات کنند به این که ماه ها یا شاید سالها میشود به طور عمیق نه اندیشه اند،انقدر غرق مسائل پیرامون خود هستند که خود ،درونیات و احساس و اعمال و آرزوهای خود را از یاد برده اند و مانند ماشین یا رباتی بی احساس فقط وظایف خود را به درستی انجام می دهند .(عمد و غیر عمد بودن این اتفاقات بماند، این که سیستم های مرتبط میخواهند که به این سو کشیده بشویم یا نه بماند به دیدگاه من کار هنر این است که ببیند و نشر بدهد و اخطار بدهد و کافکا رسالت خودش را به درستی انجام داد و ما بقی با ماست)
او با هنر خود جامعه رو به رشد صنعتی را به نقد کشاند و درباره زیر پا گذاشتن ارزش های انسانی و پیامد های آن هشدار میدهد او با استعارهای خود آدمی را به آفت تبدیل کرده است و نتیجه او اثری موفق ادبی شد اما به واقع کسانی نبودند که این استعاره را به طور کامل اجرا کرده اند و انسان ها را نه تنها آفت نامیداند بلکه با آنها همچون آفت نیز برخورد کرده اند؟
بعد ها فروخ فرخزاد هم در شعر «تنها صداست که میماند »
این طور مینویسد:((چه میتواند باشد مرداب
چه میتواند باشد جز جای تخمریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازههای باد کرده رقم میزنند.
نامرد، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک … آه
وقتی که سوسک سخن میگوید
چرا توقف کنم؟
اثر مسخ نمایانگر انسان سرخورده امروزی است ،انسانی که در جهان خالی از انسانیت و معنویت سیر میکند و هر دقیقه به پوچی نزدیک تر میشود.
و حالا وقتی که سوسک سخن میگوید
چرا توقف کنیم؟!
/تینا/