ویرگول
ورودثبت نام
تمشک
تمشک
تمشک
تمشک
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

من یک جوانم اما احساس جوانی نمی کنم

 

روز هایم از من گرفته شده است ؛

شور و ذوق روز  اول دانشگاه 

آموزش درست

زمان هایی که باید به یافتن دوستانی جدید و مصاحبت آنان می گذشت

لحظه هایی که به شوخی و خنده  سر کلاس درس میگذشت

روز هایی که قراربود سرخوشانه به اشتباه و یادگیری بگذرد

شوق برنامه ریزی برای آینده

رویاهایی که باید  بی هراس از واقعیت تا دوردست ها پرواز می کرد

شهامتم که در زیر بارش سنگ های روزگار می کوشید که باقی بماند

 اوقاتی که باید برای من می بود نه فکر و خیال فردا و  نه حسرت گذشته  

از من  گرفته شده است   

حال من مانده ام در سایه ی جنگ

در زیر سقف تاریک  بلاتکلیفی و ترس

سکون و تردید

تردید به آینده به فردا به یک ساعت بعد یا حتی دقیقه ای دیگر  

من مانده ام با شب هایی که با ناآرامی صبح میشود

روز هایی که به سکوت گذشته نیست

وقلبی که ضربان هایش صرف ترس وناامیدی شده است نه جوانی و شکوفایی

 انگار ما فرزندان ایران از دامان سبز زمین همه ی  سیب هایش را دزدیده ایم که این گونه فلک می شویم با چوب تر روزگار

جوانیجنگ
۰
۰
تمشک
تمشک
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید