روزی روزگاری، توی دفترشلوغ و پر سر و صدای پلاسکول، یه یخچال صنعتی زندگی میکرد که اسمش "سرماجون" بود. سرماجون فرق داشت با بقیهی یخچالا، چون دل بزرگی داشت و عاشق خوراکیها بود!
هر روز، خوراکیها از بازار میاومدن و با ترس و لرز وارد آشپزخونه میشدن. آخه از گرما میترسیدن! اما تا چشمشون به سرماجون میافتاد، خیالشون راحت میشد. سرماجون با صدای نازک و ملایمش میگفت: «بیاین تو دوستای خوشمزهی من! اینجا امنه، سرد و خنکه!»